کتاب «بوتیمار بی اشک » منتشر شد

« می گفت این سرنوشت ماست »

بوتیمار بی اشک

پس از دیری و دوری ، قصه – شعر بوتیمار بی اشک منتشر شد . سال 1385 آن را در میگون نوشتم . این دومین تجربه من در این قالب است . در همین کتاب ، به مسألۀ قصه – شعر نیز پرداخته ام . نمی خواهم طول و تفصیل بدهم  چرا که آن کس که بخواهد بی شک می جوید و می یابد. اما نمی توانم این واقعیت را حاشا کنم که دلبستگی خاصی به این متن دارم . « بوتیمار بی اشک » حکایت نسل من است . نسل ِ بی نشاط و سوخته ...چه کردند با ما و چه می کنند با ما ... « بانو جان ! می دانی ... وقتی کوچک بودم ، پدرم می گفت که سرنوشت ماست که برای دریا بمیریم . پدرم هر غروب می آمد ، روبه روی شما می نشست ، می گریست ، می سوخت از درون و از عطش اما لب به شما نمی زد ، می ترسید تمام شوید . این کارش بود ، وقتی هم که می خواست بمیرد با لبی تشنه اما شاد مرد ، درست روبه روی شما . می گفت این سرنوشت ماست ...»

در چاپ این کتاب دوست خوب ومهربانم « ساناز فلاحتی » نقشی بیش از من داشت . ساناز عزیز گذشته از آن که تصویرگر  کتاب است نقشی ویژه در شکل یافتن ظاهر زیبای این کتاب دارد . او بارهای بار، وسواس های جانکاه مرا تاب آورد و یگانه واکنشی که در برابر هر تغییر از خود نشان می داد ، لبخندی مهربان بود . از او سپاسگزارم .

 ساناز فلاحتی

اما واژه ها را یارای آن نیست که از عزیزم « محمود کیانوش » سپاسگزاری کنم .  او با نوشتن نقدی بر بوتیمار بی اشک مرا خیس باران مهربانی اش کرد .

 دوست می دارم در این جا و به عنوان پایان این نوشته ،همۀ علاقه مندان را دعوت کنم تا نقد محمود کیانوش را بخوانند . انسانی که هنوز قدر و مرتبۀ او را نمی دانند . محمد ذکایی ( هومن ) زیبا می گوید :

سوکوار داغ آن سروم که در باغ دروغ  

  راستی می کرد و – اینش جرم – سبز شاد را

 

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

فروردین 1388

 

 

 محمود کیانوش

 

        بوتیمار بی اشک در مایۀ مضمونی خود شعری است که به نثر روایت شده است ، نه به این معنی که اگر با وزنی مناسب و قافیه هایی درخور هر پارۀ آن بیان می شد ، صورت هنری بهتری می یافت ، بلکه مضمون ، با پیروی از طبیعت خود ، به مهدی خطیبی  حکم کرده است که آن را چنین روایت کند که کرده است . پس در خواندن و ارزیابی کردن آن معیارهای داستان را به کنار می گذاریم ، و به معیارهای شعر روایی روی می آوریم .

        شخصیتهای این شعر روایی اینهایند : بوتیمار بی اشک ، خورشید ، باد ، دریا ،  آسمان ، و خدا که نقش آفرین ِ ناپیداست . در « برهان قاطع » بوتیمار چنین تعریف شده است : « با میم بر وزن موسیقار ، نام مرغی است که او را غم خورک نیز گویند . و او پیوسته  در کنار آب  نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود ، با وجود تشنگی آب نخورد ... »

        با اینکه وصف اسطوره ای بوتیمار نزد همۀ فارسی زبانان از دیرباز معروف بوده است ، یقیناٌ اولین بار اندیشۀ این وصف در ذهن یک انسان گذشته بود ، و این انسان هر که بود ، با احوال یک پرندۀ دریایی معین از نزدیک آشنا بود و با تجربه های احساسی و ذهنی انسان آشنا تر ، و بیگمان اگر هرگز شعر نگفته بود ، در روح خود همیشه شاعر بود ، و از ظاهر احوال آن پرنده تعبیری انسانی کرد ، و این تعبیر اسطوره وار در ذهنها جا گرفت و بر زبانها  جاری  ماند . شیخ عطّار نیشابوری در «منطق الطّیر» حکایت بوتیمار را ازبان این مرغ چنین بیان کرده است :

        پس در آمد زود بوتیمار پیش ،

        گفت : « ای مرغان ، من و تیمار خویش !

        بر لب دریاست خوشتر جای من ؛

        نشنود هرگز کسی آوای من .

        از کم آزاری ِ من هرگز دمی

        کس نیازارد ز ِ من در عالمی .

        بر لب دریا نشسته دردمن ،

        دائماٌ اندوهگین و مستمند :

        ز آرزوی آب دل پر خون کنم ،

        چون دریغ آید ، به خویشم ، چون کنم !

        چون نی ام من اهل دریا ، ای عجب !

        بر لب دریا بمیرم خشک لب !

        گرچه دریا می زند صد گونه جوش ،

        من نیارم کرد از او یک قطره نوش !

        گر زِ دریا کم شود یک قره آب ،

        ز آتش غیرت دلم گردد کباب .

        چون منی را عشق دریا بس بود ؛

        در سرم این شیوه سودا بس بود .

        جز غم دریا نخواهم این زمان ،

        تاب سیمرغم نباشد یکزمان .

        آنکه او را قطره ای آب است اصل ،

        کی تواند یافت از سیمرغ وصل ؟ »

و چون مرغان حکایت بوتیمار را شنیدند ، شیخ عطّار از زبان هدهد در جواب او می گوید :

          هدهدش گفت : « ای زِ دریا بی خبر ،

        هست دریا پر نهنگ و جانور ؛

        گاه تلخ است آب او را ، گاه شور ؛

        گاه آرامی است او را ، گاه زور .

        منقلب چیز است و ناپاینده هم ،

        گه شونده ، گاه بازآینده هم !

        بس بزرگان را که کشتی کرد خرد ،

        بس که در گرداب ِ او افتاد و مرد !

        هر که چون غواص ره دارد در او ،

        از غمِ جان دم نگه دارد در او ؛

        ور زند در قعر دریا دم کسی ،

        مرده از بن با سر افتد چون خسی .

        از چنین کس کو وفاداری نداشت ،

        هیچکس امید دلداری نداشت !

        گر تو از دریا نیایی بر کنار ،

        غرقه گرداند تو را پایان کار .

        می زند او خود ز ِ شوق دوست جوش ،

        گاه در موج است و گاهی در خروش !

        او چو خود را می نیابد کام دل ،

        تو نیابی هم از او آرام دل .

        هست دریا چشمه ای از کوی او ،

        تو چرا فارغ شوی از روی او ! »

 

        « بو تیمار بی اشک » ، با این صفت افزوده ، تعبیری است تازه از این پرنده که داستانی از داستانهای روح مهدی خطیبی را روایت می کند . او مثل بوتیمار منطق الطّیر با دیگر مرغان ، برای رسیدن به سیمرغ ،همراه نشده است. دریا زندگی اوست . او عاشق زندگی است که در سیر طبیعی جاویدان است ، اما برای یک انسان ، با گذشتن هر روز ، یعنی با خوردن هر جرعه ، به زودی پایان می یابد  و از آن فقط خشکی مرگ به جا می ماند . پس این عشق چه حاصلی دارد ؟

        در جهانِ ِاین عاشق زندگی ، این عاشق دریا ، طبیعت لاشعوری است بی مهر و بی اعتناء و ناخودآگاهانه به خود مشغول . خورشیدِ این طبیعت « با نیزه هایش به زمین حمله ور شده است » . در چشم این عاشق ، خورشید زمین را با شیرِ سرخ مهربانی نمی پرورد ؛ پرتوهای نورش نیزه هایی است که با قهر و کین بر زمین فرود می آید ؛ و گرمایش جان   نمی بخشد ، بیداد می کند ! چرا ؟  نمی دانیم ! و آیا متن جوابی به این چرا می دهد ؟ من  نمی شنوم ! اما دریا ، معشوق بوتیمار ، که در حقیقت خود ، بخشی از همان طبیعت است ، با حقیقت شعری و انسانی این بوتیمار ، وصفی دارد گه گویی بر زبان یک مرد عاشق در نمایش و ستایش یک زن جاری شده است . شاید احساس یک زن هم در نمایش و ستایش زندگی زبانی داشته باشد درخور مرد دلخواهش . اینجا دریا که استعاره ای سمبولیک از زندگی از دیدگاهی مردانه است ، « باهر جنبش، موجی به اندامش می دهد ...شکیبا،آرام،گاه شنها را نوازش می کندو گاهی سنگ و صخره را به عریانی تنش مهمان . دستها می گشاید و افق را در آغوش می گیرد . »

        این دریا حقیقت طبیعی اش پیدا نیست ، و با حقیقت شعری اش مانند دریای هدهد منطق الطّیر پر نهنگ و جانور نیست ؛ آبش گاه تلخ و گاه شور نیست ؛ کشتیهای بسیاری از بزرگان را خرد نکرده است ؛ بسیاری در گرداب او در نیفتاده اند و نمرده اند ؛ و بیوفایی خوانده نمی شود که هیچکس از او امید دلداری نداشته باشد . این دریا را می توان استعاره ای از زندگی گرفت که بوتیمار بی اشک سالها او را نهفته و در پناه صخره های درنگ و تردید و واهمه نظاره کرده است ، اما او عشقش به دریا ، یا به زندگی ، بیش از آن است که بتواند به چنین نظاره ای از کنار خرسند بماند . می خواهد خود را به دریا بسپارد و دریا را از خود کند . با اینکه هنوز تجربۀ رو در رو شدن با زندگی را پیدا نکرده است ، با اینکه هنوز زبان شجاعت را نیاموخته است ، گوهر شجاعت را در جان خود احساس می کند و به دریا می گوید:

        « بانو !م ...م ...من ، بوتیمار بی اشکم ... مرا به همسری می پذیری ؟ »

        اما دریا ، استعارۀ زندگی در بستر طبیعت ، خود را به وجود فرد وابسته نمی کند . همسان خداست . تنها و جاری . و اینجاست که بوتیمار بی اشک این آگاهی را یافته است که نباید پندار واهی ِ نسل و نسلهای پیش از خود را سرنوشت خود بداند و خیّام وار بگوید :

        یک قطرۀ آب بود و با دریا شد ،

        یک ذرّۀ خاک و با زمین یکتا شد ؛

        آمد شدن ِ تو اندر این عالم چیست ؟

        آمد مگسی پدید و نا پیدا شد !

 

او نمی خواهد از هراس گذرا بودن زندگی ، لذت زندگی کردن را از خود دریغ بدارد . نمی توانسته است در سایۀ مرگ بنشیند و برای زندگی اشک بریزد . در فرصتی که هست ، در زندگی و با زندگی بودن ، زندگی بودن است ، جاوید بودن است . شاید با درک این معنی است که در پایان روایت ، آنجا که دریا « احساس قطره شدن دارد » و « چیزی جز این پرنده در نگاهش نیست » ، مهدی خطیبی می گوید : « او دیگر بوتیمار نیست . او خود پرواز است . »

        و اینجاست که من با « دُشخوارۀ » سمبولیسم درگیر می شوم . می گویم دشخواره ، چون مفهومی در ذهن دارم که از « مشکل » دشوارتر و پیچیده تر است . « دشخوار» هم در صدای خود ناهموارتر از « دشوار » است ، و از این صفت اسم « دشخواره » را می سازم تا نگفته باشم مشکل . دشخواری سمبولیسم در این است که اگر بخواهیم در خواندن یک نوشتۀ سمبولیک ، چه برای فهم خود ، چه برای فهم دیگران ، سمبول شکافی بکنیم ، باید تعبیرما از هریک از استعاره های نوشته چنان باشد که مجموعۀ این تعبیرها در پایان معنای کلی نوشتۀ سمبولیک را در بر بگیرد . به عبارت دیگر نویسنده نباید در استعاره های سمبولیک فرعی از خط اصلی مضمون سمبولیک خارج شده باشد ، و گرنه با اطمینان نمی توان معنایی روشن و ساده برای آن نوشته ارائه داد . وقتی که معنایی را به صورتی سمبولیک می خواهیم بیان کنیم ، نشانه های استعاری آشنایی به کار می بریم ، و این نشانه ها گام به گام راه رسیدن به معنای کلی را به خواننده نشان می دهد . اگر این نشانه ها به جهتهای مختلف اشاره داشته  باشد ، خواننده در سمبول شکافی گمراه می شود ، خسته می شود ، در می ماند ، و در پایان هم به جایی نمی رسد .

        آیا بوتیمار که در پایان « چشمانش دیگر سیاه نیست ، آبی است ، اما پاهایش سست ، گردن درازش تحمل سر ندارد » و « بالهایش بی رمق است » و « دستهای لرزان دریا » او را به سوی خود می کشد » ، به دریا پیوسته است ، چنانکه قطره به دریا می پیوندد و دریا می شود ، اما هستی « قطرگی » را در می بازد ؟ به عبارت دیگر بقایی از پی فنای جزء در کل ؟ من در مقام یک خوانندۀ « بوتیمار بی اشک » می خواهم از جملۀ « دریا حس می کند قطره ای شده است ، قطره ای کوچک در چشمهای بوتیمار » که جملۀ پایانی روایت است و زیبایی آن موجی دارد که به سراسر نوشته تا آغاز آن باز می گسترد ، این معنی را بگیرم که پرنده بودن و « پرواز شدن » ، گذشتن از اوهام است و رسیدن به حقیقت انسانی زندگی ، نه واقعیت طبیعی آن ، زیرا که واقعیت طبیعی زندگی چنان است که در سیر آن رهایی امکان پذیر نیست ، رهایی در پایان آن می آید ، و پایان آن مرگ است ، اما در حقیقت انسانی ِ زندگی است که می توان در یک لحظۀ روشن از ادراک جاودانگی یافت و مرگ را انکار کرد ، یا مرگ را موهوم دانست ، موهومی که لحظه لحظه حضور پوچش را بر بوتیمارهای اشکبار تحمیل می کند و آنها را در نظارۀ عطشناکشان از هماغوشی با زندگی باز می دارد . آیا متن آن هماهنگی لازم در پیوند استعاره های فرعی را دارد که تأیید کنندۀ این تعبیر باشد ؟ 

        این « دشخوارۀ » سمبولیسم را حتی در مورد « منطق الطّیر » شیخ عطّار نیشابوری هم می توان مطرح کرد . همۀ مرغان به جست و جوی شاه خود « سیمرغ » ، می روند ، به جست و جوی حقیقت می روند ، به جست و جوی خدا می روند ، اما همه این جست و جو را در مراحل هفتگانۀ عرفان رسمی مکتبی شده تا نیل به مقصود ادامه نمی دهند ، ناتوان در راه می مانند ، یا هلاک می شوند ، و در پایان ، آنگاه که :

        آفتاب قربت از پیشان بتافت ،

        جمله را از پرتو آن جان بتافت ،

آن سی مرغ خویشتن را در آیینۀ « سیمرغ » می بینند و در حیرت می شوند ، و « بی زبان » از آن حضرت جواب می آید که :

        « چون شما سی مرغ اینجا آمدید ،

        سی در این آیینه پیدا آمدید؛

        گر چل و پنجاه و شصت آیند باز ،

        پرده جز از خویش نگشایند باز ...

        هیچکس را دیده بر ما کی رسد !

        چشم موری بر ثریا کی رسد !

        محو ما گردید در صد عزّ و ناز

        تا به ما  در خویش را یابید  باز ! »

        محو او گشتند آخر بر دوام ،

        سایه در خورشید گم شد ، والسّلام !

 

        اگر همه ، نه تنها همۀ انسانها ، بلکه همۀ موجودات در عالم هستی ، تجلّی ذات حقّ هستند ؛ اگر سی مرغ در آیینۀ تجلّی هم سیمرغ را می بینند ، هم خود را که سی مرغ اند ؛ چرا باید از آن حضرت ، بی واسطۀ زبان ، بشنوند که تصوّرات آنها همه موهوم است ؟بنابر این « سی مرغ » ،« آیینه » و« سیمرغ » دیگر  نمی توانند  استعاره هایی  سمبولیک  برای موجودات در عالم « کثرت » ،

 « ارادۀ گنج مخفی به ظهور در تجلّیات » و « ذات حقّ » باشند ، زیرا که بر پایۀ آنچه بی زبان از آن حضرت شنیده می شود ، آن سی مرغ می توانستند چهل ، پنجاه ، شصت یا به شمارۀ همۀ موجودات در عالم کثرت باشند ، و جست و جوی آنها برای یافتن « سیمرغ » کاری است بیهوده و باید سایه وار در آفتاب محو شوند ، در الله فنا شوند تا به او خود را باز یابند . اما در زیبایی استعارۀ « سی مرغ » به معنای « کثرت » در آیینۀ دریافت اشراقی از استعارۀ « سیمرغ » به معنای « وحدت » در این است که بدون ضرورت محو شدن می توان به معنایی رسید که جلال الدین محمد مولوی خواسته است خوانندۀ او در غزلی از  « دیوان شمس » به آن برسد :

        ای قوم به حج رفته ، کجایید ، کجایید ؟

        معشوق همین جاست ، بیایید ، بیایید !

        معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار ،

        در بادیه سرگشته شما در چه هوایید ؟

        گر صورت بی صورت معشوق ببینید ،

        هم « خواجه » و هم « خانه » و هم « کعبه » شمایید .

و همین معنی ، از این رساتر و دلنشین تر و خرد پسند تر ، در این دو بیت منسوب به مولانا خلاصه شده است :

        آنان که طلبکار ِ خدایید ، خدایید ،

        حاجت به طلب نیست ! شمایید ، شمایید !

        چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید ؟

        کس غیر شما نیست ! کجایید ؟ کجایید ؟!

       

        به هر حال ما همواره با بی اعتنا ماندن به استعاره های فرعی داستان سمبولیک « منطق الطّیر » ، شیفتۀ قدرت دو استعارۀ اصلی داستان شده ایم ، یکی « سی مرغ » و دیگری « سیمرغ » ، و معنای سمبولیک داستان را فقط از این دو استعاره گرفته ایم و به لذّت دریافت رسیده ایم . و من می خواهم با دل سپردن به این سخن از شعر روایی « بوتیمار بی اشک » از زبان مهدی خطیبی ، که می گوید : « او دیگر بوتیمار نیست ، او خود ِ پرواز است » ، به لذت دریافت رسیده باشم ، زیرا که می توان بال داشت و همۀ عمر ، بیقرار ، در پرواز بود و به هیچ جا نرسید . تا خودِ پرواز نشویم ، نرسیده ایم . اما اینکه آیا همۀ استعاره های سمبولیک در « بوتیمار بی اشک » می تواند با هماهنگی پیوندهای اندیشیده و سنجیده ما را به این تعبیر برساند ، موضوع دیگری است . و در پایان جای این اشارت هم هست که خوانندۀ این شعر روایی اگر نوجوانان باشند ، از لذت  تخیـّل  بی بهره  نمی مانند ، بی آنـکه  لازم باشد به معنـایی خاصّ و معیـن برسند ، و اگر بزرگسالان باشند ، حتماٌ با دید و ذهنیت فردی خود ، سیری برای رسیدن به معنایی خواهند داشت .    

                       

                      محمود کیانوش

                        لندن ، 30 مه 2006 

 

خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )

 

مهدی خطیبی

تازه‌هاي كتاب در نمايشگاه ۲۲

  «بوتيمار بي اشك» مهدي خطيبي به نمايشگاه مي‌‌آيد

24 فروردين 1388 ساعت 12:35
«بوتيمار بي اشك» تازه‌ترين اثر «مهدي خطيبي» به زودی توسط انتشارات «آفرينش» منتشر مي‌شود. اين كتاب در بيست و دومين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران (۱۶ تا ۲۶ اردیبهشت) عرضه خواهد شد.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)،  اين اثر پژوهشي با نام کامل «بوتيمار بي اشك همراه با يك پيشنهاد»، نوعي قصه-شعر است كه همراه با نقدي از «محمود كيانوش»شاعر و نويسنده، منتشر مي‌شود. 

خطيبي درباره اين ژانر (گونه) ادبي توضیح داد: «قصه-شعر» نوعي ژانر  ادبی است كه قبلا هم در ادبيات به كار گرفته شده. بخش بروني اين گونه ادبی، قصه است و بخش دروني آن‌ها حالتي شعر گونه دارد. 

خطيبي همچنين از انتشار كتاب ديگرش كه «شناختنامه محمود كيانوش» است سخن گفت و افزود: « شناختنامه محمود كيانوش» كتاب ديگري است كه شامل بحث‌هاي مفصلي درباره تاريخ روشنفكري و روشنفكران شاعر است و اولين بخش آن «محمود كيانوش به روايت محمود كيانوش» نام دارد. 

ویراستار كتاب «تيغ و ترمه و غزل» در ادامه توضيح داد: بخش‌هاي ديگر كتاب برگزيده‌اي از اشعار و ترجمه‌هاي اين شاعر از انگليسي به فارسي و عكس آن است. 

خطيبي گفت: برگزيده داستان‌ها و ترجمه‌ها و نقد‌هاي كيانوش نيز بخش پاياني كتاب را تشكيل مي‌دهد. اين شناختنامه را كه ۸۰۰ يا ۹۰۰ صفحه است، انتشارات «آفرينش» چاپ خواهد كرد. 

اين نويسنده همچنين از انتشار كتاب ديگرش با عنوان «حكايت غم بيزاريان» كه به احوال پيشگامان غزل در ايران مي پردازد، خبرداد و گفت: كتابي با عنوان « پيشگامان غزل در ايران» آماده چاپ دارم كه اولين دفتر آن به «محمد ذكايي» اختصاص دارد و در حال حاضر مراحل حروفچيني را در نشر آفرينش مي‌گذراند.

وي درباره روند بررسي غزل امروز ايران در اين كتاب خاطر نشان كرد: نقد و بررسي غزل‌هاي «محمد ذكايي» شاعر، همراه با سير غزل امروز و برگزيده‌اي از غزل‌هاي اين شاعر كه بسياري از آنها تابه امروز ناشناخته است، در اين كتاب آمده است.

 

گزارشگر : پروانه توکلی

 

اصل خبر را در این جا بخوانید


 
 
  BLOGFA.COM