محمود و کاوه کیانوش

شعر بلند «هنگام ادّعا نیست» در کتاب «خرخاکیها، یونجه ها و کلاغها» را ساده و روان به زلالی آب، این گونه شروع می کند:

 اکنون

هنگام ادّعا نیست،

زیرا که با طبیعت

چندان که باید و شاید جنگیدیم.

 

پیروزی از کدام طرف بود؟

این را

از ابر و باد،

از آفتاب و زلزله،

از مرگ نیز بپرسید.

         

این شعر سی و چهار سال پیش سروده شده است، امّا درست مثل این است که درد همین امروز ماست وچه بسا که درد همیشگیمان باشد.

در شعر بلند «با کمی ابر، کمی مه، از دور» در کتاب «خرخاکیها، یونجه ها و کلاغها» ، در آغاز بخش پنجم، با خشم می گوید:

 

«آه،

       ابری می خواهم چالاک

و شتابان بارانی

که سر شهوت و شورش باشد با خاک.

 

در هوایی که چنین خشک و غبارآلود

و چنین تبناک است،

عشق بیمار،

درد بیمایه،

و از این بدتر

               نفرت

مبتذل،

         خائن،

                  ناپاک است.

و در همین شعر، در جایی دیگر می گوید:

 

در همین این لحظه که در چشم کسی

قطره ای اشک به مدّ ستمی،

                                اندوهی،

                                          حرمانی،

موج از موج برانگیزد و بیدار کند طوفانی،

در جهان تو هزاران               

  _ چه دروغی،

                                    چه شماری ناچیز _

بیشماران گل چشم

می نشیند در اشک؛

و ستم در هرجا می زاید،

                              می زاید،

                                        می زاید؛

و هوا در همه جا رگبار اندوه

بر زمین،

          بر دریا،

                   بر جنگل،

                               بر کوه،

بیگسل می بارد،

                    می بارد،

                                می بارد...

 می بینید که کیانوش درد را به خوبی در همه جا حسّ می کند و چه سخت است این بار را کشیدن و چه تأسّف آور است که باز هم این درد آیینه ای در برابر جهان امروز ما و دربُعدی دیگر در برابر جهان دیروز ماست، و تأسّف آورتر اینکه مژده ای نیست که آیینه ای در برابر جهان فردای ما هم نباشد.

در شعر «خود بودن» در کتاب «آبهای خسته» برای رهایی خود و «انسان» از پیلۀ افسردگی فلسفی با خود سؤالی و جوابی مطرح می کند:

 

پرسید:

«با این همه سیاهی در راه،

با این همه سپیدی در چشم،

چیزی برای ماندن،

جایی برای رفتن

هست؟»

 

گفتم:

«از جلد یاد اگر بیرون آیی،

خود بودنی ست فراموشی؛

فریاد عاشقانۀ شیرینی ست

این بیکرانۀ خاموشی.»

     

در شعر «شب در بیابان»، در «کتاب دوستی»، که در سال 1350 نوشته شده است، جامعۀ گرفتار شقاوت را نشان می دهد که شبی بی پایان بر آن مسلّط شده است و گرکها که تمثیلی از دیکتاتورهای زمانه اند در هرجا و در هر زمانی، به همّت چوپان که نمادی از گردانندگان و روشنفکران دروغین هستند، و بی اعتنایی سگان گلّه که در واقع چاپلوسان و چکمه بوسان مقاماتند، همچنان ملّت گوسفندوار معصوم جاهل را می درند و قربانی شکمبارگی می کنند و آبی هم از آب تکان نمی خورد و شب اختناق و ترس سایۀ سیاه و سنگینش همچنان پابرجا در همه جا می ماند. در بندی از این شعر می گوید:   

 

سگان را پشت بر ایمان آبادی،

سگان را روی با دلجویی یغماست،

به خنجرهای دندانشان گواه کاذب ناچاری چوپان،

به مشعلهای چشمان رهنمای گرگ تا نابودی گلّه،

نشسته دورتر از سور

                       له له زن، گرسنه نال، دُم جنبان،

به گاهی استخوانی گوشتمندِ نیمخورده، نیم لیسیده،

در این سور شبانه

با شبان و گرگ مهمانند!

 

در شعر «کژدم سیاه»، در همان «کتاب دوستی»، سرنوشت خودکامۀ زمان را چنین توصیف می کند:

 

این کژدم سیاه

آزادی و قرار ندارد

تا نیش را به هرچه بیابد

محکم بیازماید و مغرور بگذرد!

گویی که آمده ست

تا گیج و کر بگردد و تا کور بگذرد!

 

با او بگو

            _ اگر چه نخواهد شنید هیچ _

با او بگو که مرگِ تو، ای بیقرار،

در نیش ابله تو نهفته ست؛

دانم که این حقیقت روشن را

هرگز یکی از آن همه کژدم پرست با تو نگفته ست!

 

در شعر «در باغ وحش»، در همان «کتاب دوستی»، با دیدن پلنگی در قفس، در خیال شاعر، در گفت و گویی بین او و پلنگ، مسئلۀ آزادگی و آزادی مطرح می شود که هیچ زندانبان خودکامه ای نمی تواند آن را به بند بکشد، و آنوقت از زبان پلنگ می گوید:

 

«در من تو آنچه نمی بینی

من هستم، ای به خیالی خوش!

گویی که با غمم غمگینی،

در غفلت از چه ملالی خوش!

 

زیرا که ای به گمان آزاد،

من آن نی ام که تو پنداری!

در تنگی بدِ این بیداد

آزادم و تو گرفتاری!»

نادانی ات، برادر، شوم است!...»              

 

در شعر «جوی و رود و دریا»، در کتاب دوستی»، جوی تمثیلی از حرکتها و تلاشهای پراکندۀ انسانهاست که بی ثمر می ماند، و تنها در صورتی این حرکتها و تلاشها می تواند در کلّ یک جامعه تغییر سامان بخش به وجود آورد که همۀ افراد با هم باشند و جوی وار به هم بپیوندند و رودی بشوند و به مقصد خود که دریای آزادی و سعادت است، برسند، و این ناپیوستگی دردی است که متأسّفانه جامعۀ ما تا به امروز همواره گرفتار آن بوده است. این شعر با شکوهی شگفت با این بند پایان می گیرد:

 

ای رود کرور شاخه، با هم شو،

تا باشی رود و رود دریاگردد؛

در روح بزرگ خود فراهم شو

تا دریا به نم نمت پیدا گردد!

 

در شعر «باید آوازمان را بخوانیم»، آن هم در « کتاب دوستی»، مراد شاعر این است که چون انسان تنها جانداری است که از درد مرگ آگاه است، اگر بخواهد به هستی خود جدا از موجودیت جسمی خود ادامه بدهد، باید برای این ادامه آرمانی داشته باشد. در بند پایانی این شعر می خوانیم:

 

باید آوازمان را بخوانیم،

باید آوازی از ما در این بیکرانه بماند؛

باید آوازمان را بخوانیم

تا برای کسانی که از راه دیگر

                                   به این وادی درد خواهند افتاد

از کسانی که بودند و رفتند

                               آوازشان مثل یک سنگواره،

در سکوت فضا جاودانه بماند؛

باید آوازمان را بخوانیم

تا که از ما،

              خدا،

                     آفرینش،

                               همین یک نشانه بماند!

 

باید آوازمان را بخوانیم...

و کیانوش آوازش را چه رسا و چه خوش خوانده است و می خواند.

 

  شعر بلند «کجاست آن صدا؟» ، نهمین دفتر از مجموعۀ نُه کتاب شعر کیانوش، با عنوان کلّی «شکوفۀ حیرت»، در یکی از ابعاد چندگانۀ خود سمفونی بسیار زیبایی است دروصف ستایش آمیز و غم انگیز مادر و همۀ زنانی که در جامعه های سنّتی و مرد سالارانه به خانۀ شوهر می روند و در حالی که همیشه در انتظار جلوۀ جمال بیمثال عشق هستند، با هر ستمی در زندان مرد می مانند تا سرانجام مرگ از راه می رسد و آنها را از آن همه درد و غم و سیاهی نجات می دهد.

این شعر در لایه های روانشناختی و اجتماعی، حکایت از عشقی خدایی به مادر دارد که شاعر در حسرت دیدار روی فرشته آسای او و شنیدن صدای مهربان اوست، و با این حسرت  و دلتنگی به سالهای دور باز می گردد و درعالم سحرآمیز کودکی اش، در خلوتی با مادر همۀ گوش و هوشش را به قصّـۀ او می دهد تا مثل همیشه داستان دختر یتیمِ گرفتار و دربندِ دزد گردنه را بگوید و مثل همیشه در پایان قصّه اش، شاهزادۀ نجیبِ سوارِ اسبِ سفید از راه برسد و دختر یتیم را از زندان تنگ ستم برهاند و با عشق و مهری جاودانه او را بر اسب خود بنشاند و برای همیشه او را خوشبخت کند. و آنوقت راوی قصّه در شعر پدر خود را همیشه با همان قدرت و شکوه شاهزادۀ نجیب ببیند و با وجود مادر مهربان و فرشته خو و آن پدر قهرمان، دنیای کودکی اش از همۀ شادیهای پایدار سرشار شود. ولی افسوس که این بار مادر پایانی غیر منتظره را با های های گریۀ غمناکش برای دختر یتیم تصویر می کند و دختر را همچنان در بند ستم دزد سر گردنه و در انتظار رسیدنِ شاهزادۀ نجیب می گذارد و با این پایان، دنیای آرام و زیبای کودکی او با طوفان و زلزله ای سهمگین در هم می ریزد و از میان غبارِ آن پدر در ذهنش به هیئتِ دزد سر گردنه در می آید و این احساس در ضمیر ناخودآگاه او     می ماند و می ماند تا اینکه در آن رؤیای کودکی صدای مادر را همراه با صدای ترانه خوانهای بسیار دیگری می شنود و صحنه ای بس شگفت و نورانی در برابر چشمان حیرت زدۀ او پدید می آید که من ترجیح می دهم از اینجا به بعد این سمفونی غمناک عاشقانۀ بی نظیر را فقط با شنیدن نوتهای سحرآمیز خود شاعر بشنویم:

 

ولی فقط صدای مادرم نبود:

صدای بیشماری از زنان آشنا و ناشناخته،

شبیه تارهای نازک حریر

کنار هم تنیده،

                 تاب خورده،

                               یک صدای تازه ساخته،

که در طنین درد سوز و مهر بیزِ آن

نوای دختر یتیم قصّه

                        در صدای مادرم

برای من به خوبی آشکار بود،

و در هلالهای اُفت و خیز آن

نهفته

       انعکاسی از تبسّم شکوفه،

                                       پچپچِ نسیم و برگ،

و پرس و جوی ریگ و جویبار بود.

 

 

کلام در ترانه اش

روایتی صریح و ساده از طلوع عشق

                                         در کرانۀ حیات داشت؛

پیامی از تمام کائنات وُ

                         از ورای کائنات داشت:

 

نه غم در آن،

نه شادیِ جریحه دار ریشه در غمی،

نشاطِ آن رهایی مسلّمی

که از ظهورِ اوّلین نشانۀ غم و ملال           

 تا به حال

به جست و جوش بوده است عالمی.

 

صدای آن ترانه خوان

جلوتر و جلو تر آمد و

                          سپس

صدای سمّ اسب هم بلند شد؛

ولی همین که من سرم

گرفت نیم چرخشی به جانب صدا...

خدای من!

برای من

           همیشه وصف آن محال بوده است،

تصوّرش ورای قدرت خیال بوده است:

به لمحه ای جمال شاهزادۀ نجیب قصّه ها

گشود چشمۀ هزار آفتاب را

                                  به چشمهای من،

و ذهن من شکافت

و تافت نور قدسی اش

به قلب ذرّه ذرّۀ وجود من،

و هوش از سرم پرید و

      نقش بر زمین شدم.

 

گذشت از کنار من

سوار اسب تازی سفید

                          شاهزادۀ نجیب

و چند لحظه بعد

که چشمهای پر غبار من

گشوده شد به یک نگاه

آه!

سوار اسب،

              پشت شاهزاده

                   دختر یتیم قصّه ها

نشسته بود و بود همچنان ترانه خوان

و ناگهان سرش گرفت نیم چرخشی به سوی من

و یک تبسّمِ لطیف و مهربان

                               شکفت

به باغِ چهره اش

                  که داشت بیش و کم شباهتی

به چهرۀ ملیح مادرم

و نیز چهرۀ تمام دختران دیگری که می شناختم؛

و من در آن دم

                  آنچه از خود و جهان

                                         به یاد داشتم    

به آن جمالِ مهربان،

به آن تبسّمِ لطیف،

به آن صدایِ دلنواز

                      باختم.

 

هنوز مادرم نشسته بود

و من سرم به دامنش؛

هنوز اشک قطره قطره می چکید

از آن دو چشمِ میشی غریب روشنش:

 

کجاست آن صدای با دل آشنای گمشده

که من هزار سال،

گشوده بال

            در سپهر خواب،

                               در ستاره های خرّم خیال

به جست و جوش بوده ام؟

کجاست آن صدا،

                      کجاست؟

 

         کیانوش، با نظر به وضعیتِ جهان امروز که بشر، غافل از گمراهیِ خود، در جهتِ فاجعه در پیش گرفته است، در شعر بلندِ «ناگهان انسان و زمینش» که در سال 2002 (1383) در لندن منتشر شد،حماسۀ پیدایش جهان و زمان را، با زیبایی و غنا و شکوه کلامی تنیده با معنایی عمیق و علمی تصویر می کند. شاعر در عالمی بین خواب و بیداری، انسانها را در آغاز «نیک اندیشان و خوبانی» می بیند که همه همساز و هم آیین اند و زمین با شور و تلاش آنها به «بهشتی روشن» تبدیل می شود، امّا متأسّفانه این دوران یگانگی و نظم و زیبایی دوامی نمی آورد، چون حرص و آزِ جمعی از انسانها ستم و شقاوت می زاید، و ظلم و بیداد مادرِ جنون می شود و آن دنیای بهشتِ روشن را به دوزخی هولناک و تاریک تبدیل می کند، چنانکه جز تباهی عاقبتی ندارد. در آن جمعی بیشمار از انسانها برده اند و وجودشان فقط برای جان کندن است و فراهم کردنِ اسباب عیش و تن آساییِ آن جمعِ آزمند و شقی و ستمگر است. ظلم چنان گسترده و همه جا گیر می شود که در ذهنِ انسانِ آگاهِ اندیشمند چنین تصویری پیدا می شود:

         ... با پلیدیها و زشتیهای خود خورشید را باید

         از درخشیدن،   

         و به مشتی خاک و دَلوی آب

         جان و روح و عشق بخشیدن

         تا ابد بیزار می کردند...

         ... در بدی از معنی و حـّدِ بدی بیرون

رهبری را سخت بر شیطان،

داوری را بر خدا دشوار می کردند...

 

آیا این حکایتی از امروز ما و روال قدرتمندان حاکم بر جهان نیست که همچنان با بیرحمی می تازند و می تازند و همۀ هستی را به خاک و خون می کشند؟ تا «آنک فاجعه! با آن نشانه های عالمگیر» از راه برسد و «زندگی یکباره در سرتا سر خاک و هوا و آب / ناپدید و بی صدا» گردد؟ ای کاش هشدارِ این شعر بلندِ پُر معنی می توانست بر وجدان خفتۀ همۀ ظالمانِ جاهل در هرجایِ زمین تلنگری باشد!

کیانوش اخیراً مجموعه شعری با عنوانِ «ای آفتاب ایران» را که شامل شعرهای سه چهار سال اخیر اوست، برای چاپ به ایران فرستاده است. در این مجموعه، شعری هست با عنوان «امّا در این عبور» که من تکّه ای از آن را در اینجا می آورم:

... دیدم،

آری، گذشته افسانه ست،

                             افسانه؛

آینده هم به چشمِ خرد نقشی

رنگین و دلفریب

بر پردۀ خیالیِ افسون است؛

پس ناگزیر

معنای زندگی

بیدار زیستن

در سیرِ جاودانۀ اکنون است،

اکنون،

اکنون!

شاید به ظاهر معنای این شعر انسان را به یاد عمر خیّام و فلسفۀ او دربارۀ گذشته و حال و آینده بیندازد. درست است، امّا یک تفاوتِ آَشکار که با آن دارد این است که بر خلاف فلسفۀ خیّامی که با طنزی تلخ خوش بودن در زمان حال را تصویر و توصیه می کند، کیانوش دیدی دگر به این سه بُعدِ زمان دارد. او می گوید که گذشته و هرچه در آن بوده است، در زیر غبار سالها برای ما ارمغانی جز افسانه ندارد. آینده هم بیشتر همان رنگ و جلای آرزوها و امیدهای ماست که در پشتِ مِـه پنهان است، ولی در واقعیت آنچه ملموس و در دسترس است، همین زمان حال است که اکنونی جاودانه است و نباید آن را از دست داد و باید با چشم بازِ مسئولیت آن را پذیرفت.

         کیانوش شعری دارد با عنوانِ «دیگر چه باید گفت؟» که آن را در آخرین مجموعۀ اشعارش نیاورده است، چون این شعر در پایانِ کتاب«شعر فارسی در غربت»، که بررسیِ تحلیلیِ نمونه هایی از شعرهای شاعرانِ ایرانی در غربت است، چاپ شده است. روی او در این شعر به کسانی است که قرنها شاهدِ ستمی که در اطرافشان می گذرد، بوده اند، امّا همواره خاموش مانده اند. می کوشند که از مشاهدۀ صحنه ستم روی بگردانند، و در خیالِ خود خوشند که دراین ستم دستی ندارند، و ستمکاران دیگرانند. پس چه بهتر که آنها همان اندرز قدیمی حکیمان را سرمشق خود کنند که می گوید: «دلا، خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد!» و کیانوش در پیِ این اندرز قدیمی حکیمان می گوید: 

         دردا!

                که این اندیشه هرگز

         برقی نزد در ذهنِ کورِ آن حکیمان

         که با نظر بر معنیِ والای انسان

         در مُلک اگر یک تن،

                                   فقط یک تن

                                                به ناحقّ

         باشد به زندان،

         سرتاسرٍ آن ملک زندان است، ای دل؛  

         یا کشتنِ یک تن،

                            به دستِ هرکسی،

                                                با هر دلیلی،

         در دیدۀ پاکِ حقیقت

                               قتلِ عامِ نوع انسان است، ای دل!

 

         عصری پس از عصری گذشت وُ

                                                همچنان ما

         نسلی پس از نسلِ دگر این داستان را

         با زندگیمان، مو به مو،

                                    تکرار کردیم؛

         خود را حقیر و ناتوان دیدیم وُ

                                           ترسیدیم وُ

                                                       از خود

خالی شدیم وُ

              پُر شدیم از چاپلوسی،

                                      پای بوسی،

وَ از نفسهامان هوا آلوده شد،

                                از گامهامان خاک ملعون

تا آنکه با کردارِ ابلیسیِ خود

                                         جمشید را ضحّاک کردیم...

 

ای هموطن،

                       ای لاجرم با من

همجُرم و هم زنجیر در زندانِ تاریخ،

تاریخ ما،

                   جمشید ما،

                               ضحّاک ماییم؛

و هر زمان هم که رسد بر استخوان کارد،

یک چند روزی کاوۀ آزادۀ بیباک ماییم!

دیگر چه باید گفت؟ ...

 

                                      ***

و امّا کیانوش در شعر کودک به معنای واقعی، که خود بنیانگذارِ آن است، پکپارچه احساس است و عاشق زندگی. جهان را با چشم کودک می بیند و آنچه را که با احساس کودک می بیند، با زبانی لطیف و شاعرانه بیان می کند. در شعر او تپشهای تند و شادمانۀ قلبهای کودکان، خنده های زنگدار آنها و برق شیطنتِ چشمهاشان را می بینیم. در اینجا با شعرِ او، کودک به جهانی سحرآمیز و مهربان وارد می شود که در آن همۀ اجزای طبیعت : آسمان، زمین، درخت، گل، گیاه، ابر، باد، آفتاب، جانوران، فصلها، همه دارای شخصیتهای مستقلّند و همچون مادر مهربانند و عاشق، و کودک با شعرِ او عشق به زیبایی، پاکی و نیکی را که دنیای خودِ اوست، روشن تر می بیند، احساس میکند و برایش محسوس و ملموس می شود.

                   کیانوش منشور بیشمار پهلوی حیات و هستی را خوب می بیند و با هر اثری، شعر، نثر، داستان کوتاه، رمان، و نقد ادبی، پهلویی از این منشور را به روشنی و زیبایی در منظر خواننده می گذارد. در آثار او قدرت دریافت، زیبایی و انسجام و سنجیدگی کلام به حدّی است که در خوانندۀ آگاه شگفتی و تحسین می انگیزد، و در عینِ حال جوهرِ اندیشه را هم به خواننده می نماید. او بینشی فلسفی دارد، و این بینش در یک یک شعرهای او و در بیشتر داستانهای او، مخصوصاً در آخرین رمانش، «در آفاق نفس» به خوبی ملاحظه می شود. در رمان «غوّاص و ماهی» هم که سیری است در شناخت نفس، به شیوه ای دیگر نهفتگیهای زندگی را روشن و نمودار می کند.

                    او در همۀ داستانهای کوتاه و رمانهایش، با اینکه در ایجاد کشش و گیرایی داستان برای خواننده بسیار موفّق است، در خلقِ شخصیتها و شکافتنِ روحِ آنها چنان مهارتی به کار می برد که خواننده گاه خود را یکی از آن شخصیتها می بیند و وقتی که خواندنِ اثر را تمام می کند، به طور کلّی احساسش این است که خودش از قبل با همۀ این شخصیتها آشنا بوده است. او با پروردنِ هر داستانی پیامِ خودش را، بدونِ اینکه خواننده را مستقیماً از آن آگاه کند، در سیرِ حرکتها و در مدارِ گفت و گوها جاری می کند، و چنان هنرمندانه که خواننده به خود هشدار می دهد که «هان، فهمیدم، درد من همین است. درد تو همین است. این درد اجتماع امروز است. این درد عصر گمگشتگی انسان است که از مادرِ خود، طبیعت، بریده است و در بیراهه سرگردان و افسرده می دود تا معنایی برای زندگی پیدا کند و پیدا نمی کند. از همه چیز بیزار است. می خواهد همه چیز را عوض کند، امّا نمی داند که «اگر بخواهیم بیرون عوض شود، باید یک چیزهایی را توی خودمان عوض کنیم... تو دنیای ما کار را با پول یکی کرده اند. نگذار کار سوار تو بشود. تو سوار کار باش. وگر نه چشم به هم بزنی، می بینی نه دیگر برای کار داری کار می کنی، نه برای زندگی. برای پول کارمی کنی . پول می شود فرمانده و اربابِ تو. تو می شوی فرمانبر و بردۀ پول.» (غوّاص و ماهی، از گفت و گوی فرید با جعفرآقا) و در جای دیگری از همین رمان، در گفت و گوی فرید با عبدالله رامیار، می خوانیم:

                   و فرید گفت: «هر وقت می آیم روی این تخته سنگ می نشینم، این احساس را دارم که انسانم و این تخته سنگ، تخت فرمانروایی من است، و این درخت چتری است که طبیعت در بالای سرم گرفته است، و آن چشمه که در حوضچه ای زیر آفتاب تلألؤ دارد، گنجینۀ من است. نگاه گن! همۀ معنی همین جاست! نگاه کن و مدّتی کلمه ها را فراموش کن. معنی در اینجا به کلمه نیاز ندارد!»

                   در رمان «در آفاق نفس» با سه شخصیت آشنا می شویم: استاد نیشابوری، رضا چاووشی، و فرهاد نوغانی. نویسنده در بُعدِ رئالیستیِ داستان، با شکافتن روح هر کدام از آنها، شخصیت مستقلّ آنها را به خواننده می شناساند، اما بُعدِ سمبولیک و     فلسفی داستان چنان شکل می گیرد که خواننده می تواند به این نتیجه هم برسد که این  سه شخصیت، در واقع «منِ سه گانۀ یک انسانند، انسانی که از تضادّها و تعارضهای درونیِ خود آگاه است. در یکی از این «من» ها با نقاب دروغ و ریا دیگران را       می فریبد و از پلّه های موفّقیت در جامعه بالا می رود. در «منِ» دوّم شریف است و معتدل و منطقی و در زندگی روالی عادّی دارد. در «منِ» سوّم سخت حسّاس و عاطفی است و آرمانش رساندنِ خود به مثالِ اعلای انسان است.

در بُعدِ رئالیستی داستان، از زبان رضا چاووشی در خطاب به استاد نیشابوری می خوانیم: «تعجّب می کنم، استاد! شما انتظار دارید از جانبِ او (فرهاد نوغــانی) برای شما همیشه درهــایی به باطن او باز باشد، امّا از جانب شــما برای اوحتی یک روزنۀ کوچک هم باز نباشد، و او فقط دلش به نقشِ درهایی که شما بر دیوارِ بلند خودتان کشیده اید، خوش باشد! سرانجام یکوقت یکی از عالم خیال در     می آید و تصمیم می گیرد که در عالم واقعیت از یکی از آن درها واردِ دنیای شما بشود، و آنوقت سرش محکم به سنگی می خورد که در زیر نقشها پنهان است و تازه متوجّه  می شود که آنچه از منظر این درهای گشوده می دیده، همه نقشهایی بر این دیوار نفوذناپذیر بوده، و آنوقت تصمیم می گیرد که شبانه کمند بیندازد و از این دیوار بلند بالا برود و دزدانه نگاهی به دنیای پنهان شما بکند...»

در جای دیگری از داستان، فرهاد نوغانی در جایی از یادداشتهایی که برای رساله اش نوشته است و آن را در حضور رضا چاووشی برای استاد نیشابوری     می خواند، می شنویم: «این فقط انسان است که لذّتها را از نیاز جدا می کند و آنها را با هنر به زیبایی بدل می کند و به جاودانگی می رساند. می گویند انسان غارنشین و شکارگر به رسم جادو دیوارهای غار را به تصویر جانورانی که آنها را شکار می کرد و می خورد، هنرمندانه می آراست. می گویم که این خود، لذّت را از نیاز جدا کردن است و با زیبایی در جادو و هنر آن را ماندگار کردن است، چون جانور شکارشده خورده می شود و تمام می شود. امّا انسان غارنشین عمل شکار را از لاشۀ جانورِ شکارشده و از خوردن گوشتِ آن جدا می کند و آن را در وِردهایش و هنر تصویر سازی اش ماندگار می کند...در اصل همین کار انسان در دادن معنی به ذات، و جدا کردن معنی از ذات، نشانۀ آگاهی او از تغییر و فناپذیریِ ذات است. آگاهی از مرگ ذات است، و هدف آن جاودانگی دادن به معنیِ ذات است و نشاندنِ معنی به جای ذات است...انسان با معنی دادن به هر چیز، می خواهد همه چیز را از تغییر و فرسودگی و زوال برهاند. امید بخش و گیرا کند. ابدی کند، زیبا کند، و با زیباییِ معنویتی که به همه چیز می دهد، همه چیز را در جهان انسانی خود بازبیافریند...»

کیانوش در هنرش اهل راه حقیقت و راستی است و به همین دلیل است که هرگز نخواسته است آن طور که معمول است، اهل سیاست زمانه و شعارهای زمانه پسند باشد و فرصتها را دریابد. او آینۀ زاویۀ نهان خود و انسانهای دیگر است. این رسالت را دارد که تا آنجا که می تواند واقعیتها را، اعمّ از خوب و بد، بنمایاند، و همین خصوصیات است که او را انسان و هنرمندی یگانه می سازد.

و من امروز بعد از چهل و شش سال همسفری با کیانوش، این نجیبِ مهربانِ سخاوتمند، این مغرورِ سرفرازِ متواضع و آزادۀ متعهّد، به اوّلین روز بهار جاودانی 1338 بر می گردم و او را در اوج جوانی و قدرت می بینم که با نگاه تیز بین و مو شکاف و ذهنی عاشق، شعر بلند «بهار سی و هشت» سروده است و در آن می گوید:

... آواز مرجانها را می شنوم؛

از شرابِ ستاره ها سرمست می شوم؛

نوازش گرم انگشتان مهتاب را احساس می کنم؛

میانِ آفریدن و آفریده شدن در نوسانم...

بیا که ما درخشش زر را فراموش کنیم،

و به آفتاب دلخوش باشیم،

زیرا که آفتاب سکّه ای است با یک چهره

و یک نقش،

و ما نیایندۀ یگانگی هستیم....

بازو در بازو گام بر می داریم،

چهره به چهره آواز می خوانیم،          

سینه به سینه زندگی و انسان را ستایش می کنیم.

در سپیده دم روزها

به سوی غروب آنها سفر می کنیم،

تا هر شبانگاه راهی برای بازگشتن

به سپیده دمی دیگر داشته باشیم.

 

         و او امروز در شعر«دردمندیها» می گوید:

         ... من جهان را خانۀ آبادِ انسان می خواهم،

         انسان را آزاد،

         و خدا را در دلِ هر انسان

                                      در هر جای جهان

         مصدرِ عشق وُ

                          زیبایی وُ داد!

 

         و امّا این مختصر که من گفتم، تنها اشاره به دریچه هایی کوچک بر پهنۀ وسیع دنیای شگفتی انگیز اندیشه و هنر کیانوش بود. آفتاب جان هنرمند او همچنان خواهد درخشید و همچنان آثار ماندگار دیگری به وجود خواهد آورد. خدای بزرگ و مهربان همیشه یار و یاورش باد!

 

                   لندن 30 نوامبر 2005