شعر تمام آن چیزی است که در زندگی ارزش به یاد سپردن دارد/ ژول دو گوتیه

درود

دوستی از من خواست که نظرم را در باره شعر خاصه شعر امروز ایران بنویسم . نوشته زیر مقدمه آخرین کتاب من « تاول حکایت راه است » است . امیدوارم که سودمند باشد

با مهر

مهدی خطیبی

 

 

در ستیز با واقعیت تخیـل یگانه سلاح است. (1)

 

یک:

 

   بی گمان «ژان ژاک روسو» از سرنوشت اسفبار دنیای قرن بیستم آگاهی داشت ، چون اوست که می گوید :«در این دنیا خیال(2) تنها سرزمینی است که سزاوار زیستن است.» سرزمینی که دیگر آدمی دلواپس آب و نان نیست اما دل نگران انسان و جهان است و آنقدر پهناور است که نقطه ای برای من/ تو که در قفس عاشق آواز قناری هستیم نیز بماند. راستی اگر هنر را نداشتیم از فرط واقعیت خفه می شدیم.(3)  و این واقعیتِ اکنون به حقیقتی تلخ مبدل شده را از زبـان « الکسـاندر پـوپ » بشنوید:

حقیقت ،ارزش و معرفت هر روز کوس رسوایی می زنند...

اکنون دیگر هیچ چیز مقدس نیست به جز خباثت... (4)

 

و شاید از جمله وظایف شعر (اگر وظیفه ای داشته باشد)پاسداشت قداست «حقیقت ، ارزش و معرفت»است اما حقیقت ، ارزش و معرفتی که برای یک دوره معین تاریخی در کشوری خاص نباشد و این می تواند حتی پاسخ به پرسش «شعر به چه دردی می خورد » نیز باشد.

کار شعر – این پژواک گفت و گوی صادقانه و عریان انسان با خویشتن در ملاحظه با جهان و طبیعت و اشیاء و خود – پایان ناپذیر است . من نیز چون «علی احمد سعید اسیر» معروف به آدونیس(5)  بر این باورم که آن چه پایان می پذیرد افزارها و اشیاست .شعر به دو معنا بی پایان است : از یک سو کمال ناپذیر است و از سوی دیگر همواره همچون طرحی است نو آغاز (6) وشاعر اصیل کسی است که این کمال ناپذیری و آغاز در آغاز را با ذهنیت خود عینیت می بخشد .به قول « امه سه زر » شاعر آن وجود بسیار کهن است و بسیار نو ، بسی سهل ، بسی دشوار.اگر چه امروز و دست کم در موقعیت اکنونی من/تو باید شاعر را در تعبیرات نیچه جست، گو این که او انسان امروز را توصیف می کند که شاعر نیز خواه ناخواه جزئی از آن کل است:

« بیننده ای ، خواهنده ای ، آفریننده ای ، خود هم آینده ای و هم پلی به آینده ، و نیز دردا هم چون عاجزی مانده بر این پل»  (7)

 

دو:

شعر همواره برای من یک گفت و گوی صادقانه و عریان بوده است .یک گفت و گوی ِ یک نفری که با ملاحظه طبیعت و اشیاء به جست و جویی درونی و در فرجام به دیالوگی با خویشتن می انجامد که در نهایـت تجربـۀ فردی ِ همگانی ای را نیـز به خواننده منتقل می کند.«لاسـلز ایـبر کرمبی »(8) شاعر و منتقد انگلیسی می گوید:«شاید بتوان گفت که شعر انتقال دادن تجربۀ ماست .اما برای انسان تنها یک راه ایجاد ارتباط با دیگران وجود دارد و آن این است که با تهییج و تنظیم قوۀ تخیل خود کاری کند که تجربۀ او بار دیگر در ذهن شنونده و خواننده نیز تکرار شود. واژه هایی که صرفا از روی دادن تجربه ای حکایت می کند ، شعر نیست .شعر عبارت است از کلماتی که بتواند تجربه ای را به ما انتقال دهد و آن را در ذهن ما چنان هستی ببخشد که احساس کنیم آن تجربه برای خود ما روی داده است .» (9)

این تجربه می تواند یکی از دغدغه های فردی ِ همگانی باشد و می تواند فقط دغدغۀ انسانی در یک زمان و مکان خاص تاریخی باشد.اما تفاوت این دو ، زمین تا آسمان است.

متاسفانه شعر معاصر ما سالهاست که در حصار یک زبان رمزگونه خود را در زمان و مکانی خاص به بند کشیده است و تنها واکنش امروزین آن ارائه یک متن هذیانی لجام گسیخته و پر ادعاست .شعر سالهاست که در کشور ما «یک دریچۀ تخلیه فشار » است .بسیاری از شاعران ما سالهاست که صادق نیستند و تمام دغدغه شان زبان آوری در شعر است بدون آن که زبان را جزء وحدت اندام واری از شعر بدانند . گو این که لفظ پردازی همواره برای مخاطب ایرانی جذاب و دلنشین بوده است.

سه:

یکی از آرزوهای من و شاید بسیاری از افراد دیگر رسیدن به مرزهای سادگی است .یا آن چنان که منتقدان قدیمی می گویند رسیدن به مرز شعر سهل و ممتنع است .بیاییم یک بار دیگر این دو بیت سادۀ گفتاری ِ بی تصویر سعدی را بخوانیم:

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان

           مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

و

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند

    تا کسی هم چو تو باشد که در او خیره بمانی

 

به قول دکتر ضیاء موحد «این گونه روان و آسان سخن گفتن دشوار است » و می گویم واقعا دشوار است . شعر معاصر ما سالهاست که با دغدغۀ رسیدن به زبان مستقل زیر لوای دیگرگونه نمایی و پس پشت سایه برتری جویی از صداقت و آسان گویی هنرمندانه که همانا برهنگی است به دور افتاده است و این دور افتادگی ، شاعر ایرانی  و شعر معاصر ایران را از جهان نیز دور کرده است.

شعر معاصر سالهاست که می کوشد با رمزگونگی زبانی شعر را سلاحی کند و بر سر این و آن بزند و یا گمان می کند(و می کنند) با غریب نمایی و هنجارگریزی معنایی (تو بخوانش بی معنایی ) و حتی توصیف اسافل حیوانی و مستهجن نویسی مدرن شود (و شوند) اما به گمان من یگانه مفر گریز از این نابسامانی در شعر و رسیدن به عرصه جهانی گذشته از درونی شدن اندیشه مدرن ،پذیرفتن شعر برهنه است.

من مدیون محمود کیانوشم.او با تاملاتش در جایگاه منتقد شعر، دریچه ای را بر من گشود که چشم اندازش ، جهان گسترده شعر برهنه ، شعری که عاری از هر شاخ و برگ و لفظ پردازی است ، بود.نمی گویم موفق شده ام اما کوشیده ام تا از غریب نمایی و زبان آوری در شعر بپرهیزم اما راستی را ، طنطنۀ موسیقی کلمات همواره مرا فریفته است ، طنطنه ای که با Aliteration   و  Assonace   به دست می آید و مرا شیفته کرده است.

از من پیشتر دو دفتر شعر مشترک(10)  با همسرم – شهره یوسفی- به چاپ رسیده بود که گام زدنی در هوای شعر کلاسیک و نئوکلاسیک بود.تنها مزیت این گام زدن ، درک اندکی به فراخور عمری که گذشت از هنرمایه های شعر کلاسیک فارسی و موزون گویی بود  که اولین مرحله از درک موسیقی کلمات است.

تنها نکته یادکردنی آن است که صاحب این قلم هیچ گاه داعیه جهانی شدن و برتر بودن را نداشته است(وندارد) زیرا به قول عین القضات همدانی « مرد چون حوصله فراخ شود بداند آنچه می داند نسبت به آنچه باید بداند هیچ است .» و صاحب این قلم هنوز حتی «حوصله فراخ» نیز نشده است.

دیگر سخن ها را اگر شعرها ، شعر باشند ، خواهند گفت.

 

مهدی خطیبی

14فروردین1387

تهران

 

پی نوشت ها :

1.ژول دو گوتیه jules de gautier

 2.البته می دانم و می دانید که منظور روسو رؤیاهای مالیخولیا گونۀ نوجوانانه نیست.

  3. برگرفته از این گفته نیچه که می گوید :« ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم »بنگرید به بُعد زیبا شناختی ، هربرت مارکوزه ، ترجمه داریوش مهرجویی ، نشر اسپرک چ اول 1368 ص 22.

  4.فرجام سخن برای طنزها 1738م. گفت و گو بخش یک ابیات 169-170

   5. شاعر سوری متولد 1930از کتاب های او می توان به مقدمه ای بر شعر عرب 1971م. زمان شعر 1972م. فاتحه ای بر پایانه قرن 1980م. اما آدونیس خدای باروری فنیقیان باستان است که در اسطوره ها به دست خوکی کشته می شود.

  6. بنگرید به کشف نو جهان ترجمه ع. عامری مجله تکاپو دوره نو ش 1 اردیبهشت 1372صص 31و32

   7. منقول از کتاب مدرنیته و اندیشۀ انتقادی ،بابک احمدی ، نشر مرکز 1373ص7.

 8. Lascelles aber crombie.

  9. حکایت شعر ،رابین اسکلتن ، برگردان مهرانگیز اوحدی ،نشر میترا ،چاپ نخست 1375 صص126و127.

  10. ترانه های آدم و حوا ،دفتر اول انتشارات روزگار چ اول 1378 و دفتر دوم با همان نام ،انتشارات آفرینش 1383

به بهانه ی پنجمین سال فعالیت این وبلاگ

تو خود حدیث ....

 

شکست خورده ی خویشیم و خرد و خسته ی خود

ولی به خصم خیالی خوشا که پیروزیم

محمد ذکایی ( هومن )

 

این روزها مصادف است با پنجمین سال حضور من در دنیای مجازی و اساسا پنجمین سال فعالیت این وبلاگ . فراز و نشیب ها حضور مرا در این فضا گاه کم رنگ و گاهی پررنگ کرده است . به بهانه ی این سالگشت قلم انداز به مسائلی می پردازم که امیدوارم ملال آور نباشد

 

1.                  

آینه ات دانی چرا غماز نیست

زان که زنگار از رخش ممتاز نیست

حضرت مولانا

  

این روزها برای من روزهای بسیار خوبی است . روزهایی که بعد از گام زدن های بیهوده ی چند ماهه ، راه خود را یافته ام . مسافری که نداند از کدام راه باید حرکت کند و فاجعه بار آنجاست که اصلا مقصدی ندارد جز فردی عاطل و باطل کس دیگری نیست . گه گاه انسان نیاز دارد کمی درباره ی « بودن » خود درنگ کند یعنی همان « خور و خواب و خشم و شهوت. »خود را از نظر بگذراند . بررسی کند و از خود بپرسد : چرا این گونه خوردم ، این گونه خوابیدم ؟ و این گونه ... و در این میان می باید هر از چند گاهی به مساله ارتباط خود با افراد دیگر نیز بیندیشید . چرا که به هر حال به تعبیر ارسطو انسان « حیوانی اجتماعی » است . با دیگران زیستن در سرشت و سرنوشت اوست اما مهمترین مساله در این ارتباط، چگونگی قیمت و ابزار آن است.

این روزها بارهای بار از تن و ذهن و قلمم پوزش خواسته ام . می پرسید : مگر می شود آدمی از تن و ذهن و قلمش پوزش بخواهد چرا که این ها جزئی از یک وحدت اندام وار به نام انسان اند . آری ... می شود . وقتی که آدمی ناخواسته ( این ناخواستگی را می توانید به غفلت هم تعبیر کنید) به ودای یی گام نهد که فرجامش جز تلخی و افسوس نیست باید از تک تک اعضایش پوزش بخواهد . و من گام نهادم . گام نهادم به پوچی ، به وقت  تلف کردن ، به بطالت گذراندن ایام... و تو خود حدیث ....

بی شک ارزش آدمی به احترامی است که به خود می گذارد . ما باید با دریافت از تمام کاستی ها و حسن ها به آنچه هستیم احترام بگذاریم و در پناه این احترام است که حرمت نهادن به دیگران را هم می آموزیم .

باری ...لبّ کلام این است من چند وقتی را به بطالت ، به نوشتن های بیهوده ، به نشست و برخاست و همکلامی با انسان هایی گذراندم که چیزی برای گفتن نداشتند به تعبیر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب « ناگفته ها و گفته ها » ، « کسانی هستند که در هر مبارزه و مجادله ، حتی زمانی که مغلوب هم بشوند ، برنده اند ، چرا که چیز چندانی ندارند که از دست بدهند » والبته این انسان ها هستندو چه بی شمار هم هستند و همین « بودن » شان برای شان کافی است .

آی... دستم ، ذهنم ، تن و جانم ، قلمم پوزش می خواهم که با بطالت یا همنشینی با دیگرانی که فقط هستند ، آزردم تان .

تقریبا این پنجمین سالی است که در فضای مجازی قلم می زنم . زمانی که فعالیت در این عرصه را آغاز کردم . ذوق زده بر پیشانی وبلاگم نوشتم : «یگانه ارمغان دنیای مجازی آزادی دیدن و خواندن است » هنوز هم بر این عقیده استوارم . اما برای دارا شدن این حق تجدید نظر کرده ام . از خود می پرسم : آیا واقعا ما مستحق این آزادی هستیم ؟ . در نوشته ای به این موضوع پرداختم :

« همواره می اندیشم یکی از ارمغان های ارتباط با دنیای مجازی ، آزادی خواندن و دیدن است . کامو می گوید : آزادی تنها ارزش جاودانه ی تاریخ است و این کلمه برای من ارزشی بی مانند دارد اما حقیقت این است که برای دارا شدن آزادی هم باید مراحلی را گذراند و آداب و آئینی را آموخت . یکی از این آداب : درک حضور دیگری و در مجموع احترام به حقوق دیگران است . در این چند سالی که  شهروند این دنیای مجازی بودم،  دیدم که چه بسیارانی به نحوی از انحاء حقوق دیگران را ضایع کرده اند : مطلب دیگری را به نام خود ثبت کرده اند ، تغییر جنسیت داده اند ، با نام دیگری پاسخ داده اند و... چه بگویم ... باور کنید برای دارا شدن آزادی باید دست کم وجدان آگاه و جان متعهد به من ِ انسانی داشته باشیم و دریغا ...» و دریغا که ما ایرانیان همین به ظاهر اندک را نداریم

این روزها سرخورده و دلزده از این دنیای مجازی کمتر به این فضا می آیم . همه جای این آسمان همین رنگ است و افسوس ... اگر چه تنها دلخوشی من یافتن مخاطبان فرهیخته خاموش و دوستان معدودی است که می کوشند شدن را معنا کنند . انسان هایی که شاید شعر نمی گویند یا نوشته ای نمی نگارند اما دوستان مهربانی هستند که در پیام های شان گه گاه افق اندیشه ای نمایان می شود که بسیار ژرف است . افرادی که حرمت انسان و انسان زیستن را پاس می دارند . به قول اندره ژید « آه ... در جامعه ی تیره روز انسانی ، انسان بودن چه دشوار است.» انسان بودن و انسانی زیستن در این زمانه از سخت ترین کارهاست ، اگر چه برخی فقط این واژگان را بر زبان می آورندو بس. با این همه به خود می بالم که با مخاطبان فرهیخته خاموش و دوستان اندکی همراهم .و همین برای من ارزشمند است .چرا که به قول نیچه در کتاب « چنین گفت زرتشت»  « از سرسری خوانان بیزارم . آن که خواننده را شناخت ، دیگر برای خواننده کاری نکرد . سده ای دیگر با چنین خوانندگان ، یعنی گندیدن جان » اما شاید پرسیده شود : مگر تو این مخاطبان خاموش را می شناسی و می گویم : آری . یقین دارم که هر بار محمود کیانوش ، پری منصوری ، احمد افرادی ، دکتر جلیل دوستخواه ، رضا مقصدی ، بیژن اسدی پور ، محمد ذکایی و... وب نگاشت های مرا می خوانند و حتی گاهی لینک آن را در تارنمای خود می گذراند . نمونه اش پژوهشگر دوست داشتنی و بزرگوار دکتر جلیل دوستخواه که هر از چند گاهی مرا می نوازد و مورد تفقد قرار می دهد .

 

 

2.

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

 تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

مدتی است که نه به وبلاگی می روم و نه نظری می نویسم به عکس زمانی که تازه به این فضا گام نهادم .آن روزها  پر شور به وبلاگ ها می رفتم و متعهدانه در مورد متنی که می خواندم می نوشتم و همین مساله شائبه ای را آفرید که بعدها یک حق برای دیگران شد : چرا به وبلاگ من نمی آیی و در مورد نوشته من چیزی نمی نویسی؟ بامزه ترین ماجرا باز می گردد به زمانی که در یک سایت حضور داشتم . شخصی به صورت خصوصی چنین پیامی برای من نوشت : «سلام استاد( نمی دانم چرا هر گاه این واژه را می شنوم ناخودآگاه انسانی در برابر دیدگانم ظاهر می شود با کت و کرواتی آراسته اما با پیژامه ... و تو خود حدیث مزخرف بخوان از این مهمل ) . امیدوارم که حال تان خوب باشد . خواهش می کنم آخرین نوشته مرا ببینید و اگر قابل دانستید ، راهنمایی ام کنید .»  به دلیل مشغله ها پاسخی ندادم اما بعد از چندی پیامی دیگری برای من ارسال شد : « استاد .....» باز هم همان ساز را کوک کرده بود . اتفاقا رفتم و دیدم چیزی برای نوشتن ندارد . زمانی که برخی هنوز در آغاز مانده اند ، چه باید نوشت ؟ اما بامزه تر تغییر لحن آن شخص در پیام های بعدی اش بود . نخستین تغییر در خطاب ها رخ نمود . « استاد» شد «آقای خطیبی» و بعد شد« هی» . از این گونه برخوردها در این دنیای مجازی بسیار دیده ام گاه با نرمش و گاه با شدتی از نمونه بالا افزون تر . انگار حقی برای دیگران ایجاد می شود که باید دیگری وظیفه ای را به انجام برساند تازه  نه به عنوان منتقد و بررس متن بل به عنوان روابط عمومی نقشی در معرفی فرد داشته باشد . این سخن را از آن رو گفتم که به تجربه دریافته ام اگر کوچکترین انتقادی را همراه با مصداق برای فردی بنویسی دو واکنش به همراه دارد یا برافروخته پاسخی می دهد یا با خطاب هایی مثل استاد ، استفاده کردیم و غیره همان روش قبلی اش را ادامه می دهد .

همان زمان ها خیال خامی را در سر می پختم که شاید یک از هزار امکاناتی که در دنیای مجازی به عنوان پتانسیل وجود دارد ، تعامل خواننده و آفریننده متن یا هر اثر دیگرباشد. مساله ای که چه در دنیای حقیقی و چه مجازی ایرانی روی دادنش چندان خوشبینانه نیست . اما به عنوان مثال یک شاعر می تواند در یک بستر گفت و گویی با مخاطبش گفت و گو کند و به متنی که آفریده شده است ، در جریان همین گفت و گو بپردازد . و اگر این اتفاق بیفتد ، چه اتفاق فرخنده ای خواهد بود : خواننده و آفریننده به بازآفرینی اثر می پردازند . یعنی در تراش متن آفریننده و هم مخاطب حضور پیدا می کنند . من قائل به گفت و گوی مخاطب و آفریننده هستم . شاید برخی تئوری مضحک « مرگ مولف » را یادآور شوند و بگویند که آفریننده با آفریدن متن خود دیگر مرده است .  مضحک است . آفریننده زنده است و در یک دیالوگ با حفظ حقوق مخاطب به رشد اثر می پردازد . متکلم وحده بودن مخاطب چه ارزشی برای متن و آفریننده دارد اما در رابطه گفت و گویی است که سیاهی ها زدوده می شود نه با تبیین یک طرفه هر یک بل با گفت و گویی که یک ایده را شکل می دهد . بی شک همان گونه که باختین می گوید از طریق گفت و گوست که یک فکر زاده می شود . اما با تجربه 5 ساله - که شاید اندک باشد- این آرزو ، امید عبثی است . اگر چه نباید از زیر ساخت های فکری این جامعه غافل شد .

با دریافت از این حقیقت تلخ ، آزرده خاطر شدم اما رویه ام را تغییر دادم . این روزها  می کوشم هنر نخواندن را تجربه کنم . آرتور شوپنهاور Arthur Schopenhauer  در کتاب ارزشمند « درباره ی کتاب و نویسندگی » می نویسد : « هنر نخواندن ، هنر بسیار مهمی است . این هنر عبارت است از بی اعنتا ماندن به آنچه بتواند در یک زمان معین توجه عام را به خود جلب کند . وقتی که یک جزوه ی سیاسی یا مذهبی یا یک رمان یا شعر غوغایی بزرگ برمی انگیزد ، باید به یاد داشته باشید که کسی که برای ابلهان می نویسد ، همیشه خواننده ی بسیار دارد . شرط خواندن کتاب های خوب ، نخواندن کتاب های بد است : چون زندگی انسان کوتاه است .»و من این روزها مطالب کمی را در این فضا می خوانم و اگر بخوانم چیزی نمی نویسم تا شائبه آفرین نشود.

برای من روزگاری مخاطب مهمترین مساله بود . آن هم هر نوع مخاطبی . اما بعدها به این نتیجه رسیدم که مخاطبی که اصلا متن را نمی خواند چه فایده ای دارد . فقط به ارضای شهرت طلبی آدمی یاری می کند و بس و این چه سودی برای کسی که می خواهد آفریننده بماند ، دارد؟

اما چرا این ها را نوشتم و قلم انداز به دغدغه هایم پرداختم . موضوع این است که بسیاری از رفقا ، دوستان و آشنایان گلایه می کنند که چرا به من سر نمی زنی ؟ چرا نمی نویسی ؟ با همین چند سطر می خواستم دلیل ننوشتن در این دنیای مجازی را بنویسم . روزی بود که نخستین مقاله یا سروده را در این دنیا منتشر می کردم اما اکنون تا زمانی که در کتابی یا مجله ای چاپ نشود ، آن را در این فضای آزاد منتشر نمی کنم و تو خود حدیث مزخرف بخوان از این....

3.

باری از هر چه بگذریم سخن از عشق خوش تر است . امروز پنجمین زمستانی است که دخترکم نازتاب آن را می بیند . همین چند شب پیش بود که او مرا به گلگشت در خاطره ها برد . این سفرشیرین بود ، شبی خسته و کوفته کناری را یافته  و سرم را به دیوار تکیه داده بودم . احساس کردم حریر خوابی گرم بر صورتم افتاده است . چشمانم گرم شده بود اما ناگاه صدای دستی مرا از این رویای گرم جدا کرد . شتابزده برخاستم . هراسان و خشمگین . دخترک شیطان که چشم های مرا بسته دیده بود به شیوه همیشگی کودکان خواست تا مرا غافلگیر کند . برافروخته می خواستم با عتاب و خطابی با او برخورد کنم اما لبخند شیرینش مرا به نه سالگی ام برد زمانی که خودم چنین کاری کردم و پدر را از چرت دوست داشتنی اش جدا کردم . یاد شعری از بازیل مک فارلین( Basil Mcfarlane  شاعر جامائیکایی که پدرش مرحوم جی . مک کلر فارلین ملک الشعرای جزیره بود .)  افتادم :

آمدم

به پدرم خندیدم

او

با آن ریش گونه ای

که بوی روغن خرس می داد

و نیم تنه اش

مثل نیم تنه ی آقایی که

تصویرش روی قوطی های توتون است

زنجیر ساعتش

و چکمه هایش

خدایا

چقدر قیافه اش مضحک بود

من

با سیبیلم

مثل سیبیل گیبل ( منظور کلارک گیبل هنرپیشه آمریکایی است )

کت اسپورتم

مثل کت تیلور ( هنرپیشه آمریکایی)

و کفش های جیر آبی ام

 

امروز

پسرم آمد

و به من خندید

( ترجمه محمود کیانوش ، نمونه ای چند از شعر وست ایندیز west Indies مجله سخن شماره های 11 و 12 . منقول از شناختنامه محمود کیانوش )

هربار این شعر را می خوانم بلند می خندم و می گویم هر چه عوض دارد ، گله ندارد . تابوده همین بوده و تا هست همین هست . و یکی از لذت های زندگی درک این حقایق است .

 

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

 

  

 
  BLOGFA.COM