مهدی جان،

 

          سلام. ایمیلت رسید. ممنون. نوشته ای: «زوزۀ آلن گینزبرگ مدینۀ فاضلۀ بسیاری از شاعران شده است!» از این جملۀ تو می شود خیلی معنیها برداشت کرد. می دانم که منظور تو از «زوزه» همان شعر معروف «Howl» آلن گینزبرگ است. تجربه هایی که او در مقام یک «آمریکایی» از زندگی در «آمریکا» داشته است، او را به آنجا رسانده است که چنان «زوزه» ای از او دربیاید.

          ما در کدامیک از تجربه های او شریک بوده ایم تا در زوزه کشیدنِ خودمان از او الهام بگیریم! آدم که برای «عصیان» نمی تواند از کسی که دنیای دیگری دارد، الهام بگیرد. باید با تجربۀ دردهای خودش، در جامعۀ خودش، به ستوه آمده باشد و «فریاد»ش بلند بشود تا ما بتوانیم دردهای او را در فریادش حسّ کنیم و به ریشۀ آنها پی ببریم. کدامیک از دردهای یک روشنفکر دهۀ 1960 میلادی آمریکا با دردهای یک روشنفکر دهۀ 1430 هجری قمری ایران شباهت دارد تا «زوزۀ» آن آمریکایی بتواند الهامبخش «فریاد» این ایرانی باشد.

          به نظر من فقط شعر کسانی می تواند «همیشه» و در «همه جا» الهامبخش همۀ شاعران باشد که «شعر جهانی» می گویند، یعنی زندگی انسان را در تمامیت آن می بینند و می شناسند، از آن جمله «پابلو نرودا». کاش که شاعران جوان ایرانی زبان انگلیسی،   یا یکی دیگر از زبانهای مهم و معتبر جهان امروز، مثل آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی،    را می دانستند و می توانستند شعرهای او را به این زبانها بخوانند، یعنی به سرزمین معنوی او سفر کنند و با او به تماشای زندگی بروند. یکی از مجموعه شعرهای او که عنوانش «Canto General» است، با همین عنوان به انگلیسی ترجمه شده است. هر کس بخواهد، می تواند از طریق «Amazon» در اینترنت نسخه ای از آن را به دست بیاورد. شاعرهای جهانی مثل «پابلو نرودا» کم نیستند، ولی من ایرانی تا صحبت از شاعرهای جهانی پیش می آید، اوّلین شاعری که تصویرش را در آیینۀ ذهنم می بینم، پابلو نرودا ست، و بعد می آید تصویر آن دیگران که بسیارند.

          این طور که پیداست، همان طور که تو اشاره کرده ای، فعلاً در ایران دور دورِ «اروتیکا» و «پولیتیکا» ست، چون در «عصیان» هم ما حال و حوصلۀ «اصالت» را نداریم و خودمان را با «ادای عصیان» راحت می کنیم.

          دیروز که ایمیل تو را خواندم، برای اینکه تو و شهره را بیشتر به تماشای دنیاهای آدمهایی مثل «پابلو نرودا» تشویق کنم، او را در شعری کوتاه به تو و شهره معرفی کردم. از قول پری و من به شهره خانم و نازتاب جان سلام بگو.

 

          قربانت - کیانوش

 

 

 

 

پابلو نرودا

                                                برای مهدی و شهره

 

 

وقتی که شعر می آید،

او را 

با جامی از مِی هشیاری

بیدار می کند؛                         

چشم خدایی ِ دلِ  او را

از روشنایی و

                  بینایی ِ خرد

سرشار می کند.

 

آنوقت،

          کارِ شعر

در آفرینش دوبارۀ هستی

با جان مست او

آغاز می شود؛

موسیقی شگفتی انسان

از دیدن حقیقت هر چیز

با آنچه او

در حال وجد و شوق

                        بگوید

همساز می شود.

 

آنوقت او

           که اکنون

با گوهر وجودش

هر ذرّه شعر ناب است،

با آفتاب معنی

در جلوه گاه آواز

اعجاز می کند؛

با یک نگاه ساکن

از خاک تا خدا

پرواز می کند.

                            

 

                   محمود کیانوش

                   لندن – 11 اکتبر 2011              

 

 

 

 

 


 

Pablo Neruda

 

                   For Mehdi and Shohreh

 

When the Poem comes,

She awakens him

With a goblet of the wine of awareness;

She fills the divine eyes of his heart

With the light

                        and vision

                                        of  wisdom.

 

 

It is then that the mission

                                      of  poetry

 By his drunken soul begins                ;

And the music of Man’s astonishment

At the sight of the truth

Emerging in everything,

Plays in perfect harmony

With every word he utters

In ecstasy and delight.

 

 

And then when in his essence

Every particle is pure poetry,

He begins to make miracles

With the light of Meaning

In the performance of Words;

And now

With an unmoving glance

He flies from the dirt of Earth

To the pure presence of God. 

 

 

Mahmud Kianush

 

11 October 2011