گفت و گویی به طعم غزل

تاریخ به راه راست برود ( بخش نخست )

گفت و گویی به طعم غزل

پرسشگر : وحید پورزارع

( اصل گفت و گو را همراه با مطالب خواندنی دیگر در اینجا ببینید )

 

وحید پور زارع : مهدی جان ! می خواهیم مثل همیشه با هم گپ بزنیم . فقط فرقش این بار این است که این گپ را بر کاغذ می آوریم . به عنوان اولین سوال ، آیا غزل شعر زمان ماست ؟

مهدی خطیبی: ممونم وحید عزیز. برای پاسخ به این سوال اول باید به این سخن پرداخت که ما توقع چه کارکردی را از شعر داریم  ؟  بحثی فلسفی را در باب  یکی از قالب های شعر مطرح می کنیم و آن مساله جاودانگی است . تکثر نگاه و نیت مخاطب ،کارکردی دیگرگونه برای شعر می آفریند و این مهم ترین مساله است . همان مصرع معروف حضرت مولانا که قلّ و دل ّ سخن را در این موضوع  می گوید : هر کسی از ظن خود شد یار من .  به هر روی این اولین مساله است که باید در هنگام طرح این سؤال مطرح شود  و البته گوناگونی دیدگاه ها مجال نمی دهد که تمام نظریات طرح شود. اما من نظر خودم را می گویم  بی آن که به تو اطمینان بدهم که این سخنم درست یاغلط است به هر روی دریافت من است .  این سؤال سابقه ای دیرینه در ادبیات ما دارد . درگیری های نیماگرایان و کلاسیک ها همین بوده است و یکی از نوشته های پر سر و صدای شاملو هم به همین مساله پرداخته  و البته پاسخ هایی را هم به دنبال داشته  است . آنچه من از آن جدال به خاطر دارم آن است که شاملو به نگاه مرداب گون شاعران کلاسیک آن عصر که با بیان و زبانی خودکار به توصیف می پرداختند ، تاخته بود .  توصیفی کلی که به رابطه سطحی پوست با پوست ختم می شد . شاملو که می دید نگاه اقتدار گرایانه کلاسیک گویان مجال هیچ نگرشی را نمی دهد در برابرشان با نوشتن این مقاله ،  واکنش نشان داد . من اما غزل را در یک پوسته نمی بینم . گو این که به این مساله توجه داشته باش که قالب ها در شعر ایران بیشتر بر پایه جایگیری قافیه و تعداد ابیات طرح ریزی  شده است و همین یک پوسته ظاهری برای  شعر می آفریند. غزل را اگر با توجه به محتوایی که در خود دارد ، در نظر بگیریم . دایره شمولش بسیار گسترده تر از این می شود . زنده یاد ، شهید محمد مختاری در کتاب هفتاد سال عاشقانه بر کنار از بررسی تحول و تطور نگرش تغزلی که به صورت مصداقی از ویس و رامین  تا امروز  به نمونه هایی همراه با کالبد شکافی متن  می پردازد به خوبی به این مساله اشاره می کند که تغزل را نباید فقط در سخن عاشقانه صرف دو نفره خلاصه کرد . او سویه تغزلی را در سه رابطه خلاصه می کند :

1.      عشق به معشوق

2.      عشق به خود

3.      عشق به ذات یا ارزش یا حقیقت برتری که در کل جهان می گنجد

مختاری نگاه را وسعت می دهد . ستایش معشوق در همراهی به سوی عظمت انسانی که به نوعی توجه نخبه گرایانه ای به بت قهرمان خویشتن در آن نهفته است . در همین مدیحه عاشقانه هاست که به نوعی آفرینش جدیدی از تغزل روی می دهد . شاعر از عاشق معشوق در می گذرد و به انسان جهان می رسد و گاه تن معشوق چنین زمینه ای را می آفریند . مثلا در این بیت محمد ذکایی به خوبی می توانی این نگره را ببینی :

عریانی ات حجاب گناهان عالم است

عریانی ات گناه جهان را جواب هاست  

وحید پورزارع : خب ، من با این حرفت موافقم . اما تو داری به تغزل می پردازی نه به قالب غزل که به هر حال شکل مشخص و محدودی دارد. شاملو هم منظورش همین قالب بوده است که تکراری شده و نمی شود به عنوان یک ظرفیت در شعر امروز به آن نگاه کرد.

مهدی خطیبی: غزل یک قالب مشخص است ، درست است . اما رویکرد شاعران به آن متفاوت است .سنت سترگ غزل خودش سندی است برای دیرپایی اش . برکنار از محتوای غزل و شیوه های بیانی و زبانی . هنجار گریزی  شکلی در سنت غزل وجود دارد  نمونه اش حضرت مولانا در دیوان شمس است . یک شاعر هنجارگریز شکلی است . تو در برخی از غزل های دیوان شمس می بینی که شاعر الگوی تکرار را در قافیه رعایت نکرده است و یا حتی از تعداد ابیات مشخص که معمول است ،گذشته و گاهی فراتر یا فرو تر سروده است . این ها تازه چیزهای بسیار ساده در غزل مولاناست . هنوز مدرن تر از مولانا ندیده ام در عرصه زبان غزل . خاصه در عرصه برجسته سازی زبان . مولانا یکی از هنجارگریز ترین شاعران غزلسرای ماست .  من فقط یک نمونه از هنجار گریزی های او را یاد آور می شوم و آن حضور صدا واژه هاست در غزل او . این نمونه ها را از حافظه نقل می کنم :

من کوکویی دیوانه ام ، صد شهر ویران کرده ام

بر قصر قیصر قی کنم ، بر تاج خاقان قو زنم

***

اِشکم دهل شده است از این جام دم به دم

می زن دهل به شکر دلا لمّ لمّ لم

این طبل شکر زن که می طبل یافتی

گه زیر می زن ای دل و گه بمّ و بمّ و بم

یا

ور گوش رباب دل بپیچی

در گفت آیم که تن تنم تن

این ها یک از هزار نمونه هایی است که در دیوان کبیر حضرت مولانا دیده می شود . اتفاقا وحید ! به نظرم دیوان شمس بهترین نمونه جهت یافتن عناصر دادائیسم است برکنار از مساله برجسته سازی که در قلمرو فرمالیسم است . به نظرم غزل مولانا تکانه های نخستین دادائیسم است پیش از آن که اساسا دادا شکل بگیرد .

شاملو با نوشتن آن مقاله می خواست یک تو دهنی به شاعرانی که نیما را مسخره می کردند ، بزند . وگرنه او یکی از کسانی است که تا پایان عمر همواره از غزل حافظ با نوعی بهت سخن می گفت . من خودم در دو دیدار شیفتگی  زاید الوصفش به حافظ را دیدم و شنیدم و خوب شعر حافظ هم در قالب غزل است و اگر ....

وحید پورزارع : حافظ برای قرن هشتم است ...

مهدی خطیبی: آره ... اما وحید بگذار اول به یک  مساله مهم  بپردازم . به تعبیر کارل  پوپر : ماباید عادت دفاع از مردان بزرگ را ترک کنیم . مردان بزرگ هم بی شک اشتباه می کنند . انسان نه موجودی ممکن الخطا بل که به نظرم حتمی الخطاست . چون با همین خطاهاست که خودش را می سازد . به هر روی، ماباید این عادت را ترک کنیم و این خیلی سخت است . می دانی چرا ؟ به خاطر خصلت دین خویی ای که داریم . ذهن مان نقال است چرا که به همه چیز تعبدی نگاه می کنیم . همواره سایه تقلید و قبول بر ذهن مان است از این رو حکایت ما عین همان حکایت حضرت عبید است که می گوید...

وحید پورزارع : مخلصتم مهدی ... اگر از آن حکایت هاست ...

مهدی خطیبی: نه بابا ... حالا اگر دیدی از آن حکایت هاست خودت حذفش کن . القصه حضرت عبید می گوید : سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجانی بورانی پيش آوردند، خوشش آمد، گفت: بادنجان طعامی است خوش. نديمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سير شد، گفت: بادنجان سخت مضر چيزی است. نديم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: ای مردک نه اين زمان مدحش می‌گفتی؟ گفت: من نديم توام نه نديم بادنجان، مرا چيزی می‌بايد گفت: که تو را خوش آيد نه بادنجان را.

بله ،  خرد اندیشه‌ورز و نقاد در جامعه ایرانی  کمتر نقشی دارد، تنها بر حسب شرایط، احساسی از قبول یا رد بر سطح ذهن ها جاری می شود . جایی نوشته بودم : « در جوامع توتالیتر و بدتر از آن در جوامعی که هم استبداد سایه‌گستر است و هم افراد آن جامعه، نگاهی سیاه‌ـ‌سفید به جهان و پیرامون‌شان دارند و با ذهنی نقال با مسائل گوناگون روبه‌رو می‌شوند، آیین پرستش یک رهبر، یک مراد، یک پدر، یک استاد، همواره یک سنت بوده است. این آیین پرستش تأییدی است بر این نظریه‌ی فروید مبنی بر این‌که بیش‌تر این پرستندگان در طلب و جست‌وجوی دائمی پدر، مادر، استادی هستند که محور امنیت و ثبات احساس‌شان باشد، در نتیجه همواره خلأیی از ایمان و قبول و تقلید رفتار در آن‌ها وجود دارد. »

حالا با این تفاصیل ، تصور این که شاملو تمام چیزهایی که گفته و نوشته ، درست است . سخن مضحکی است . به نظرم شاملو نگاه محققانه ای به غزل امروز نداشته است . او حداکثر تا سایه به غزل امروز نگاه کرده است . یعنی غزل هایی از حمیدی و نادر پور و توللی را خوانده تا سایه . از این جلوتر نیامده است .

وحید پورزارع :اصلا غزل امروز چه شاخه هایی دارد ؟

مهدی خطیبی: برای بررسی غزل امروز ناگزیریم که از مشروطه آغاز کنیم . من در آخرین کتابم بیشتر بر این مساله درنگ کرده ام . در غزل نامه طوفان با درنگ بر غزل فرخی یزدی به ویژگی های غزل مشروطه اشاراتی داشته ام . دو دستاورد عمده غزل مشروطه . یکی نزدیک کردن زبان به کوچه و اصلاحات سیاسی روزمره و دیگری حضور گسترده مفاهیم اجتماعی و سیاسی که در قلمرو  مفاهیم روز می گنجد ، است . برای دستاورد اول شاید برخی بگویند در غزل سبک هندی هم نمونه های این گرایش بسیار است . مثلا صائب می فرماید:

ز هم نمی گسلد کاروان ملک عدم

کجا جهان وجود این برو برو دارد

یا در غزلی دیگر :

ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی

چشم ما آن چشم های سرمه سا را دیده است

یا این بیت:

می زند حرفی برای خویش واعظ ، می بکش

نیست پشمی در کلاه محتسب ، ساغر بنوش

یا حتی این بیت کلیم :

مدعی گر طرف ما نشود صرفه ی اوست

زشت آن به که به آئینه برابر نشود

اما در غزل مشروطه بسامدش خیلی بالاست . و ضمنا زبان به سمت گفتار حرکت می کند . این سه نمونه را از غزل فرخی در حافظه دارم :

زندگی خواب است  و در آن خواب عمری از خیال

مردم از بس خواب های هولناکی دیده ام

یا این بیت معروف :

شب چه در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

و این بیت که دربرگیرنده اصطلاحات کوچه است :

گر تویی سرمایه دار با وقار تازه چرخ

کهنه رند لات و لوت خانه بر دوشیم ما

شاعران معاصر جسارت نزدیک شدن به کوچه و مفاهیم اجتماعی سیاسی را از دل تجربیات غزلسرایان این عصر به دست آوردند . البته در زبان خام و شیوه ی بیانی حرفی غزلسرایان مشروطه شک نکن . بعد شهریار و سایه پلی شدند بین مشروطه و غزل امروز  . زبان خام غزل مشروطه با تلاش های این شاعران شکلی به خود گرفت . اما غزل امروز بعد از گفتمان نیمایی و اساسا با رهنمودها و پیشنهاد های نیما شکل گرفت . زمينه‌هاي غزل امروز از سال 1340 با تلاش‌هاي شاعران مکتب سخن (به تعبير نادر نادرپور) که به صورت تفنني به غزل مي‌پرداختند، نضج گرفت و در سال 1350 نمود پيدا کرد. تراش زباني شاعران مکتب سخن که البته شعرشان رو به سوي نوعي سانتي‌مانتاليسم مي‌رفت، تلاشي بود که در ادامه‌ي غزل شهريار و ابتهاج بود.غزل امروز در سال 1350 تثبيت شد و اين تثبيت در يک روز و يک سال متحقق نشد. سنت ارزشمند غزل ديروز در کنار دستاوردهاي شاعران عصر مشروطه و رهنمودهاي نيما يوشيج شکل‌دهنده غزل امروز و يکي از شاخه‌هاي اصيل آن يعني غزل نئوکلاسيک است. درست است که غزل امروز از معايير غزل سنتي فاصله گرفت؛ اما هيچ‌گاه لجام‌گسيخته تمامي سنت‌ها را نفي نکرد؛ بلکه شاعران آن کوشيدند با رهنمودهاي نيما و رويکردي ديگر به زبان و بيان و حتا هنجارگريزي شکلي به چهره غزل امروزي ببخشند. نمود اصلي اين گرايش در دو کتاب «ديروز خط فاصله» منوچهر نيستاني و «حنجره زخمي تغزل» حسين منزوي متبلور شد. بسياري از تجربه‌هاي شکل‌گريزانه در عرصه غزل امروز در تلاش‌هاي نيستاني ديده مي‌شود. اصلا مي‌توان غزل نئوکلاسيک را به شاخه‌هاي گوناگوني تقسيم کرد که اين تقسيم‌بندي بيش‌تر محتواي غزل را مي‌نمايد؛ اگر چه شکل نيز بي‌تأثير نيست.غزل شکل‌گرا يا بهتر بگويم غزل شکل‌گريز نيستاني با هنجارگريزي‌هاي شکلي خاص از يک‌سو، تغزل عريان و امروزي منزوي از ديگرسو و غزل اجتماعي محمد ذکايي که رو به سوي مديحه عاشقانه‌ها مي‌رفت  و ضدغزل سيمين بانو (بهترين تعبيري که خود شاعر براي غزل‌هايش در مصاحبه‌اي برگزيد) چهار شاخه اصلي غزل نئوکلاسيک است.

من حیرانم که چرا آن چنان که باید و شاید به غزل نیستانی پرداخته نشده است . البته در یک سخنرانی اشاره کرده بودم که این عدم توجه بیشتر به زبان نیستانی در غزل باز می گردد و البته فراتر از آن به ذهن نقال جامعه ادبی بی حال ما . این بیت ها را بشنو

به ساحل آن تن افتاده ی به راه که بود؟

تن برادر من ؟ خواهر تو؟ آه که بود

به یک دقیقه چو یک باغ آفتاب در او

به یک دقیقه

-        چو یک باغ ، باغ نیلوفر-

که بود باغ ؟

          نه آن سنگ ، آن گیاه که بود؟

 او شکل غزل را به هم ریخت و الحق وسعت داد . نمونه ها بسیار است .

منزوی که خوب ، معروف است . نخستین بار زن با تمام هویت مادینگی اش در غزل او عریان شد  و کسی که سیر غزل را از ابتدا خوانده باشد به این تحول با نگاهی تحسین آمیز  می نگرد :

زنی که صاغقه وار آنک ، ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست ، که قصد خرمن من دارد

محمد ذکایی اما به سنت غزل مشروطه نزدیک تر است . مدیحه عاشقانه ها در غزل ذکایی بی داد می کند . او به انسان تاریخی زجر کشیده ای می پردازد که در همه زمان ها وجود دارد . این بیت را ببین چه هوشمندانه کارکرد عادی کلمات را به هم می ریزد

تو آب بودی و من ریگ جویبار وطن

تو ماندگار نبودی ، مرا چه می دانی

آب و ریگ کارکردهای دیگری در بیان خودکار داشتند و شاعر به ساده ترین شکل و انسجامی خوب کارکرد این دو واژه را دیگر گون کرده است

یا سیمین بانو که کوشید به جای توصیف ، روایت را وارد غزل کند . الحق این کار به نام او ثبت شده است :

اسب می نالید ، می لرزید ... سرفه ها اسفنج و خون می شد

هر نفس بر لب چو می آمد ، از جگر لختی برون می شد

این غزل نمونه ای شگرف از حضور روایت با ارجاعی بیرون متنی در غزل های  سیمین بانو بهبهانی است .

وحید پورزارع : شاخه های دیگر غزل که امروز به نام های غزل  پست مدرن ، غزل سپید و هزار نام دیگر وجود دارند . نظرت در مورد این ها چیست ؟

والله ... بیهقی زیبا می گوید :  و تاریخ به راه راست برود که روانیست در   تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن .. تاریخ راه خودش را می رود و زمان صیرفی بزرگی است . من اما این تلاش ها را دوست دارم  اما معتقدم تاریخ هنگامی آغاز می شود که غبار یادها فرونشسته باشد . هنوز خیلی زود است که درباره این غزل ها به قضاوت بنشینیم . البته می توان بررسی موردی کرد . اما به نظرم باید به این مساله توجه داشت که  این عزیزان هنوز در  مرحله تجربه اندوزی هستند . اما من فقط به یک مساله اشاره می کنم که در غزل های امروز می بینم و به نوعی آن را ضعف می دانم . برکنار از افق اندیشگی که ضعف اصلی است . می بینم که شاعران غزلسرا آنقدر درگیر کشف تازه هستند که به پیکره اصلی غزل توجه نمی کنند و آن تناسب در محور افقی غزل است . بگذار یک نمونه از گذشتگان دور نه بل از معاصران  از یک نسل پیشتر ارائه دهم یعنی از نئوکلاسیک های غزل امروز . منزوی می گوید

شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود

ابلیش اگر که سجده به آدم روا نداشت

زنجیره زبانی را در دو مصرع خوب بکاو : حسد، حوا ، ابلیس ، سجده ، آدم . این ها دقت شاعر را نشان می دهد برای گره افکنی زبانی جهت پیوند دهی یا استحکام سازی محور افقی در غزل . اساس شیوه بیانی بیت ناظر بر تلمیح است . اما شاعر  چفت و بست برای پیوند دو مصرع را فراهم کرده است و این باز می گردد به یک ورزیدگی و آن ورزیدگی  زبان است. مساله مهمی که در شعر باید به آن توجه داشت . من ضعفی که می بینم در غزل های همنسلانم . همین مساله است . کشف جالب است . آنقدر جالب است و بدیع که متحیر می مانم اما گاه خام است  به دلیل عدم احاطه بر زبان کودک زیبایی است که خفه اش کرده اند  و گاه  می بینی گسیخته است . یک مصرع جالب است اما وقتی می خواهی در وحدت یک بیت مشاهده اش کنی می بینی که  دو مصرع در یک بیت به دو سوی متفاوت می روند : شرق و غرب . ابوریحان بیرونی گفته درخشانی دارد : نفس آدمی به هر چیز که در آن تناسبی وجود داشته باشد میل می کند و از آنچه بی نظام است روی گردان است و مشمئز. و این تناسب چه خوب است که در یک کشف تازه باشد و یک کشف تازه نیز باید با  تناسب همراه باشد

به هر حال ، من غزل های این عزیزان را دنبال می کنم و با برخی از آنان هم دوست هستم . اما برای داوری به زمان بیشتری نیاز دارم . این تلاش ها را در حد جست و جو برای یافتن می دانم اگر چه به قول منزوی

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

که آنچه زنده وزیباست ، نفس این سفر است

نفس این سفر مهم است . در این روزها که مرداب تنها گزینه ی پیش روی ماست. این تلاش ها ستودنی است

وحید پورزارع : ممنون مهدی عزیز . و سخن آخر

مهدی خطیبی : سپاس از تو . عزیزم من هنوز به مقدمه غزل امروز هم وارد نشده ام چه برسد به سخن آخر . اینها که گفتم دیباچه ای برای ورود به مقدمه است. مقدمه ای برای مقدمه  . هنوز راه بسیار اما مجال کم است . در کتابم پیشگامان غزل امروز ایران به صورت تفصیلی به این موضوع پرداخته ام . امیدوارم بعد از ویرایش و افزوده ها از عظیم ترین مرحله که ارشاد است به سلامت بگذرد . من که هنوز به راه راست ارشاد نشده ام .  برخیزیم برویم وحید جان که بهترین کار را حضرت حافظ پیشنهاد داده است  :

خون پیاله خور که حلال است خون او

در کار یار باش که کاری است کردنی

 

 

حقیقت غبار گرفته

آقای میر کریمی

سلام

« یه حبه قند » شما ، باران را به من هدیه داد . باران ِ شوق و حسرت. بارانِ مهر.

با شوریِ گونه هایم ، کامم شیرین شد . انگار منتظر یک تلنگر بودم . منتظر بودم در زیر آسمانِ سترون ، هوای بد تهران ، باران میهمانم شود و میهمانم شد. میهمانی که اگر مهر ببیند خویش و  میزبانت می شود .

سپاسگزارم.

نوستالژی دلنشین فیلم ، گواراتر  از هر چیزی بود . من شیفتۀ نوستالژی آن هم از نوع ایرانی ام. نه شعر گونه ، نه فراواقع . آن گونه که هست .

و شما  آن را آن گونه که هست به تصویر کشیدید.

می دانید که یک ملت نوستالژی دارد نه یک امت. من همواره جست و جوگر و ستایندۀ مظاهر ملت ایرانم . شکوه این مظاهر در دم دست ترین جاهاست : در روابط سادۀ نسبی ، سببی یا حتی آشنایی های معمول ، باورها ، سنت های اقلیمی و حتی محلۀ خاص یک اقلیم ، در گپ و گفت های عادی روزمره و حتا در گفت گوی دو نگاه که وصف آن ناگفتنی است ، در همین ها جلوه می کند . من دوستار این حقیقت غبار گرفته ام . این حقیقت زیبای غبار گرفته . شما غبار نشسته بر این حقیقت را  زدودید و برابر چشم هایم گذاشتید.

من همواره فیلم های علی حاتمی را به دلیل همین مشخصه دوست داشته و می دارم . اما یک تمایز آشکار در فیلم های شما  و حاتمی- در روایت آنچه هست یا بهتر بگویم آنچه می گذرد - وجود دارد. علی حاتمی غلو می کرد . شخصیت های اغراق آمیز با دیالوگ های شعر گونه می آفرید. گویی انسان هایی را برابر چشم مان می گذاشت که در این دنیا نبودند . یا خوب ِ خوب بودند ، یا بدِ بد . او آنچه را که دوست می داشت در دل روایت و در جان شخصیت ها می نهاد . اما شخصیت های فیلم شما نظایر بسیاری دارند . دست کم برای من . اگر چه  این روزها در به در به دنبال آنان  محله های دروازه دولاب ، دردار و امام زاده یحیی تهران را می گردم. اما این ها – این خاطره های ازلی من – جایی در همین شهر ِ دود و دروغ وجود داشته اند یا شاید وجود دارند . گه گاه در محلۀ دردار تهران در کوچۀ آشتی کنانی به گمان آن که این شخصیت ها را یافته ام ، غبار کوبه ای را می روبم . اما دریغ ... ولی ایمانی پا سفت می کند که اینان بوده اند ، اینان هستند ... باید غبار دروغ را بروبم تا رخ بنمایند .

آقای میر کریمی

هر ایرانی که فیلم « یه حبه قند» را ببیند ، حسرت را به جان لمس می کند . این روزها تنهایی گریبان تمام انسان ها را گرفته است . همان موقعیت دردناکی که سال ها پیش « هانا آرنت» پیش بینی کرده بود:

« عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هرجا که می رود تنها با خودش رو به رو می شود» و این دردناک است.

سفره ها بی برکت شده اند . خانه ها هستند ولی نشانی از خانه ندارند . غبار رخوت و کین تمام محله ها را فرا گرفته است . همۀ چهره ها در غبار است . پس پشتِ خنده های معصوم کودکان ، سرمای زمستان سترون تهران ، خانه کرده است. غبار حتی در زهدان ننه سرما هم جا خوش کرده است . ننه نمی تواند بگرید ، تنها آه سردش سر پناه خانه ها شده است . در این سرما حتا گرمای دلدادگی هم توان آن را ندارد  که خانۀ دلی را گرم کند . عشق ها اینترنتی است . جوانان در برابر اینترنت مسخ شده اند نه شوری است نه جنبشی . مثل همان سکانسی که دخترک با شور نوجوانانه ای به پسر می نگرد اما پسر غرق در کامپیوتر و اینترنت ، شعلۀ پرعطش نگاه را نمی یابد . جوانان اخته شده اند . جان شان ، شورشان ، جوانی شان اخته شده است. اینجاست که صدای نزار قبانی به گوش می رسد :

چه بدبختی بزرگی است

اختگی فکری

اما برای من مویۀ جمال الدین عبدالرزاق که فریاد می شود ، آشناتر است :

ای عجب دل تان بنگرفت و نشد جان تان ملول

زین هواهای عفن ، زین آب های ناگوار

آقای میر کریمی

در جایاجای فیلم « یه حبه قند» تقابل زندگی و مرگ است . در سکانسی که دایی می میرد و غبار سوگ خانه را می پوشاند . دخترکی تور عروسی بر سر می نهد ؛خرامان خرامان اندرونی را پشت سر می گذارد . به راستی از همان دری که مرگ می آید ، زندگی هم داخل می شود. این نگره ناب ایرانی است : همو که ستایندۀ زندگی است . ایرانی شادباش است . با تمام سختی ها شادباش است . هر فرصتی که دست می دهد ، مغتنم می دارد . این را سخنگوی فرهنگ اصیل ایرانی سال ها پیش که  عبوس ِ زهد ریایی دلیری می کرد ،  بازگو کرده بود:

هر فرصتی که دست دهد ، مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست

این شادباشی را شما نیز نشان داده اید . رقص بی ریا و ساده در مواجه با یک شادی خانوادگی ، بی هراس از حرف همسایه ، بی هراس از آنچه بد بنامند در سکانس های مختلف فیلم نمایان است . گیرم در جنبش های ساده و بی نظام شخصیت های مرد فیلم.

آقای میر کریمی

اکتاویو پاز برای بی قرارانی چون من پیشنهاد می کند : نوشتن بهتر از منفجر شدن است . اما این نوشته این بار واکنشی به انفجار نیست . ادای دینی است که بر شانه ام سنگینی می کند . من جز این کلمات چیز دیگری ندارم که به نشان مهر و سپاس به شما تقدیم کنم . امیدوارم همین خرده کلمات را که نشان از صداقت و مهر دل من به شماست ، بپذیرید . گریه – حرف های آتشگون بسیار است اما ابر رند شیرازی سر در گوشم می فرماید :

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش

گفتا : نگفتنی است سخن ، گرچه محرمی

در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

کوش آبادی در دنیای آب و آینه / محمد احمد پناهی سمنانی

درود

 

آقای محمد احمد پناهی سمنانی نامی آشناست . خاصه برای آنانی که به فرهنگ عامه یا به تعبیر بهتر به فولکلور علاقه دارند و پی جوی کتاب هایی از این دست هستند . کتاب هایی چون : تاریخ در ترانه ، آداب و رسوم مردم سمنان ، ترانه و ترانه سرایی در ایران ، ترانه های ملی ایران ، شیوه سنتی تقسیم آب در سمنان ، ترانه های دختران حوا ، دوبیتی های بومی سرایان ایران ، شعر کار در ادب قارسی ... این عناوین بخشی از فعالیت های این محقق و پژوهشگر ارجمند را در  زمینه فولکلور می نماید . گذشته از این موضوع ، آقای پناهی به بررسی وجوه گوناگون شخصیت های تاریخی ایران زمین نیز پرداخته است . کتاب هایی چون: ستارخان ، شاه عباس کبیر، نادر شاه ، تیمور گورکان ، چنگیز مغول ، فردوسی ...که از یک سو علاقه ی او و از دیگر سو حوزه مطالعاتی اش را می نماید . اگر حافظه یاری دهد به گمانم یک دفتر شعر نیز از او به چاپ رسیده است: از دی که گذشت . با تورقی چند می توان گرایش شاعربه شیوه سنتی  را چه در صورت و چه در زبان و بیان به راحتی  در شعرهای این دفتر دید.

در سال های 1380 یا 1381 با حضرتش آشنا شدم . در آن سال ها به پیشنهاد دوست فاضل و ارجمند جناب دکتر حسن اکبری بیرق استاد و مدیر فرهنگی دانشگاه سمنان، به عنوان معاون فرهنگی دانشگاه فعالیتم را آغاز کردم. یکی از فعالیت های امور فرهنگی برگزاری جلسات سخنرانی و پرسش و پاسخ است . به گمانم نخستین برنامه با حضور دکتر یحیی یثربی آغاز شد و دومین برنامه به جناب پناهی اختصاص یافت . شوربختانه دانشجویان آن چنان که باید و شاید به مسائل فرهنگی علاقه ای نشان نمی دادند . بدین معنی که شور سیاسی بر شعور فرهنگی سایه گسترده بود از این رو برنامه هایی با محوریت مسائل سیاسی پر رنگ و برنامه هایی چون فرهنگ عامه و مظاهر آن از جهت حضور دانشجویان کم رنگ بود و این مساله هم جای تامل داشت هم افسوس . اساسا این رویکرد به موضوعات در تمامی دانشگاه ها وجود داشت . دانشجویان به مسائلی که ایجاد تهییج می کرد علاقه ای زاید الوصف دارند . یکی از این موضوعات ، مسائل سیاسی روز یا به تعبیر مانهایم  ایدئولوژی های جزئی یا به بیان بهتر پیر ماشری توهم هاست . این تیشه ی بنیان کن هنوز هم بر قامت بلند دانشگاه ها چه سرو قامتانی را نابود می کند و دردا و اندوها که هنوز چشم بیداری نیست .

در همین زمان ها بود که با آقای محمد احمد پناهی سمنانی آشنا شدم و این آشنایی دیدارهایی را نیز در پی داشت . بلند نظری توام با مهری بی پایان و فرهیختگی صفاتی است که در نخستین دیدار رخ نمود . متانتی در کلام و رفتار خضرتش بود که پسوند استاد را زیبنده نامش می کرد .یکی از وجوه دوست داشتنی شخصیت او تعهدی بی مانند به من انسانی است . محمد احمد پناهی سمنانی به خویش خویشتن مومن بود و این در این زمانه کم خصوصیتی نیست .

باری ... نوشته زیر پیشترها در چند سایت منتشر شده بود . موضوع نوشته درباره جعفر کوش آبادی است که در خلال آن نویسنده به راقم این سطور نیز می پردازد . یقین دارم که حضرتش اهل مجامله چنان که عادت آنانی که ناصرخسرو در این بیت می نماید ، نیست :

با عامه ی خلق گویی از خاصم

لیکن سوی خاص کمتر از عامی

چرا که بارهای بار نیش و نوش کلام شان را در هنگام بررسی شفاهی نوشته هایم دیده و شنیده ام . به راستی دیگرانی که خود را دربرابر عامه خاص می دادند در صورتی که در کنار خاص ، عامی بیش نیستند همواره اهل فرقه ی بادند . استواری عقیده و سخن نخستین مساله ای است که نمود می یابد .

باری ... با هم این نوشته را می خوانیم

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی


کوش‌آبادی در دنیای آب و آیینه

 

 

کوش‌آبادی هنرمندی فروتن و بی‌ادعا و وفادار به آرمان‌های انسانی خود بود. وجودش از امید سرشار بود اما از نمودهای هیجانی و شتاب‌آلود، با متانت شگفت‌آوری دوری می‌گزید.

کوش‌آبادی حرکت‌ها و رخدادهای زندگی پیرامون خود را دنبال می‌کرد و در درون و خلوت اندیشه‌های خود استحاله و بازتاب می‌داد، و عصاره و فشردهٔ آن همه را ساده و روشن و بی‌پیرایه در قالب استعداد هنری خود به تصویر می‌کشید.

جعفر کوش‌آبادی از بیماری علاج‌ناپذیر خود آگاه بود. چند ماهی پیش از مرگ در پاسخ خبرنگاری که از سلامتش پرسیده بود، گفت: «...وقتی به دبستان می‌رفتم در مجمعه‌های مسی بامیه می‌آوردند که به صورت مارپیچ در میان مجمعه دل از نوباوگان می‌برد. با پشیزی که پول تو جیبی روزانه‌مان بود از مرد بامیه فروش اجازهٔ برداشتن مقداری از آن چنبره را دریافت می‌کردیم. یکی می‌توانست هشت، نه سانتی از آن چنبره را از آن خود کند و دیگری سه سانتی از آن را. امروز هم خواه ناخواه روزها و ماه‌های ما همان بامیهٔ شیرینی است که در میان مجمعهٔ مسین سال‌های عمرمان طنازی می‌کند. تا کجا بتوانی با او هماواز و هماهنگ باشی. اگر خود را ببازی، این بند را از هستی زودتر قطع کرده‌ای. بنابراین، تا آنجا که به من مربوط است سعی می‌کنم از این شیرینی سهم بیشتری داشته باشم و اگر هم نتوانم جای افسوس نیست، چرا که دیر و زود دارد، اما از آن گریزی نیست.

کوش‌آبادی با همهٔ خویشتن‌داری و متانت، شوخ‌طبع و لطیفه‌گو بود. چهره‌اش بشاش می‌نمود. همواره تبسمی سیمای شکسته و خسته‌اش را در اختیار داشت، به گونه‌ای که نمی‌توانستی اندوه و اضطراب را در وجودش به تصور بیاوری، در حالی که هم خودش و هم نزدیکانش از همه چیز آگاهی داشتند.

 

تأثیر شعر کوش‌آبادی

 

در بخش قابل‌توجهی از حرکت‌ها و جنبش‌های اجتماعی دههٔ چهل به بعد شعرهای جعفر کوش‌آبادی سهم مؤثری داشته است. در یکی دو دههٔ اخیر، یک حرکت و یک جریان فرهنگی-پژوهشی در عرصهٔ شعر فارسی در میان جوانان دانشگاهی و فارغ‌التحصیلان رشته‌های علوم انسانی فعال شد که بر اثرگذاری شعر اجتماعی روی حرکت‌های رهایی‌طلب میان جوانان متمرکز بود؛ جریانی که به گمان من به گرایش‌ها و شیفتگی‌های احساساتی و تعصب‌آمیز رغبتی نشان نمی‌داد و می‌کوشید سیر و سَیَلان علمی و منطقی رخدادها و پیامدهای آنها را دنبال کند و با این شیوه به دستاوردهایی که انتظار داشت برسد.

در واقع این جریان به پیشینه‌ای استوار پشت‌گرم بود، اما بروز و ظهور آن در میان جوانان بعد از انقلاب که مدرسه و درس و فحص اندیشه‌های مکتبی و اسلامی را تجربه کرده بودند، بسیار معنادار و مهم بود.

از باب نمونه، پژوهشگر و شاعر جوان «مهدی خطیبی» را به یاد می‌آورم که به جستجویی در شعر متعهد ایران (چهره‌های شعر سلاح) دست بیرون کرد. در گام اول این جستجو، شعرهای سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ را در برنامهٔ کار خود قرار داد، سال‌هایی که مبارزات چریکی، جنبش جنگل و نبردهای خیابانی نه تنها خواب حکومت، که بهت و چُرت آسودگان و ناآسودگان را آشفته کرده بود. او کتاب اول این جستجوی جالب را به جعفر کوش‌آبادی و شعر او اختصاص داد، و در سال ۱۳۸۳ انتشارات آفرینش در ایران آن را به بازار نشر فرستاد.

 

مقصودم از اشاره به این کتاب، تأثیر کوش‌آبادی بر نسل جوان بعد از انقلاب است که تشنهٔ یافتن حقیقت در میان انبوه اندیشه‌های رنگارنگ چپ و راست بود.

کوشندگان و مبارزان سیاسی که شمار بسیاری از آنان از چهره‌های نامدار و کاردان و کارکشته در فرهنگ ادبی و اجتماعی بشمار می‌روند نیز از تأثیر آثار کوش‌آبادی به دور نبودند. زنده یاد احسان طبری کوش‌آبادی را دوست داشت و کار و شعر او را تحسین می‌کرد. شاهدی گواهی داده است که «وقتی طبری به خانهٔ کوش‌آبادی آمد، یک راست و پیش از همه به سراغ پری خانم نوریان، همسر کوش‌آبادی، رفت و پیشانی‌اش را بوسید و گفت: از تو سپاسگزاریم که از جعفر پاسداری کردی و او را برای ما نگاه داشتی.» (روایت مهدی خطیبی؛ از وب‌نگاشت او به نام «تاوِل حکایت راه است»)

 

در بوتهٔ نقد ادبی

داوری اهل ادب و شعر دربارهٔ میراث ادبی و هنری جعفر کوش‌آبادی در همان حال که به نقد کار او متمرکز است، منش و ارزش اجتماعی و اخلاقی او را هم در بر می‌گیرد. این داوری‌ها کمابیش هماهنگ و هم‌خوان‌اند. دو سه نمونه‌ای که در پی می‌آید روز بعد از انتشار خبر مرگ کوش‌آبادی بیان شده است. علیرضا طبایی شاعر و پژوهشگر سرشناس ادبی در توصیف شعر کوش‌آبادی گفت:

«هنوز هم اعتقاد دارم بعد از شاعران هم نسل با مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، سهراب سپهری و فروغ فرخ‌زاد، جعفر کوش‌آبادی یکی از چهره‌های شاخص نسل بعد است که آثارش خواهد ماند...زبان شعری کوش‌آبادی در حقیقت زبانی است که در عین حال که سعی می‌کند آن فخامت و روانی خود را حفظ کند، اما مقداری به زبان عامیانه نزدیک می‌شود. مضامین شعر کوش‌آبادی برگرفته از زندگی مردم کوچه و بازار و قشرهای پایین جامعه است. شعر او تصویر زندگی، روحیه و خواست‌های مردمی است که تنها هستند، از فقر رنج می‌برند و مبارزه می‌کنند. او همواره برای رسیدن به آیندهٔ روشن تلاش می‌کرد و مردم را به تلاش فرا می‌خواند.» (نقل از خبرگزاری ایسنا، جمعه دوم بهمن ۸۸)

و نمونه‌ای دیگر: «کوش‌آبادی شاعری بود که در خلوت خودش بدون هیچ هیاهوی کاذبی کار می‌کرد. بر شاعران جوان‌تر بعد از خودش هم تأثیر گذاشته بود و در حد خود توانست شاعری ماندنی و تأثیر گذار باشد.» (محمد خلیلی، ایسنا، همان منبع)

و سرانجام سعید سلطانی طارمی دربارهٔ کوش‌آبادی چنین نوشت: «کوش‌آبادی بخشی از مردمی‌ترین شعرهای فارسی را سرود. زبان ساده، سهل و ممتنع را برای بیان مسائل اجتماعی و فقری که مردم درگیرش بودند به کار برد. منظومهٔ "برخیز کوچک خان" او در واقع سرود مبارزان ضد رژیم شاه بود. او با تصاویری که از طبیعت می‌دهد به درون جامعه و مسائل مبتلابه آن گریز می‌زند. کوش‌آبادی هرگز مسائل مردمی را رها نکرد. او در نحلهٔ شعر پرخاشگر دههٔ ۴۰ و اوائل دههٔ ۵۰ جزو شاخص‌ترین‌هاست.» (همان منبع)

به بهانه ی پنجمین سال فعالیت این وبلاگ

تو خود حدیث ....

 

شکست خورده ی خویشیم و خرد و خسته ی خود

ولی به خصم خیالی خوشا که پیروزیم

محمد ذکایی ( هومن )

 

این روزها مصادف است با پنجمین سال حضور من در دنیای مجازی و اساسا پنجمین سال فعالیت این وبلاگ . فراز و نشیب ها حضور مرا در این فضا گاه کم رنگ و گاهی پررنگ کرده است . به بهانه ی این سالگشت قلم انداز به مسائلی می پردازم که امیدوارم ملال آور نباشد

 

1.                  

آینه ات دانی چرا غماز نیست

زان که زنگار از رخش ممتاز نیست

حضرت مولانا

  

این روزها برای من روزهای بسیار خوبی است . روزهایی که بعد از گام زدن های بیهوده ی چند ماهه ، راه خود را یافته ام . مسافری که نداند از کدام راه باید حرکت کند و فاجعه بار آنجاست که اصلا مقصدی ندارد جز فردی عاطل و باطل کس دیگری نیست . گه گاه انسان نیاز دارد کمی درباره ی « بودن » خود درنگ کند یعنی همان « خور و خواب و خشم و شهوت. »خود را از نظر بگذراند . بررسی کند و از خود بپرسد : چرا این گونه خوردم ، این گونه خوابیدم ؟ و این گونه ... و در این میان می باید هر از چند گاهی به مساله ارتباط خود با افراد دیگر نیز بیندیشید . چرا که به هر حال به تعبیر ارسطو انسان « حیوانی اجتماعی » است . با دیگران زیستن در سرشت و سرنوشت اوست اما مهمترین مساله در این ارتباط، چگونگی قیمت و ابزار آن است.

این روزها بارهای بار از تن و ذهن و قلمم پوزش خواسته ام . می پرسید : مگر می شود آدمی از تن و ذهن و قلمش پوزش بخواهد چرا که این ها جزئی از یک وحدت اندام وار به نام انسان اند . آری ... می شود . وقتی که آدمی ناخواسته ( این ناخواستگی را می توانید به غفلت هم تعبیر کنید) به ودای یی گام نهد که فرجامش جز تلخی و افسوس نیست باید از تک تک اعضایش پوزش بخواهد . و من گام نهادم . گام نهادم به پوچی ، به وقت  تلف کردن ، به بطالت گذراندن ایام... و تو خود حدیث ....

بی شک ارزش آدمی به احترامی است که به خود می گذارد . ما باید با دریافت از تمام کاستی ها و حسن ها به آنچه هستیم احترام بگذاریم و در پناه این احترام است که حرمت نهادن به دیگران را هم می آموزیم .

باری ...لبّ کلام این است من چند وقتی را به بطالت ، به نوشتن های بیهوده ، به نشست و برخاست و همکلامی با انسان هایی گذراندم که چیزی برای گفتن نداشتند به تعبیر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب « ناگفته ها و گفته ها » ، « کسانی هستند که در هر مبارزه و مجادله ، حتی زمانی که مغلوب هم بشوند ، برنده اند ، چرا که چیز چندانی ندارند که از دست بدهند » والبته این انسان ها هستندو چه بی شمار هم هستند و همین « بودن » شان برای شان کافی است .

آی... دستم ، ذهنم ، تن و جانم ، قلمم پوزش می خواهم که با بطالت یا همنشینی با دیگرانی که فقط هستند ، آزردم تان .

تقریبا این پنجمین سالی است که در فضای مجازی قلم می زنم . زمانی که فعالیت در این عرصه را آغاز کردم . ذوق زده بر پیشانی وبلاگم نوشتم : «یگانه ارمغان دنیای مجازی آزادی دیدن و خواندن است » هنوز هم بر این عقیده استوارم . اما برای دارا شدن این حق تجدید نظر کرده ام . از خود می پرسم : آیا واقعا ما مستحق این آزادی هستیم ؟ . در نوشته ای به این موضوع پرداختم :

« همواره می اندیشم یکی از ارمغان های ارتباط با دنیای مجازی ، آزادی خواندن و دیدن است . کامو می گوید : آزادی تنها ارزش جاودانه ی تاریخ است و این کلمه برای من ارزشی بی مانند دارد اما حقیقت این است که برای دارا شدن آزادی هم باید مراحلی را گذراند و آداب و آئینی را آموخت . یکی از این آداب : درک حضور دیگری و در مجموع احترام به حقوق دیگران است . در این چند سالی که  شهروند این دنیای مجازی بودم،  دیدم که چه بسیارانی به نحوی از انحاء حقوق دیگران را ضایع کرده اند : مطلب دیگری را به نام خود ثبت کرده اند ، تغییر جنسیت داده اند ، با نام دیگری پاسخ داده اند و... چه بگویم ... باور کنید برای دارا شدن آزادی باید دست کم وجدان آگاه و جان متعهد به من ِ انسانی داشته باشیم و دریغا ...» و دریغا که ما ایرانیان همین به ظاهر اندک را نداریم

این روزها سرخورده و دلزده از این دنیای مجازی کمتر به این فضا می آیم . همه جای این آسمان همین رنگ است و افسوس ... اگر چه تنها دلخوشی من یافتن مخاطبان فرهیخته خاموش و دوستان معدودی است که می کوشند شدن را معنا کنند . انسان هایی که شاید شعر نمی گویند یا نوشته ای نمی نگارند اما دوستان مهربانی هستند که در پیام های شان گه گاه افق اندیشه ای نمایان می شود که بسیار ژرف است . افرادی که حرمت انسان و انسان زیستن را پاس می دارند . به قول اندره ژید « آه ... در جامعه ی تیره روز انسانی ، انسان بودن چه دشوار است.» انسان بودن و انسانی زیستن در این زمانه از سخت ترین کارهاست ، اگر چه برخی فقط این واژگان را بر زبان می آورندو بس. با این همه به خود می بالم که با مخاطبان فرهیخته خاموش و دوستان اندکی همراهم .و همین برای من ارزشمند است .چرا که به قول نیچه در کتاب « چنین گفت زرتشت»  « از سرسری خوانان بیزارم . آن که خواننده را شناخت ، دیگر برای خواننده کاری نکرد . سده ای دیگر با چنین خوانندگان ، یعنی گندیدن جان » اما شاید پرسیده شود : مگر تو این مخاطبان خاموش را می شناسی و می گویم : آری . یقین دارم که هر بار محمود کیانوش ، پری منصوری ، احمد افرادی ، دکتر جلیل دوستخواه ، رضا مقصدی ، بیژن اسدی پور ، محمد ذکایی و... وب نگاشت های مرا می خوانند و حتی گاهی لینک آن را در تارنمای خود می گذراند . نمونه اش پژوهشگر دوست داشتنی و بزرگوار دکتر جلیل دوستخواه که هر از چند گاهی مرا می نوازد و مورد تفقد قرار می دهد .

 

 

2.

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

 تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

مدتی است که نه به وبلاگی می روم و نه نظری می نویسم به عکس زمانی که تازه به این فضا گام نهادم .آن روزها  پر شور به وبلاگ ها می رفتم و متعهدانه در مورد متنی که می خواندم می نوشتم و همین مساله شائبه ای را آفرید که بعدها یک حق برای دیگران شد : چرا به وبلاگ من نمی آیی و در مورد نوشته من چیزی نمی نویسی؟ بامزه ترین ماجرا باز می گردد به زمانی که در یک سایت حضور داشتم . شخصی به صورت خصوصی چنین پیامی برای من نوشت : «سلام استاد( نمی دانم چرا هر گاه این واژه را می شنوم ناخودآگاه انسانی در برابر دیدگانم ظاهر می شود با کت و کرواتی آراسته اما با پیژامه ... و تو خود حدیث مزخرف بخوان از این مهمل ) . امیدوارم که حال تان خوب باشد . خواهش می کنم آخرین نوشته مرا ببینید و اگر قابل دانستید ، راهنمایی ام کنید .»  به دلیل مشغله ها پاسخی ندادم اما بعد از چندی پیامی دیگری برای من ارسال شد : « استاد .....» باز هم همان ساز را کوک کرده بود . اتفاقا رفتم و دیدم چیزی برای نوشتن ندارد . زمانی که برخی هنوز در آغاز مانده اند ، چه باید نوشت ؟ اما بامزه تر تغییر لحن آن شخص در پیام های بعدی اش بود . نخستین تغییر در خطاب ها رخ نمود . « استاد» شد «آقای خطیبی» و بعد شد« هی» . از این گونه برخوردها در این دنیای مجازی بسیار دیده ام گاه با نرمش و گاه با شدتی از نمونه بالا افزون تر . انگار حقی برای دیگران ایجاد می شود که باید دیگری وظیفه ای را به انجام برساند تازه  نه به عنوان منتقد و بررس متن بل به عنوان روابط عمومی نقشی در معرفی فرد داشته باشد . این سخن را از آن رو گفتم که به تجربه دریافته ام اگر کوچکترین انتقادی را همراه با مصداق برای فردی بنویسی دو واکنش به همراه دارد یا برافروخته پاسخی می دهد یا با خطاب هایی مثل استاد ، استفاده کردیم و غیره همان روش قبلی اش را ادامه می دهد .

همان زمان ها خیال خامی را در سر می پختم که شاید یک از هزار امکاناتی که در دنیای مجازی به عنوان پتانسیل وجود دارد ، تعامل خواننده و آفریننده متن یا هر اثر دیگرباشد. مساله ای که چه در دنیای حقیقی و چه مجازی ایرانی روی دادنش چندان خوشبینانه نیست . اما به عنوان مثال یک شاعر می تواند در یک بستر گفت و گویی با مخاطبش گفت و گو کند و به متنی که آفریده شده است ، در جریان همین گفت و گو بپردازد . و اگر این اتفاق بیفتد ، چه اتفاق فرخنده ای خواهد بود : خواننده و آفریننده به بازآفرینی اثر می پردازند . یعنی در تراش متن آفریننده و هم مخاطب حضور پیدا می کنند . من قائل به گفت و گوی مخاطب و آفریننده هستم . شاید برخی تئوری مضحک « مرگ مولف » را یادآور شوند و بگویند که آفریننده با آفریدن متن خود دیگر مرده است .  مضحک است . آفریننده زنده است و در یک دیالوگ با حفظ حقوق مخاطب به رشد اثر می پردازد . متکلم وحده بودن مخاطب چه ارزشی برای متن و آفریننده دارد اما در رابطه گفت و گویی است که سیاهی ها زدوده می شود نه با تبیین یک طرفه هر یک بل با گفت و گویی که یک ایده را شکل می دهد . بی شک همان گونه که باختین می گوید از طریق گفت و گوست که یک فکر زاده می شود . اما با تجربه 5 ساله - که شاید اندک باشد- این آرزو ، امید عبثی است . اگر چه نباید از زیر ساخت های فکری این جامعه غافل شد .

با دریافت از این حقیقت تلخ ، آزرده خاطر شدم اما رویه ام را تغییر دادم . این روزها  می کوشم هنر نخواندن را تجربه کنم . آرتور شوپنهاور Arthur Schopenhauer  در کتاب ارزشمند « درباره ی کتاب و نویسندگی » می نویسد : « هنر نخواندن ، هنر بسیار مهمی است . این هنر عبارت است از بی اعنتا ماندن به آنچه بتواند در یک زمان معین توجه عام را به خود جلب کند . وقتی که یک جزوه ی سیاسی یا مذهبی یا یک رمان یا شعر غوغایی بزرگ برمی انگیزد ، باید به یاد داشته باشید که کسی که برای ابلهان می نویسد ، همیشه خواننده ی بسیار دارد . شرط خواندن کتاب های خوب ، نخواندن کتاب های بد است : چون زندگی انسان کوتاه است .»و من این روزها مطالب کمی را در این فضا می خوانم و اگر بخوانم چیزی نمی نویسم تا شائبه آفرین نشود.

برای من روزگاری مخاطب مهمترین مساله بود . آن هم هر نوع مخاطبی . اما بعدها به این نتیجه رسیدم که مخاطبی که اصلا متن را نمی خواند چه فایده ای دارد . فقط به ارضای شهرت طلبی آدمی یاری می کند و بس و این چه سودی برای کسی که می خواهد آفریننده بماند ، دارد؟

اما چرا این ها را نوشتم و قلم انداز به دغدغه هایم پرداختم . موضوع این است که بسیاری از رفقا ، دوستان و آشنایان گلایه می کنند که چرا به من سر نمی زنی ؟ چرا نمی نویسی ؟ با همین چند سطر می خواستم دلیل ننوشتن در این دنیای مجازی را بنویسم . روزی بود که نخستین مقاله یا سروده را در این دنیا منتشر می کردم اما اکنون تا زمانی که در کتابی یا مجله ای چاپ نشود ، آن را در این فضای آزاد منتشر نمی کنم و تو خود حدیث مزخرف بخوان از این....

3.

باری از هر چه بگذریم سخن از عشق خوش تر است . امروز پنجمین زمستانی است که دخترکم نازتاب آن را می بیند . همین چند شب پیش بود که او مرا به گلگشت در خاطره ها برد . این سفرشیرین بود ، شبی خسته و کوفته کناری را یافته  و سرم را به دیوار تکیه داده بودم . احساس کردم حریر خوابی گرم بر صورتم افتاده است . چشمانم گرم شده بود اما ناگاه صدای دستی مرا از این رویای گرم جدا کرد . شتابزده برخاستم . هراسان و خشمگین . دخترک شیطان که چشم های مرا بسته دیده بود به شیوه همیشگی کودکان خواست تا مرا غافلگیر کند . برافروخته می خواستم با عتاب و خطابی با او برخورد کنم اما لبخند شیرینش مرا به نه سالگی ام برد زمانی که خودم چنین کاری کردم و پدر را از چرت دوست داشتنی اش جدا کردم . یاد شعری از بازیل مک فارلین( Basil Mcfarlane  شاعر جامائیکایی که پدرش مرحوم جی . مک کلر فارلین ملک الشعرای جزیره بود .)  افتادم :

آمدم

به پدرم خندیدم

او

با آن ریش گونه ای

که بوی روغن خرس می داد

و نیم تنه اش

مثل نیم تنه ی آقایی که

تصویرش روی قوطی های توتون است

زنجیر ساعتش

و چکمه هایش

خدایا

چقدر قیافه اش مضحک بود

من

با سیبیلم

مثل سیبیل گیبل ( منظور کلارک گیبل هنرپیشه آمریکایی است )

کت اسپورتم

مثل کت تیلور ( هنرپیشه آمریکایی)

و کفش های جیر آبی ام

 

امروز

پسرم آمد

و به من خندید

( ترجمه محمود کیانوش ، نمونه ای چند از شعر وست ایندیز west Indies مجله سخن شماره های 11 و 12 . منقول از شناختنامه محمود کیانوش )

هربار این شعر را می خوانم بلند می خندم و می گویم هر چه عوض دارد ، گله ندارد . تابوده همین بوده و تا هست همین هست . و یکی از لذت های زندگی درک این حقایق است .

 

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

 

  

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

چقدر دوستان خود را می شناسیم و چقدر حرمت دوستی ها را حفظ می کنیم ؟


به دوستم :

دکتر محسن کمالی

 

این روزها بدجور هوای شنیدن صدای پدرم را دارم ، صدایی روشن که آبی می نمود با ترنمی شیرین :

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد/ حضرت حافظ

زمزمه هایی شیرین که گاهی با تکان دادن سر دریافت عاطفی خود را نشان می داد . این روزها پژواک صدایش بیش از تصویر او همنشین خیال من شده است

غمی دارم که باد از دوستان دور

به حق دوستی کز دشمنان هم / امیرخسرو دهلوی

وقتی انبوه غباری بر دلت بنشیند، خلوتی نمی جویی ، دوستی می خواهی که سنگ صبورت باشد . به زمزمه با او بگویی ، بخوانی  ، باران شوی ، بباری و غبار را بشویی .اگر چه به قول سنایی:

کس به دعوی به دوستی نرسد

چون ز معنی درو سرایت نیست

 فرصتی دست داد تا به یمن خرید خانه ی دوستی یا به قولی میهمانی دو نفره ای ، دو شبی نزد او بمانم . بگوییم و بخندیم و بگرییم . در این احوال دیگر نیازی نیست که ریاکارنه دیگری باشی . خود ِ خودت هستی . فارغ از هر اما و اگر و پرهیزی  . آنچه می خواهد دل تنگت بگوید ، می گویی و سبکبار می شوی . رها . رهای رها ... انگار بر شانه های باد  این سو و آن سو می روی .

زمانی ، در دوران دانشجویی که دبیر مدرسه هایی بودم که خود از همان مناطق بر آمده بودم . در یکی از روزهای نمی دانم کی . خطاب به یکی از شاگردان که هنوز زمختی دستش را احساس می کنم ، گفتم : پسر ! چرا دوستت را اذیت می کنی . او آهسته پاسخ داد :

- آقا ! اون رفیقم نیست ، دوستمم نیست . آشناست با من .

برای من جالب بود وقتی می دیدم این نوجوان که در محله ی دروازه غار تهران زندگی می کرد اینقدر خوب به تفکیک روابط خود با اشخاص پرداخته است :

1.      رفیق

2.      دوست

3.      آشنا

از آن نوجوان یاد گرفتم که دیگران را که با آن ها خویشی ِ نسبی یا سببی ندارم در این سه دسته قرار دهم . البته باید دشمنان را نیز به این سه تیپ افزود . گو این که دشمنان از دل همان ها  بیرون می آیند وگرنه انسان به خودی خود دشمنی ندارد .

بله ...فرصتی دست داد و اسباب عیش و سرخوشی نیز فراهم بود . بالاخره دوست من ، خانه ای در حوالی منطقه پونک تهران خریده بود و به جای این که با یک شیرینی گیرم خامه ای سر و ته قضیه را هم بیاورد ، لطف کرد و دو شبی مرا دعوت کرد تا با یکدیگر وقت را خوش کنیم . به قول حضرت حافظ:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

بله ... من ارادتمند حافظم . این ابر رند را دوست دارم . چند روز قبل از این دیدار فرمود:

فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

پاسخ دادم : چشم ، بفرمایید . و فرمود

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

من هم فرموده ی این پیر ، این پیر نظرباز خوش باش را آویزه ی گوش کردم و رخت به میخانه ی دوست کشیدم تا شاید وقت را خوش کنم و الحق هم درست می گفت . خوش بودم ... خوش خوش . درست مثل این ریتم بیت سعدی :

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

یا نه اصلا انگار غزل زیر را حضرت مولانا برای این لحظات من سروده بود :

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم در خانه ی خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

...

و عجبا ... وقت به تمام معنا خوش بود .باز ابر رند در گوشم زمزمه کرد :

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

 دوست که دید ، مستی و راستی است رو کرد به من و گفت :

می دانی ؟ در ایامی که صاف و ساده بود / دم کرباس در استاده بود . البته هیچ چیز من به جنبش در نیامد فقط وسوسه ای در من جان گرفت آن هم به وعده ی دوستی و به کاری فراخوانده شدم که برایم جالب بود . نامش network marketing بود بازار یابی شبکه ای و یکی از انواع این بازار یابی ها نامشcoust   است که با نام های گوناگون در ایران شهرت دارد مثل گلد کوئیست و من هم رفتم و ...کاری ندارم که چقدر سود بردم و چقدر ضرر کردم . اما آموزه های خوبی داشت خصوصا در نتورک ایرانی . نمی خواهم برایت شرح و تفصیل بدهم . یکی از مسائلی که برایم جالب بود طریقه ای بود به نام « فال و اعتبار » تو برای این که بتوانی محصولی را معرفی کنی باید ابتدا آن را می خریدی و برای این خرید باید از این طریقه استفاده می کردی یعنی تعدادی اسم می نوشتی با توجه به روابطتت با افراد متفاوت از دور و نزدیک و خویشاوند نسبی و سببی حتی آنانی که یک بار بیشتر ندیدیشان . مثلا از 600 اسم تا  2000 اسم بعد به قول اسپنسر جانسون در کتاب چه کسی پنیر مرا برداشته است . پنیری برای شان می گذاشتی و بعد باز به قول فیشر در کتاب فرزانگی و دولتمندی آخرین قرض خود را از آن ها می گرفتی بدین منظور که به قول پل گتی به جای این که از 100درصد سرمایه خود استفاده کنی از یک درصد سرمایه دیگران استفاده می کردی و محصول خودت را می خریدی . نمی خواهم وارد جزئیات بشوم اما با این روش من رفیق و دوست و آشنای خودم را پیدا کردم . می خواهی امتحان کنی؟چیزهایی که می خواهد یک دفتر است که نام ها را بنویسی و یک تلفن است که آن را هم ، خودت داری . انجام می دهی ؟

گفتم : ول کن دکتر ! من الان به پول نیاز ندارم . چطور زنگ بزنم و پول بخواهم . اصلا زشت است . روم نمیشه . بگم چی ؟

گفت : هیچی نمی خواد بگی.  اول باور کن. باور کن که الان نیاز به 12 میلیون تومن پول داری  . بعد  در ذهنت موقعیت را تصویر کن ؟ بعد کوتاه همراه با حالت اضطرار به آن ها چنین بگو :

الو ، سلام . فلانی این شماره را بنویس . شماره حسابت را بگو . بعد با توجه به ظرفیت مالی افراد بگو که الان به فلان مبلغ نیاز داری . روی کمک او حساب کرده ای . زمان باز پرداختش را هم تعیین کن و بگو که جبران می کنی و زمانی هم در نظر بگیر تا او جواب بدهد . به همین سادگی به شرطی که باور کنی که اکنون پول نیاز داری . مهدی ! کوتاه باید صحبت کنی . حالت اضطرار را باید به مخاطبت منعکس کنی . نامش را مکرر بر زبان بیاور . اگر سوال پیچت کرد . سریع به بهانه ای مثلا شارژ موبایلم تمام شده است ، سر و ته قضیه را هم بیاور ...

گفتم : دکتر ! من دوستانم را با پول نمی سنجم . شاید دست شان خالی باشد

گفت: مطمئن باش اگر به معنی واقعی کلمه دوست تو باشند و تو را به خاطر خودت دوست داشته باشند  در حد حتی هزار تا تک تومنی هم کمکت می کنند . باور کن ...

گفتم : دکتر ! خیلی سخت است . نمی توانم ...

اما وسوسه اش در جان من ریشه می گرفت درست مثل درخت مو که می پیچد و حرکت می کند تمام ذهنم را فرا گرفته بود

دوست گفت : مهدی ! همین جاست که می فهمی رفیقت ، دوستت و آشنایت کیست . باور کن . آن وقت هست که می بینی یک آشنا با 5000 تومن دوست توست و تو نمی دانستی . مهم پول نیست . مهم این است که معمولا دوست در وقت درماندگی به دوست کمک می کند. خیلی از دوستان نزدیک من یا به قول تو رفقای من که ادعا می کردند که اگر مشکلی داشتم سریع به یاری ام می آیند در این لحظات به راحتی شانه خالی کردند . خیلی ها هستند که از خود زندگی شان می زنند و با کمترین مبلغ یاری ات می کنند . امتحان می کنی؟

لحظات سختی بود . از یک سو دوست داشتم دوستانم را بشناسم و از دیگر سو گفتن این که نیاز به پول دارم برایم سخت بود . اما دل را به دریا زدم و گفتم : باشه امتحان می کنم

اول با دوست قدری تمرین کردم . بعد یک لیست سی نفره نوشتم و آغاز کردم .

دکتر ! می دانی به این دوستم اگر زنگ بزنم مطمئنم که اگر هم نداشته باشد ، تهیه می کند و تا فردا برایم می فرستد .

دوست پاسخ داد : کی ؟ آها ...فلانی ... عجله نکن ... آماده ای . زنگ بزن .

-         الو محمد جان ! سلام

-         سلام

- سلام مهدی

- خوبی مهدی جان

- محمد جان این شماره رو بنویس

- شماره چی رو

- بنویس . یه ذره زودتر

- خوب ، بگو

و گفتم

محمد جان ! این شماره حساب من است . تا فردا به 3 میلیون تومان پول نیاز دارم . روی کمک تو حساب باز کرده ام . تا 20 روز دیگر هم به تو می دهم . اگر چک هم خواستی به تو می دهم ...

ابتدا پاسخ من سکوت است . اما 30ثانیه ای بیشتر طول نمی کشد : والله مهدی جان ! الان دست و بالم خیلی تنگ است ...

نمی گذارم حرفش را تمام کند . می گویم هر چقدر که می توانی ؟

مهدی ! بگو یک قرون ... باور کن ندارم

سپاسگزاری می کنم و گوشی را می گذارم . هشیارتر شده ام . تمام بدنم داغ داغ شده است . دوست که پی به حال درونم می برد ، با لیوان آبی نزدم می آید و می گوید : مهدی ! این تازه اولین تماس توست

تماس می گیرم و پیش می روم . با خود یک کلمه را زمزمه می کنم : عجب . لیستم از سی نفر به 100 نفر می رسد . از ساعت 19 آغاز کرده ام اما روز بعد هم می خواهم ادامه دهم .

دوست به ظاهر مرا رها کرده است و گه گاه خودش را با چیزی سرگرم می کند : گاهی با کتابی ور می رود ، گاهی سری به آشپزخانه می زند.گاهی از این اتاق به آن اتاق می رود . اما هوش و گوشش با من است . بی تفاوت می نماید اما احساس می کنم تمام جانش با من است . تلفن ها و sms   ها آغاز می شود :

-         جناب خطیبی ، متاسفانه برایم مقدور نیست .

-         مهدی جان ! الان دستم خالی است اما تا ده روز دیگر می توان 700-800 هزار تومان تهیه کنم .

-         مهدی جان ! من 500 هزار تومن تهیه کرده ام . الان کجایی تا با پیک برایت بفرستم .

حال خوشی دارم . گاهی می خندم . گاهی می گریم . گاهی به وجد می آیم که اینقدر اعتبار دارم اما از همه مهمتر دوستانم را می شناسم . دوست درست می گفت . با همین محک است که خیلی از دوستان و آشنایانت را می شناسی . رفقا اما هنوز رفیق اند . من رفیق اندک دارم که هیچ کدام اهل شعر و کتاب و اهل فضل نیستند . آنان اهل صدق اند . رو راست . مثل کف دست . به آنان که از انگشتان یک دست تجاوز نمی کنند نیز زنگ زدم . آنان ثابت کرده اند که هماره از تمام هستی خود مایه می گذارند .

-    مهدی بی شرف ... هر چی می پرسم ازت که چی شده ... جواب نمی دی ... مرد حسابی من دارم تو شلوارم می شاشم از دلهره ... واسه شهره ....اتفاقی افتاده ....بگو لامصب ... چک کشیدی ...لامصب بگو ... الان من هفده شهریورم این لگنمو دارم می فروشم می گه شش میلیون و نیم . پونصد تومن زیر قیمته اما فدای یه موی گندیده ات ... الو مهدی ... خفه خون گرفتی ...بسه یا بازم دنبال پول باشم ...

گونه هایم نمناک شده است .

-    حجت جان زنگ می زنم اما الان هیچ کاری نکن ... خواهش ازت می کنم . جون سپیده ات ... تا نیم ساعت دیگه زنگ می زنم ... برو خونه

و دیگر نمی گذارم حرف بزند . فقط فریاد او را می شنوم که نامم را بریده بریده صدا می کند . در ذهن خودم وضعیت او را بررسی می کنم یک پراید دارد که با آن کار می کند و....سکوت می کنم ... چشم هایم را می بندم ... چیزی در من است که نامش را نمی دانم . می خواهم هم بخندم ، هم بگریم ، فریاد بزنم ، راه بروم ... بنشینم . دیگر حضور دوست را احساس نمی کنم . بلند بلند با خودم حرف می زنم . راه می روم ، می ایستم ، دراز می کشم ... نمی دانم چه می کنم ... تلفن ها ادامه دارد .

آشنایی که تا به اکنون ندیده ام و از طریق یک سایت با هم آشنا شده ایم . بی چون و چرا و بدون آن که از من چکی یا سفته ای یا دست کم کاغذی بخواهد  قول می دهد که فردا یک میلیون تومن برایم بفرستد . او معلمی است که در استان خوزستان زندگی می کند . هاج و واج مانده ام ... نمی دانم چه کار بکنم . با جوان دانشجویی به تازگی آشنا شده ام . او می خواهد 10هزار تومان به من کمک کند . او کجا و دوستی که به او بارهای بار سود رسانده ام و حتی راضی نشد ... خیلی ها نیز واقعا نداشتند اما هر ده دقیقه زنگ می زدند و جویای حالم می شدند . برخی هم به همان یک بار اکتفاء می کردند . برخی از افراد پولی نزد من داشتند ... از این طریق هم آن ها را آزمودم ...از خیلی ها غبار بر دلم بود که دریافتم که مشکل از جانب من است و آن دوستان در طریق خود ثابت قدم اند . به قولی حقه ی مهر بدان مهر و نشان است که بود .

دوست ، کنارم می نشیند و می گوید : بس کن ... دو روز آمدی که خوش باشیم ، اذیتت کردم . بالاخره ما مشهدی ها این طوری هستیم دیگه ... الکی الکی به کسی شیرینی نمی دیم که ...

گریستم و خندیدم . سخن ها گفتم تلخ و شیرین . از بسیار کسان گله کردم و از سپاس حیرت آمیزم که نثارشان کرده ام در خلوت خود برای او گفتم  . دوست صبور و آرام گوش داد و سخنی نگفت . بعد از  ساعتی که آتش من فرو نشست . رو کرد و به من گفت :

-    مهدی جان ! همه ی این ها که گفتی درست . اما قرار شد که هیجان زده نشوی و با اصل صحت به این موضوع نگاه کنی . خوب ، اول به آنهایی که قرار است برایت تا مدت زمانی معین ، پول تهیه کنند sms بزن و بگو که مشکلت برطرف شده است و به آن هایی که صد در صد گفته اند که تهیه می کنند همین الان تماس بگیر و بگو که نیازی نیست که پول واریز کنند و بگو که مشکلت برطرف شده است .سعی کن به گونه ای مجاب شان کن طوری که ناراحت نشوند و... حالا سوالی از تو دارم. تو در ارتباط با افراد چقدر رفیق شان ، چقدر دوست شان و چقدر با آن ها آشنایی ؟  چقدر حرمت دوستی ها را بجا آورده ای . چقدر برای رفقای انگشت شمارت ، رفیق بوده ای ؟....

یکه می خورم ... هیچ چیزی به یادم نمی آید . هر چه بیشتر می کاوم ، کمتر می یابم . از خودم سوال می کنم که چقدر حرمت رفاقت ها و دوستی ها را داشته ام ؟

صدای پدرم در گوشم طنین می اندازد :

درخت دوستی بنشان

هایدگر زیبا می گوید : سکوت شکل متین سخن گفتن است .

   

پاسخی به مهر دوستان

درود بر خوبان و حتّی بدان

 

به قول حضرت سعدی نظر باز :

بدان را دوست دارید ای عزیزان

که خوبان خود عزیز و نیک روزند

یک هفته پیش طبق همیشه ی ایّام سر برکتاب ، در گوشه ای نشسته بودم و با این زن عشوه گر و طنّاز یعنی بانو کتاب وقت را خوش می کردم . ناگاه دخترکم « نازتاب» آمد و بی مقدمه و با شیرین زبانی گفت:

- بابا جونی چی واست بگیرم؟

من هم که مثل همیشه غرق در دریای اندام بانو کتاب بودم ، بی آن که توجه کنم که چه می گوید، گفتم:

-        باشه بابا جون ...

دخترکم که دید این بانو بد جور پدر را در قبضه ی چنگال خود دارد با ناز و تحکّم جیغی کشید و با شیرین زبانی گفت:

-        بابا جونی چی واست بگیرم ؟

از بانو کتاب رخصت طلبیدم و بانو هم دلبرانه در میان دستم آرام گرفت. سرم را بلند کردم و گفتم:

-        واسه من یه آقا گجه [گرگه] تو جنجل [جنگل] بگیر

گفتن همان و جیغ کشیدن دخترکم همان :

-        مامان... بابا باز می گه آقا گجه و جنجل ...ه...و...م...

دیدم الان است که گریه اش در آید ، گفتم:

-        بابا جان! هرچه دوست داری بگیر...بستنی...آدامس...

-        نه بابا واسه تولد...

-        باشه بابا واسه تولدت یه جنجل می گیرم با هزار تا آقا گجه ...

-        مامان...نگا کن...باز بابا می گه آقا گجه

همسرم شهره با چشم غره ای و در سکوت به من گفت: باز داری سر به سر بچه می ذاری ...و برای این که غائله را ختم به خیر کند ، گفت:

-        بابای نازتاب! نازتاب می پرسه واسه تولدت چی بگیره ؟

جا خوردم . جالب بود امسال اولین سالی است که یک هفته پیش تر در می یابم که روز تولد من نزدیک است : ده مهر

وقتی که بدانی یک هفته دیگر« روزگشت » تولد تو در سالگشت عمر است ، با خودمی اندیشی: آیا دوستانت هم از این موضوع خبر دارند ؟ امّا با نهیبی به خود می گویی: مهدی خان خطیبی چه پر توقعی؟ تو، خودت ، روزگشت تولد کدام دوستت را به یاد داری؟ مگر این که دوستی دیگر به تو یادآوری کند ، تو هم زنگی بزنی و پیامی بفرستی ...

امّا غافل بودم که رسم مهربانی هرگز کهنه و فراموش نمی شود خاصه در ایران شهر حتّی اگر سال هاهم« عبوس زهد» سایه گسترده باشد . از دو روز پیش ابر بهاری مهر چترش را بر سر من باز کرد و بعد از دیشب باران پیامک بود که می بارید و امروز ایمیل های مهربانانه ... متاسفانه نمی توانم پاسخ گوی یکایک این عزیزان باشم . اگر سکوت کنم که به ناسپاسی محکوم می شوم  و نمی توانم پاسخ یکایک را بدهم با خود اندیشیدم که از این طریق از همه ی مهربانان دوست داشتنی که به یاد من بودند ، تشکر کنم .

شیمای عزیز سپاسگزارم . بهترین هدیه پس از هدیه دخترم ، کتاب یادگاری توست که با قلم زیبایت مهربانی را برای من قلمی کردی . امّا در مورد نهیب نمکینت باید بگویم: دختر جان! هنوز جنبان است ، نگران نباش.

نسخه ی کلیات عبید زاکانی چاپ نیویورگ را داشتم امّا شادم که می دانستی یکی از کتاب های بالینی و دوست داشتنی من ، کلیات عبید است . از حضرت عبید مدد می گیرم و با رخصت از او و البته اگر حافظه یاری کند ، برایت می نویسم :

دل در پی وصل دلبران است هنوز

وز عمر گذشته در گمان است هنوز

گفتیم که ما و او به هم پیر شویم

ما پیر شدیم و او جوان است هنوز

و امّا از حال و احوالم پرسیدی . باز با رخصت از این پیر رند با یک رباعی از او پاسخت می دهم:

بر هیچ کسم نه مهر مانده است و نه کین

یکباره بشسته دست از دنیی و دین

در گوشه نشسته ام به فسقی مشغول

هرگز که شنید فاسق گوشه نشین

بله ، این فاسق گوشه نشین هم ، همچنان مشغول است .

محمّد پور حبیب نازنین! دوست دوران « جنبش های میانی » نوشته بودی : « تولدت مبارک ، بی معرفت! باز گلی به جمال من ، تو که یادی از ما نمی کنی.»

محمّد جان! دوست مهربانم که هر سال مرا می نوازی ( حالا ببین خودم به خودم گیر می دهم . البته فراموش مکن : گیری بده که با آن گیر دگر توان داد ...) بیهوده نیست که آن بیت سعدی را نوشتم ... تو خوبی و من بد ، پس:

بدان را دوست دارید ای عزیزان

باری... از تمامی دوستان و آشنایان که با تلفن و پیامک و ایمیل... مرا خیس باران مهربانی شان کردند ، تشکر می کنم .

از دوستان خوبم در سایت « دوره» که چندی است فیلتر شده است ، تشکر می کنم . ایمیل های پر مهرشان با عناوینی چون « تبریک» و « تولدت مبارک» را می بینم . امّا چه کنم که سایت فیلتر شده است و من نمی توانم پاسخ گوی محبت شان باشم . این چند کلمه را از من بپذیرید .

دوست خوبم ، مهندس علی جان- کریم آبادی ، مدیر سایت شعر نو ، به رسم لطف و دوستی ، دستی بر سر و گوش این وبلاگ کشید . بنر آن بالا و دکلمه ای که با صدای من می شنوید ، سایه ی دست اوست . علی جان! سپاسگزارم .

می خواستم تمامی پیام ها را بر وبلاگ بگذارم امّا با خود اندیشیدم شاید شائبه خودپسندی را ایجاد کند و دو دیگر آن که برخی از پیام ها خصوصی است و همراه با مزاح های دوستانه از این رو فقط به سپاسگزاری دوباره اکتفاء می کنم و دست شان را به مهر می فشارم . ( استغفرالله ... باز یادم رفت که در کشوری اسلامی زندگی می کنم . لطفاً خانم های محترم برای آن که بتوانم دست های شان را البته به چشم خواهر ، برادری- بفشارم ، دستکشی ضخیم و تیره بر دست کنند )

دیشب با تبی سخت دست و پنجه نرم می کردم . اما نیرویی که دوستانم به من دادند این حقیقت را نمایان کرد که اگر چه  انسان با درد زاده می شود و با درد نیز می رود اما در این میان فرصت های بسیاری برای شادی و خوشباشی هست

 

قربان همه ی خوبان و حتّی بدان

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

با شما هستم ، ای مردم شهر !/ نام من جعفر، فامیلم کوش آبادی است


جعفر کوش آبادی رفت . شادا که دیگر درد نمی کشد و اندوها که دیگر شعر نمی گوید . خاطره اش جاودانه باد


به تو نیازمندم که می توانی

به آوای بلند شکوه کنی

                                 سورن کی یر که گارد

 

 

راوی چهار شقایق

 

 

من به خوشبختی مردم در شهر

و به خوشبختی دهقانان می اندیشم

و به هر راه که خوشبختی را

به زمین آرد ، ایمان دارم

 

                                       جعفر کوش آبادی

 

پری جانم ، پری مهربانی ها ، پری خانم نوریان

سلام

این نامه را برای تو می نویسم . می دانی که سال هاست که نه جعبه جادو را می نگرم نه روزنامه ها را می بینم . تنها منبع اطلاعات من ، اینترنت است . عجبا ! می بینی پری جان ! از هفت دولت آزادم ...

 معمولا از طریق سامانه های اینترنتی پی جوی اخبار هستم اما دیروز جشن تولد چهار سالگی دخترم نازتاب بود . از همه جا بی خبر،ظهر شنبه  ، به کتابخانه آمدم . یاهو مسنجر را گشودم در آفلاین ها ناگاه نام جعفر کوش آبادی را دیدم ، دقت کردم ، خدای من ! انگار در زمستان سکوتی گرفتارم . یخ زده ام ، نمی توانم تکان بخورم . شوهر غزل بود که برایم آفلاین پیامی گذاشته بود . خدای من ! پری جان ! می بینی . واژگان هم دیگر یاری ام نمی کنند . بغضی در گلویم جوانه زد که باشنیدن صدای تو شکفت و باران شدم . گریه هم چیز خوبی است . باور کن ... اما خالی نمی شوم از ابرها .

یادت هست وقتی این اواخر شعری سروده بود و برای من و تو خواند ، گفتی : جعفر ! این شعر چقدر تغییر کرده ، عمو مهدی ! اینقدر این شعر تاریک بود که نهایت نداشت اما حالا چه سپیده ای از امیدواری بر آن گسترده است .

یگانه واژه ای که از آن شعر به یادم مانده ، سرطان است . یادت هست ؟ با چه عتاب و خطابی با آن سخن می گفت . لبّ کلام شعر این بود که فکر نکنی من اسیر تو شده ام ای پیچک سرطان .... چه جان زلالی داشت . چه مهربان بود ، وقتی سه نفری دور یک میز می نشستیم ، چقدر شوخی می کرد . راستی یادت می آید وقتی می خواست بخنداند ما را آن خاطره علی بی غده و علی با غده را تعریف کرد .

پری جان ! خاطره ها مثل برق می گذرند ، در حافظه ام نمی مانند . پرهیبی به جا می ماند و بس .

همان روز ، وقتی رفتی که استراحت کنی  . مرا به گوشه ای دعوت کرد . آهسته و بی آنکه بشنوی ، گفت : سوالی از تو دارم .

چشمانش خزر خزر آبی بود . چیزی را در دهانش مز مزه می کرد . بغضی در گلویش بود. چند بار چشم هایش را بر هم گذاشت ، نفسی بلند کشید . می دانی در این شرایط به کودکی می مانست با صداقتی که در نگاه و صدایش موج می زند . به زلالی جانش غبطه می خورم . بعد از چند لحظه سکوت گفت : عزیز جان ! می خواستم بپرسم ازت بعد از این که من رفتم .

باز سکوت . آب دهانش را قورت می دهد . کلمات را می جود اما بر زبان نمی آورد. نگاهم می کند . چرا نمی گوید . به خود می گویم .

عزیز جان ، بعد از این که من رفتم به نظر تو ..... شعری یا.... از من می ماند ....؟

نخستین جرقه ای که در ذهنم زده شد ، این بود که او هیچ گاه اهل دریوزگی ترحم نبوده و همواره با یک عزت نفس ویژه در فراز و نشیب عمر زندگی کرده است . این را که تو بهتر از من می دانی  . اما او واقعا به عنوان یک منتقد شعرش از من می خواست که نظرم را بگویم . با اطمینان گفتم : با این شعرهایی که امروز شنیدم ، شعر شما ماندگار است . تازه آقای کوش آبادی ! تا زمانی که خشم و خروش هست ، تا زمانی که  آزادی در بند است شعرهای گذشته شما نیز ماندگار خواهد بود . تا زمانی که نیاز ، شعر را به شمشیری تبدیل کند قاطع و برنده  ، شعرهای شما نیز سینه به سینه روایت خواهد شد .

پری جان ! باور کن که دروغ نگفتم . من به آن چه گفتم اعتقاد دارم .

هی ها... چه خاطره ها در سینه دارم از او و تو چه اقیانوسی

پری جان ! داغ کهنه عطا را هنوز در دل داری . این داغ نیز افزوده شد .

 از تو و جان زلالت همواره برای من می گفت از مهربانی ات ، از گذشتت ، از بزرگواری ات . یادم می آید روزی برایم تعریف کرد که احسان طبری به خانه تان آمد . همان لحظه که پا به درون اتاق گذاشت به سمت تو آمد و پیشانی ات را بوسید و رو به تو گفت : خانم کوش آبادی ! اگر شما نبودید ما جعفر را نداشتیم .

 

عزیزم ! دیگر بغض امانم نمی دهد . از تو سپاسگزارم برای سال های که چون مادری از کوش آبادی و شعرش مواظبت کردی . از صبوری ات سپاسگزارم . عجبا که در گفت و گوی مان مرا دعوت به آرامش می کردی در حالی که آشوب توفان را در سینه داشتی . پیشانی ات را می بوسم و این شعر را که به محمود کیانوش نازنین (یکی از ارجمند ترین عزیزانم مثل جعفر تو ) تقدیم کرده ام . برایت می خوانم . برای تمام کاهلی هایم از تو پوزش می خواهم

 

با مهر

مهدی خطیبی

 

 

کیست که می گرید

و باران بند نمی آید

ناودان

خند خندان

ضرب گرفته

با رقص شانه هایت

 

 

گفتی که مرگ چیز قشنگی نیست

                               نیست؟!

وقتی که چرخ

چرخ می زند

و سوقاتش جز زغنبوت و زقوم نیست

می گویم

            اما نمی شنوی :

-« سگ مصب است زندگی»

می خواهم

گریبان روزگار را بگیرم

و سیلی آبداری بنشانم به یادگار

تا خاصه نواز حماقت و دروغ نباشد

هی ها ...

آن کس که می رود

                       تا « شدن»

فرسوده

در ویل رنج

               کوهاکوه

                         اندوه

و آن کس که می ماند

                         تا « بودن»

آسوده

        در بی رنگی رنگ

                                بی رنگی انبوه

 

 

 

 

 

خبری از خبرگزاری کتاب ( ایبنا )

 

مهدی خطیبی

تازه‌هاي كتاب در نمايشگاه ۲۲

  «بوتيمار بي اشك» مهدي خطيبي به نمايشگاه مي‌‌آيد

24 فروردين 1388 ساعت 12:35
«بوتيمار بي اشك» تازه‌ترين اثر «مهدي خطيبي» به زودی توسط انتشارات «آفرينش» منتشر مي‌شود. اين كتاب در بيست و دومين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران (۱۶ تا ۲۶ اردیبهشت) عرضه خواهد شد.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)،  اين اثر پژوهشي با نام کامل «بوتيمار بي اشك همراه با يك پيشنهاد»، نوعي قصه-شعر است كه همراه با نقدي از «محمود كيانوش»شاعر و نويسنده، منتشر مي‌شود. 

خطيبي درباره اين ژانر (گونه) ادبي توضیح داد: «قصه-شعر» نوعي ژانر  ادبی است كه قبلا هم در ادبيات به كار گرفته شده. بخش بروني اين گونه ادبی، قصه است و بخش دروني آن‌ها حالتي شعر گونه دارد. 

خطيبي همچنين از انتشار كتاب ديگرش كه «شناختنامه محمود كيانوش» است سخن گفت و افزود: « شناختنامه محمود كيانوش» كتاب ديگري است كه شامل بحث‌هاي مفصلي درباره تاريخ روشنفكري و روشنفكران شاعر است و اولين بخش آن «محمود كيانوش به روايت محمود كيانوش» نام دارد. 

ویراستار كتاب «تيغ و ترمه و غزل» در ادامه توضيح داد: بخش‌هاي ديگر كتاب برگزيده‌اي از اشعار و ترجمه‌هاي اين شاعر از انگليسي به فارسي و عكس آن است. 

خطيبي گفت: برگزيده داستان‌ها و ترجمه‌ها و نقد‌هاي كيانوش نيز بخش پاياني كتاب را تشكيل مي‌دهد. اين شناختنامه را كه ۸۰۰ يا ۹۰۰ صفحه است، انتشارات «آفرينش» چاپ خواهد كرد. 

اين نويسنده همچنين از انتشار كتاب ديگرش با عنوان «حكايت غم بيزاريان» كه به احوال پيشگامان غزل در ايران مي پردازد، خبرداد و گفت: كتابي با عنوان « پيشگامان غزل در ايران» آماده چاپ دارم كه اولين دفتر آن به «محمد ذكايي» اختصاص دارد و در حال حاضر مراحل حروفچيني را در نشر آفرينش مي‌گذراند.

وي درباره روند بررسي غزل امروز ايران در اين كتاب خاطر نشان كرد: نقد و بررسي غزل‌هاي «محمد ذكايي» شاعر، همراه با سير غزل امروز و برگزيده‌اي از غزل‌هاي اين شاعر كه بسياري از آنها تابه امروز ناشناخته است، در اين كتاب آمده است.

 

گزارشگر : پروانه توکلی

 

اصل خبر را در این جا بخوانید


 

خبری از خبرگزاری ایبنا

  دفتر اول «شعر متعهد ایران» منتشر شد

8 بهمن 1387 ساعت 12:57
کتاب شعر متعهد ایران با زیر عنوان «چهره‌های شعر سلاح» نوشته مهدی خطیبی منتشر شد. این کتاب به بررسی شعر متعهد فارسی در سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ می‌پردازد./
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دفتر اول این مجموعه به بررسی شعر جعفر کوش آبادی شاعر معاصر و از بازماندگان شعر نیمایی می‌پردازد .این کتاب را انتشارات آفرینش به بازار کتاب عرضه کرده است. 

کتاب حاضر در هفت فصل تدوین یافته که از میان آنها می‌توان به «کوش آبادی به روایت کوش آبادی»، «برخورد اول» و «گزیده اشعار» اشاره کرد.

مهدی خطیبی در مقدمه کتاب بیان داشته: اساس پژوهش در این کتاب بر مبنای درون‌مایه‌ها و واژگان کلیدی و پر کاربرد است. البته با یادآوری این نکته که واژه، خود به تنهایی هیچ ارزشی ندارد و تنها زمانی که در ساخت جمله با تکرار و بسامد بالا، القا کننده اندیشه خاصی باشد مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. 

وی ادامه می‌دهد : از نمایندگان شعر سلاح، جعفر کوش آبادی را انتخاب کرده‌ام زیرا تنها چهره شعر نیمایی است که تا کنون باقی مانده .
خطیبی در ابتدای کتاب به چگونگی شکل گیری شعر این دوره می‌پردازد و در ادامه به علت‌ها، زمینه‌ها، درون‌مایه‌ها، نمایندگان اصلی شعر سلاح و ویژگی‌های آن اشاره کرده است.
 
در بخش بعد خطیبی به بررسی چهار مجموعه « ساز دیگر»،‌ «کوچک خان»، «چهار شقایق»، «سفر با صدا» و منظومه «اژدهای سیاه»‌ از کوش آبادی پرداخته است.
 
مهدی خطیبی متولد مهرماه ۱۳۵۵ و دانش آموخته حقوق قضایی، و درحال حاضر مشاور و ویراستار انتشارات آفرینش است.  از کتاب‌های انتشار یافته از وی به «ترانه های آدم وحوا»، «آیینه داراب»میتوان اشاره کرد. 
این کتاب در ۴۱۵ صفحه و در شمارگان ۲۰۰۰ نسخه با قیمت ۶۵۰۰ تومان توسط انتشارات آفرینش به بازار عرضه شده است.

اصل خبر در اینجا ست

خبر کتاب های در دست انتشار مهدی خطیبی

 

محمد ذکایی

«حكايت غم بيزاريان» کتابی در مورد غزل محمد ذکایی(هومن)

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

«حكايت غم بيزاريان» درباره‌ي محمد ذكايي (هومن) منتشر مي‌شود.

محمد ذکایی (هومن) با سپاس از بیژن اسدی پور

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مهدي خطيبي در مجموعه‌اي با عنوان «پيشگامان غزل امروز ايران» و در دفتر اول آن با نام «حكايت غم بيزاريان»، به بررسي غزل محمد ذكايي با تخلص هومن مي‌پردازد.

موسيقي شعر، شيوه‌هاي بياني ذكايي، زبان غزل او، بحثي درباره‌ي سير تحول غزل از مشروطه تا زمان انتشار اولين مجموعه‌ي غزل ذكايي به همراه زندگي‌نوشتي به قلم خود او و بيش از 120 غزل چاپ‌نشده و 50 ترانه، از جمله موضوع‌هايي است كه در اين كتاب ارائه مي‌شود.

«حكايت غم بيزاريان» در مرحله‌ي بازنگري قرار دارد.

محمد ذكايي كه با چهره‌هايي از جمله منوچهر نيستاني و حسين منزوي معاصر است، متولد سال 1323 در نهاوند است، كه هم‌اكنون در آمريكا سكونت دارد.

از آثار او به «چه پرسش‌ها كه بر لب آمد اما بي‌جواب افتاد» و «بر بام استعاره‌ها»، شعرهاي نيمايي كه بر طرح‌هاي بيژن اسدي‌پور نوشته است، مي‌توان اشاره كرد.

خطيبي همچنين «در هم‌آوايي كلمه و خط» شامل شعرهاي كوتاه خود را با تصويرگري ساناز فلاحتي در دست كار دارد.

اصل خبر را در اینجا ببینید

خبری از کتاب های در دست انتشار شهره یوسفی

 

شهره یوسفی

شعرهاي كودكان انگليسي به فارسي ترجمه مي‌شود

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

با ترجمه‌ي شهره يوسفي، مجموعه‌اي از شعرهاي كودكان انگليسي به فارسي ترجمه مي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي مترجم، مضمون شعرهاي مجموعه‌ي يادشده، زندگي اين كودكان و موضوع‌هاي اجتماعي است كه سن آن‌ها هفت تا سيزده سال است.

يوسفي پيش‌تر كتاب‌هاي «سخن از زندگي نقره‌يي آوازي است»، درباره‌ي زندگي و شعر فروغ فرخزاد، كه به تازگي براي نوبت دوم از سوي نشر آفرينش تجديد چاپ شده است، «ترانه‌هاي آدم و حوا» در دو دفتر، و پنج مجلد «افسانه‌هاي ايراني» را به چاپ رسانده است

مطلب در اینجا منتشر شده است

بیژن اسدی پور

بهانه هایی برای نوشتن

3- بیژن اسدی پور و دفتر هنر

 

بیژن اسدی پور دهۀ 90 میلادی ، آمریکا عکس از ناهید اصلان بیگی

 

این روزها ، شادم زیرا مهمان ارجمندی  به خانه پدری آمده است . محمد ذکایی ( هومن ) از پیشگامان غزل نو، چند هفته ای است که از آمریکا به تهران آمده است و چند ماهی را در خانه پدری می ماند . علت این شادی گذشته از دیدن محمد ذکایی عزیز و  غزل های نابش  که به اصرار من آن ها را با  خود آورده ، دو هدیۀ گرانسنگ اوست: اول دفتر هنر ویژۀ قمر  همراه با دو سی دی از صدای او  . دو دیگر کتاب بر بام استعاره ها که سروده ای نیمایی  هومن بر طرح های بیژن اسدی پور است.

بیژن عزیز نیز مثل محمود کیانوش و دکتر اسماعیل خویی و احمد افرادی و رضا مقصدی جزء دوستان ندیده من است . بگذارید ساده بگویم ،من به دوستی با آن ها افتخار می کنم .

 نام بیژن که می آید نا خودآگاه دو نام دیگر نیز بر زبان جاری می شود: پرویز شاپور و عمران صلاحی. این سه تن را باید سه تفنگدار یا نه اصلا سه طفلان نامید. خاک بر آن دو تن خوش و عمر بیژن با عزت باد.

زمانی که مشغول کار بر کتاب شعر و زندگی خسرو گلسرخی بودم . تلفن بیژن  که شنیده بودم با خسرو دوست بوده است را از رضا مقصدی عزیز گرفتم و با او صحبت کردم . در اولین گپ ، صداقت و سادگی و مهربانی ویژه ای را در کلامش یافتم .اهل ادا  و عشوه های لاجوردی نبود . ساده صحبت می کرد. مثل تمام ایرانی های خون گرم ، پذیرندۀ یک هم وطن بود. وقتی خواسته ام را با او در میان گذاشتم ، بی هیچ ادا و اصولی گفت : تا آن جا که بتوانم یاری ات می کنم و الحق که او یگانه کسی بود که در آن سوی مرزها ، پاسخگوی سوالاتم بود .

اما نمی دانم چه زمانی بود که دفتر هنر  که با تلاش او چاپ ومنتشر می شود را دیدم . آها یادم آمد زمانی که همسرم شهره داشت بر شعرهای فروغ کار می کرد .دوست مهربانی کپی دفتر هنر ویژه فروغ را به ما داد با مقاله هایی از زنده یاد نادرپور، عمران صلاحی ، دکتر اسماعیل نوری علا... وبعدها  برخی از شماره ها را به لطف و مهربانی عزیزانم رضا مقصدی و احمد افرادی دیدم و البته به یادگار در کتابخانه ام  جلوه گری می کنند : ویژه نامه هدایت ، شاملو ، سایه ، دولت آبادی ...آری همین ها و افسوس که دفترهای جمالزاده، صادق چوبک ، سیمین دانشور، تقی مدرسی، ابوالحسن صبا، سیمین بهبهانی، هادی شفائیه ، نیما یوشیج، محمد رضا شجریان، بهروز وثوقی ، جواد مجابی ،و همچنین ویژه طنز ایران را ندارم .

دفترهای هنر برای هر کسی که اهل تحقیق باشد ، یک گنجینه پربهاست. از جمله دلایل، یکی تمرکز بر یک شاعر یا هنرمند است .یک محقق به راحتی می تواند نگاه های متفاوتی را که بر یک شخصیت شده است ، نظاره کند . دفتر هنر حول سه محور اصلی می گردد :

1.   زندگی هنرمند

2.   خاطراتی که دیگران از او دارند

3.   نقد آثار

این سه بی شک برای یک محقق جالب است . اما دفترهای هنر تا آن جا که من دیده ام. یک ویژگی منحصر به فرد دارد و آن این است که مثل بسیاری از مجلات آن سویی اهل دشنام دادن و شعارهای سیاسی نیست . اگر چه به جای خود ، نویسندگانش نیز بی هیچ خود سانسوری به بیان نظریات شان  می پردازند .نمونه اش نظر زنده یاد نادر پور در مورد شعر« کسی که مثل هیچ کس نیست» فروغ است. بنابراین دفتر هنر یک مجله هنری – ادبی است که صبغه ادبیات افزون بر دیگر شاخه هاست.

روی جلد شماره 18 دفتر هنر ویژه قمر

 

بگذارید به آخرین شماره دفتر هنر بپردازم .ویژۀ قمر شمارۀ 18 دفتر هنر است .ویژه نامه قمر اکنون پیش روی من است.اول دفتر با غزلی از شهریار آغاز می شود و پس از آن غزلی از رضا مقصدی نمایان است.سپس قصیده بلند ایرج میرزا که روایت شبی در خانه حاج امین است در دو صفحه با طرح هایی از بیژن درج شده است. گذشته از کلی یات بیژن ، مقالاتی چون گپ تصادفی از فرهنگ فرهی،سالشمار زندگی قمر،قمر الملوک وزیری از ساسان سپنتا، بلبل آواز ایران از سیمین بهبهانی، قمری در آسمان موسیقی ایران از محمود خوشنام،گفت و گو با دخترخوانده قمر : زبیده جهانگیری(شبنم) و روایت هایی از او و محمد علی بطحایی ،مینو وزیری،بیژن ترقی، ابراهیم باستانی پاریزی ، و یاد قمر از زبان منوچهر همایون پور با بیان محمد ذکایی و گپ و گفتی باهمایون خرم،خانواده ذوالفنون ،مشفق همدانی،طالع همدانی ،و ...است البته مقالات و گفت و گوهای بسیاری در این مجله هست که در حوصله این نوشته نیست. اما یک نکته را نگفته رها نکنم . عکس های زیبا و تاریخی یکی از ویژگی های مهم دفترهای هنر است .

همین جا بگویم که شماره بعدی دفتر هنر « ویژۀ سه تفنگدار طنز ایران : بیژن اسدی پور، پرویز شاپور و عمران صلاحی » است .

فرصت ارسال آثار تا پایان آبان ماه 1387 است. دوستان می توانند نوشته های شان را به نشانی:

Daftar-e-honar

p.o.BOX7387

Stockton,ca 95267 usa

یا به شماره 0012094690100فاکس کنید.

یا می توانید به

e-mail address:

bassadipour@comcast.net

ایمیل کنید.

و کلام آخر: بیژن جان دمت گرم و سرت خوش باد

                                                   و خسته نباشی.

 

نامه من به بیژن اسدی پور را در اینجا  ببینید.

عرض حال

 

 

دوست خوب زنجانی ام مهدی جلیل خانی چندی پیش از من خواست که در مورد کارهایم گزارشی بنویسم . در آن روزها من نیز سوکوار هجرت پدرم و پرواز تلخ پسر خاله 27 ساله ام بودم .چندی پیش بالاخره عزم را جزم کردم و نوشته زیر را نوشتم و برای مهدی عزیز جلیل خانی فرستادم اما یقین داشتم که در خبرگزاری ها چاپ نخواهد شد ....خوب....چه بیم و باک .....حالا پس از چندی آن را در وبلاگ خودم می گذارم .با سپاس از جلیل خانی ؛این هم عرض حال من .به قول حافظ :عرض(حسب) حالی ننوشتیم و شد ایامی چند .آن هم چه ایامی ....آها راستی درود بر دولت کریمه ....درود بر ملت فهیمه ....آقا به خدا من با فهیمه هیچ ارتباطی ندارم....بابا بگذار و بگذر....این روزها گاه گاه هذیان می گویم ...کی به کیه ...گویا حسابی تاریکیه...راستی تصویر زیر هم برای کمی خندیدن بد نیست.

                                                              مهربان بمانید

                                                             مهدی خطیبی

                                                    آخر آخرای عرقریزان تهران

بخند

 

 

این روزها روزهای بدی برای کسانی است که می کوشند، بیندیشند زیرا به تعبیر جورج ارول گویا متهم به «بزه فکری » هستند .

فرایند اندیشیدن در این زمانه چیزی جز «عسرت » و «غربت » نیست .آن که می کوشد صادقانه بجوید و صادقانه بیان کند گرفتار عسرت و غربت می شود. این غربت گستره وسیعی دارد می تواند هم تنهایی باشد هم بند ..و امان از این کژدم غربت... که بسیارانی را تا دم مرگ یا آرزوی مرگ می برد اما خوشا به حال آن بادبان گشودگان در توفان که آزادانه می گویند و هراسی از تخته پاره ها ندارند .

این روزها کارهای پژوهشی بیشترین وقت مرا گرفته است. «شناختنامه محمود کیانوش »کتابی است در 800صفحه که گذشته از آثار گوناگون کیانوش .دربرگیرنده زندگی نوشتی از اوست که گذشته از ترسیم سیمای اجتماعی و هنری به خاطرات خود با شاعران و روشنفکران عصرش می پردازد .کیانوش نویسنده ای (در معنای عام ) منفرد، اندیشمند، صریح و بدون مرز بندی های اجتماعی و سیاسی است .همین موضوع کافی است تا بتوان توصیفی صادقانه ازجامعه هنری عصر او یافت.این کتاب اگر از هفت خان نشر در ایران به سلامت بگذرد از سوی انتشارات آفرینش چاپ خواهد شد. همین جا خبر انتشار کتابی دیگر از کیانوش را بدهم .«باغی در کویر »آخرین داستان بلند کیانوش نیز از  سوی انتشارات آفرینش  چاپ خواهد شد این داستان تم اصلی اش بازنمایی چهره واقعی  روشنفکران عصر نویسنده است. روشنفکران و هنرمندانی که به واسطه خفقان برآمدند بنابراین شخصیت ها ی داستان برای خواننده ارجاع بیرونی دارد .

فرهنگ شاعران ایران را نیز به سفارش انتشارات آفرینش کار کرده ام که آن نیز به زودی چاپ خواهد شد .کتاب «و هنوز عشق ..»نیز در برگیرنده گزین گویه ها و گزین سروده ها یی با موضوع عشق است که آن را نیز انتشارات آفرینش چاپ خواهد کرد

در سال 1383 کتاب «شعر متعهد ایران ؛چهره های شعر سلاح »که بررسی شعر سال های 1347تا1357بود چاپ شد .امسال اگر وضعیت کاغذ بسامان شود به چاپ دوم خواهد رسید . مجلد دوم همین کتاب البته با عنوانی دیگر :«نسل ستاره در شب توفان »که به بررسی شعر نعمت میرزازاده م. آزرم پرداخته ام .سه سالی است که در دست انتشارات ثالث است گمان می برم در برنامه شصت ساله سوم شاید در نوبت چاپ قرار گیرد . می دانید ...ما (منظور پژوهشگران جوان)گذشته از آن که جدالی تلخ با ممیزی داریم .ناشران مدعی نیز جفایی بیشتر از ممیزی بر ما می کنند . من حیرانم ...هیچ ضابطه ای در کشور ما برای حقوق مولف وجود ندارد ...باری ....سحوری نعمت آزرم نیز که با مقدمه تازه ای از او و  همچنین مقدمه ای بلند از من به نام «درنگی بر شعر آزرم» و برخی افزوده ها چون نامه نوشته ای از مصطفا شعاعیان و...به لطف ممیزی رخصت انتشار نیافت

در سال 1384از سوی انتشارات زیتون کتابی از من چاپ شد به نام «ماه ماهی» که قصه – شعری  در مورد کهن الگوی جاودانگی بود .یک قصه –شعر دیگر نیز در سال 1385 نوشتم به نام «بوتیمار بی اشک »که همراه با نقدی از محمود کیانوش است .این کتاب نیز آماده برای چاپ است.

اما از کارهای نیمه تمام زندگی و شعر خسرو گلسرخی و هم چنین زندگی و شعر رضا مقصدی است که با این روزگار اسفناک حسی برای تمام کردن آن ها ندارم .

در زمینه تصحیح و ویراستاری نیز چهار کتاب از حسین منزوی با ویراسته من چاپ و منتشر شد و کتاب «ادبیات زندان» از دوست خوبم روح الله مهدی پور عمرانی به ویراسته من و توسط انتشارات آفرینش به زودی چاپ ومنتشر می شود.البته این نکته نیز یادکردنی است که تا کنون 46 عنوان کتاب به ویراسته من چاپ و منتشر شده است. اما حقیقت نهایی را گیلبرت رایل فیلسوف انگلیسی می گوید :«تاریخ هنگامی آغاز می شود که غبار یادها فرو نشسته باشد.»

به آذین به روایت دو نسل

 

«فرخنده آن که راه به هنجار می رود»

                                                 «سیاوش کسرایی/مهره سرخ»

 

 بارهای بار این سطر را خوانده ام و گریسته ام .نمی دانم، اما، در نهانگاه ِ این کلمات اعترافی نهفته است؛ اعتراف و بغضی که همیشه برای من مثل پژواک یک ناقوس است .نسل به آذین و کسرایی برای من همواره قابل احترام اند اما در پوسته ای که گرد خود تنیده بودند یکی در غربت وطنی جان داد و دیگری را کژدم غربت  گزید وآهسته آهسته شیره جانش را مکید.1984 ارول را به این دلیل دوست دارم که تصویر زیبایی از جامعه آرمانی به آذین و کسرایی کشیده است.

آیا تا به حال حالتی به شما دست داده است که کسی را هم دوست داشته و هم از او متنفر باشید.هم بدتان بیاید هم به او احترام بگذارید.به آذین مترجم و نویسنده ،کسرایی شاعر همیشه برای من قابل احترام بوده اند و هستند اما به آذین وکسرایی سیاسی را دوست ندارم و جه بسا از آن ها متنفرم .

 خدای من !آن چه آن ها در دفاع از آن کوشیدند چه نتیجه ای در بر داشت.نتیجه ای تلخ ....دردناک ....و سیاه....آیا نسل من حق ندارد ازآن ها بدش بیاید؟؟شما بگویید....

حدود یک سال از رفتن به آذین می گذرد .مترجم و نویسنده ای ارجمند که نثرش همیشه برای من جذاب و زیبا بوده است . هنوز هم در جاری ترجمه های او چون دن آرام ،جان شیفته ،چرم ساغری رها می شوم .نثر خیره کننده همراه با وسواس جانکاه در انتخاب کلمات صیقل خورده و دوری از واژگان عامیانه اولین چیزی است که در ترجمه های او می بینید .این را حتا می توان در کتاب خاطرات او «از هر دری»نیز به راحتی دید.

سال 1383برای اولین بار او را دیدم. با عزیزانم جعفر کوش آبادی ،بهمن حمیدی ، همسرم –شهره – نزد او رفتیم.تازه کتاب شعر متعهد ایران چاپ شده بود.وقتی او را دیدم .با خود اندیشیدم :پیرمرد با زندگی لج کرده است یا زندگی با او.در قامت استوارش نوعی لج بازی بود .غروری رشک انگیز در چشمانش موج می زد اما آیا هنوز تسمه بر گرده توفان می کشید؟ نمی دانم.پیرمرد خسته بود.گفت و گوی کوتاهی میان ما رد وبدل شد.آن زمان تازه ترجمه دن آرام شولوخف که توسط شاملو عرضه شده بود ،به بازار آمده بود.از او پرسیدم آیا در متن اصلی جملات عامیانه هست؟او گفت :به غیر از گفت و گوها من جای دیگری ندیده ام.و ادامه داد من بخشی از متن را از زبان فرانسه و بخش دیگر را از زبان روسی ترجمه کرده ام و البته آن کتاب یادگار شولوخف است .برایم جالب بود .وقتی در مورد ترجمه شاملو از او پرسیدم ،گفت آن را ندیده ام اما کارهای شاملو همیشه قابل احترام است .اما راستی را، ترجمه شاملو از دن آرام بیشتر به یک لج بازی می مانست.هنوز هم برای من ترجمه به آذین از دن آرام از معتبرترین وزیباترین هاست. روانی وسلاست خواننده را به خواندن بیشتر وبیشتر وا می دارد .حالا اگر مترجمی بکوشد تا به زور واژه ای را در متن جای دهد که خواننده می بایست یک لغت نامه نیز در اختیار داشته باشد یا برود قلهک از قدیمی ها بپرسد آقا! این کلمه که در زبان عامیانه سابقه داشته است معنایش چیست؟ بی گمان خواندش چیزی جز خستگی را در بر نخواهد داشت .

باری نوشته زیر را دوست خوب و شاعرم جعفر کوش آبادی به من داد .ای کاش عکس های نخستین و آخرین دیدار را هم در این پست می گذاشتم اما متاسفانه نیافتم .دیگر بس است برخیزم .برخیزم و به احترام به آذین مترجم و نویسنده دقیقه ای سکوت کنم.   

                                        مهدی خطیبی

 

                                  متن سخنرانی جعفر کوش آبادی

                         در بزرگداشت م.الف.به آذین/تابستان1385/تهران

 

 

 

خبر آمد به آذین رفت

به جز معدودی از یاران

نه دست ای دریغا روی دستی خورد

نه دندانی لب افسوس را خایید

که پیشانی نوشت دیگراندیشان

در این ماتمسرا این بوده و این است.

 

 

دل نازکم را در دستان کوچک وشکننده ام گرفته بودم.دوران شکفتگی وشور و حال جوانی بود.

با همه ی تاریکی آن روزگار شلنگ انداز بالا و پایین می پریدم و راه به عافیت می جستم.چشم انداز اندیشه ام ایوان تنگ و تنکی بود که قاچی از آسمان را به فراخور وسعتش می برید و من با مداد رنگی واژه ها آن را در دفترچه های کاهی چهل برگم نقاشی می کردم.مثل قاصدکی یله شده در معبر بادها چرخ می زدم و باری به هر جهت به هر گوشه سرک می کشیدم:کتاب خانه ها،کوچه های دروازه غار،کوره پزخانه ها،مراوده با همپالگی های دردمندی که چهره ام را در آینه ی بی غل وغش آنان می جستم.دیدار با شاعران زنده یاد محمد زهری و مهدی اخوان ثالث در کتاب خانه ی ملی در وادی هنر پر شور و شوقم را می افزود و تشنه تر از تشنه ام می کرد.در یکی از پاتوق هایم:قهوه خانه ی کوچکی در کوچه ی رو در روی کافه قنادی نادری نشسته می شنوم به آذین سردبیر کتاب هفته شده است.از ترجمه هایش «بابا گوریو»و «ژان کریستف»را و از نوشته هایش داستان نیمه تمام «خانواده ی امین زادگان»و «دختر رعیت»را خوانده ام.به یاد می آورم که پس از خواندن رمان «دختر رعیت»از خود پرسیدم:این کیست که در کوچه های تاریک شهر چراغ بر گرفته است و از نهفت نه توی زنگاری که به عمد بر پرده ی مناسبات ارباب رعیتی کشیده اند واقعیت ها را عریان کرده و به قضاوت همگان نشانده است. این کیست که سرنوشت امثال «ژان کریستف»ها را با سرنوشت ما پیوند زده و جوانه های استقامت و پایداری را چونان دانه های تسبیح به بند واژه های رنگارنگ می کشاند و ما را نوید رستگاری می بخشد.آیا می خواهید نسلی عطشان را در پیله ی تفکر بنشاند و با عطر امید نا دیده بپروراند وبه پروانه بدل کند؟چون جوانم و نا آگاه از این خیالات عجولانه می گذرم و پرسش ها با جرقه ای در ذهنم خاموش می شود.غریبانه دست هایم را در تاریکی به دیواره های لزج زندگی می سایم و پیش می روم .حرکتی با هدفی نا مشخص.

در کند و کاوهایم تنها دریافته ام که اگر زورقم را بر این روال پیش برانم حاصل خمیر مایه ام جز فطیر نخواهد بود.اما آغازیدن از کجا؟تنها کتاب ها را بو زده می کنم و می گذرم. کتاب های فلسفی ،اقتصادی.چه کنم ،توان آن که زندگی پیرامونم را با ملودی های آن هماهنگ کنم،ندارم و مقدورم نیست.لبالب از براده ی اندیشه های پراکنده ام.کسی در من فریاد می زند آهن ربا وشی کجاست تا از این براده ها طیف رنگین کمان آزادی در جان شیفته ام بنشاند،بگذاریم.از به آذین می گفتم.او را ندیده بودم اما از دوستان و آشنایان شنیده بودم ؛بعد از پریشبدن مبارزات مردمی و تحمل سختی ها ،خلوت گزیده است و تنها با ترجمه و نوشته هایش رخ نشان داده است.اینک ظهور او در کتاب هفته غنیمتی است برای هنروران و قلم به دستانی که با سری پر شور به میدان آمده اند.این گوی و این میدان.

در یکی از روزها که پاییز در حباب شیشه ای زردش رنگ سبز تابستان را از دیواره ی شاخه های درختان زدوده است و ژولیدگی برگ های سوخته کهربا و یاقوت را در خیابان ها در هم دوانیده است ،شال و کلاه می کنم و با دوستی راهی کتاب هفته می شوم که شرح مبسوطش را در مقاله ای به نام «برخورد اول»در حیات به آذین نوشته و انتشار داده ام. دیدار من با به آذین درست در هنگامه ای است که توفان سیاه استبداد گرده ی دریا را لگدکوب می کند و موج های سهمگین بر می انگیزاند و در غرقاب سیاه کاری هایش نقش و نگار فریبنده برای دل مشغولان می زند.منی که بر تخته پاره ای سوار کوهه ی امواج مهیب این دریا سرگردانم به ساحل امن دفتر او یعنی کتاب هفته می افتم،همای سعادت برسرم می نشیند و رودررو با مردی می شوم که شاهین وار با موهای مرتب ،چهره ای گندم گون و عینک و قاب مشکی صخره ی میز تحریر قهوه ای رنگی را مسخر است و به کاویدن چند و چون نوشته ای مشغول.او همان یگانه ای است که می جستم.او همان ناجی موعودی است که تصویرش را در ذهنم مجسم می کردم.آری اوست که رنگ فریب را از چشمانم می شوید و راه نجات از این مهلکه را کم کم به من می آموزد.بگذریم.اینک جنب و جوشم دو چندان شده است .اکثر روزهایم در دفتر کار او می گذرد.روزهای طلایی که آفتاب اندیشه اش بر من می تابد و ریشه ام را در خاک استوار می کند و بر شاخ و برگم می افزاید.چه اقبال خجسته ای!

به آذین کتاب هفته را به آوردگاه اهل قلم بدل کرده است.می آیند و می روند و در این آیند و روندها در می یابم که او از اهالی تعارف نیست.هر اثری را با دقت می خواندو با نویسندگانش رک و پوست کنده رو در رو می نشیندو نظرش را با صراحت اعلام می کند .هر چه بیشتر می شناسمش اعتماد به نفسم افزون تر می شود چرا که او مرا از بین هنروران جوان به فرزند خواندگی پذیرفته است.در نهان با من لطف دوستی دیرینه را دارد و در عیان آموزگاری سخت گیر. از آن جا که طبع حساسم را دریافته استنقد تلخش را با لعابی شیرین دمساز می کند تا مرا رم نداده باشد.

من با نخبگان روزگارم کم و بیش آشنایی داشته ام یا حداقل با نزدیکان شان دم خور بوده ام.در مقایسه براین باورم که به معنی واقعی آدمی برازنده ی انسانیت بود.معیار اندیشه اش در سنجش تحت تاثیر همهمه های آن روزها نبود.با آنانی که هنر را تافته ای جدا بافته از مردم می دانستند و بر ابرهای نقره ای فارغ از زمینیان کش و قوس می رفتند.یک تنه می جنگید.برای نمونه به نامه هایی که از دور و نزدیک به تحریک این وآنبر علیه شعر من برایش می رسید،وقعی نمی گذاشت و تکیهکلامش این بود:«آقا جان آب در خوابگه مورچه گان ریخته ای .این واکنش ها برای تو خبرخوشی است. از آن بترس که روزی این طرفداران هنر آن چنانی علم تایید تو را بر دوش گیرند،آن روز است که باید فاتحه ی شعرت را بخوانی.اعترضات نشانگر تیز بودن شمشیری است که برداشته ای.»

به آذین نیازیبه تعریف و تمجید ندارد.حتا مخالفانش هم از این که بر سر اندیشه اش سرتق و یک دنده ایستاده وتا آخرین لحظه ی عمر پر برکتش سماجت ورزیده شکی ندارند.

به آذین عمری را در زیر آوار سیاهی ها سعیش دفاع از سنگر هنر متعهد و آزادی بود.قصد نجیبی که او را از معاصرینش متمایز می کرد.به آذین کور دل نبود.حافظ دید و کشفی بود که در گذر سالیان بر جانش نشسته بود.با خودش راست بود.این سخن نیاز به استدلال ندارد.گواه من آثار به یادگار مانده اش.

به آذین تندیسی فولادین بود که در برخورد اول غیر قابل نفوذ می نمود اما اگر کسی از پوسته ی فولادینش گذر می کرد با درونی سیال ،دوست داشتنی و مهربان روبه رو می شد.مستقل عمل می کرد و آن چه را که خود دریافته بود اگر تمام عالم گرد می آمدند از محالات بود که بتوانند کوچک ترین تغییری در رای و نظرش پدید آورند.هر چند این سماجت و یک دندگی در اواخر زندگی در دید و برداشتش تاثیر می گذارد و در فرازهایی از کتاب «از هر دری»او را نسبت به عملکرد پیرامونیانش دچار لغزش می کند اما نباید فراموش کرد که این لغزش ها قطره ی ناچیزی در مقابل دریای پر تلاطم اندیشه هایی است که رودرروی استبداد ایستاده است و در ساختن اندیشه ی نسلی سهم عمده ای داشته است.برای یادآوری علاوه بر ترجمه ها و نوشته های رشک برانگیزی که در خط فکری او جریان دارد از مجله صدف،کتاب هفته،پیام نوین،همکاری تنگاتنگش برای تاسیس و برقراری کانون نویسندگان ایران،دفاع از آزادی،یکی از مسببین موثر در برقراری ده شب شعر خوانی و سخنرانی در انجمن گوته را می توان نام برد.

در هر حال من افتخار می کنم که به آذین پدر اجتماعی من است.به قول معروف:دستم بگرفت وپابه پا برد/تا شیوه ی راه رفتن آموخت.من زندگی اجتماعی ام را مدیون اویم و خواهم بود.هنگامی که آن روزها حکومت سیاه مرا گرفت و برای چشم زخم گرفتن از دوستدارانم ناسورم کرد وبر سنگلاخ های تهمت رهایم کرد،او بود که با مهربانی به بالینم آمد و با سخن های امیدبخشش مرحم بر زخم جانکاهم نهاد و به رغم دشمن نگذاشتخاموش شوم.سخن گفتن از این انسان بزرگ آوردن کاهی در برابر عظمت کوهی است.در آینده با تحلیل عمل و آثارشنقش این راد مرد نادره در یک برهه ی تاریخی روشن و روشن تر خواهد شد .یادش گرامی باد و رهروان راهش پویا.

                                                                 تیرماه1385/تهران

 

 

                                                                                                       

خاطره ای از« امیرپرویز پویان» به روایت« نعمت میرزازاده»(م. آزرم)

یکی از مسائلی که سال هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است ؛گردآوری بخشی از تاریخ شفاهی هنر و ادبیات معاصر ایران است. متاسفانه آن چنان که باید و شاید در ایران به این موضوع نپرداخته اند .البته این روزها از سوی نسل من – نسل گفتگو وبازنگری ها در پناه عقل نقاد و به دور از دسته بندی ها – در قالب کتاب یا مقاله به این موضوع پرداخته شده است.من نیز به «قدر وسع»به این موضوع پرداخته ام .نمونه اش کتاب «شعر متعهد ایران»است مصاحبه دراز دامن من با جعفر کوش آبادی یا روایت نعمت آزرم از زندگی خود به در خواست من که در کتاب «نسل ستاره در شب توفان/انتشارات ثالث)زیر چاپ است .یا روایت محمود کیانوش از زندگی خود و.... یا از کارهای آینده ام گردآوری روایت های عزیزانم اسماعیل خویی و اسماعیل نوری علاست.

 نوشته ی زیر را نعمت آزرم به در خواست من نوشت .خاطره ای از امیر پرویز پویان.من به تفصیل به شعر آزرم در کتاب «نسل ستاره...»پرداخته ام.اما این نکته را بگویم که آزرم آخرین شعله ی بلند شعر نیمایی به شیوه ی خراسانی است.اغراق نیست اگر بگویم او از جمله ی معدود فرهیختگان داخل و خارج از ایران است که احاطه بی مانندی بر ادبیات کهن مان دارد.دریغ و درد، غربت و «درخواست های آن جایی» او را به مقوله سیاست  نزدیک واز تحقیق و پژوهش های ادبی دور کرده است..«جان و جهان شاهنامه»سال هاست که در کشوی میز اوست .تمام اندوه من این است که نسل من نمی تواند از تجربه ها و دید و دریافت های او استفاده کند.دوری از وطن،غربت و گرفتاری های آن،او را که حافظه ی سال های دیر و دور وطن و فرهنگ من است،از من دور کرده است. بگذریم....تنها نکته یادکردنی آن است که عکس زیررا- به روایت آزرم- امیر پرویز پویان در مشهد از او گرفته است.غزل زیر را نیز من به آزرم تقدیم کرده ام و البته در دفتر شعر من(ترانه های آدم و حوا/دفتردوم/انتشارات آفرینش/1384)چاپ شده است.یادباد

 

مهدی خطیبی

 

 

برای مهدی عزیزم

 

خاطره ای از امیر پرویز پویان

 

یک روز غروب ، از غروب های نارنجی و بنفش مشهد – مهر ماه 1347 خورشیدی – هنگام خروج از خانه به قصد رفتن به حمام « مَر مَر » که به تازگی در خيابان عشرت آباد ، سر کوچه ی خانه مان - کوچه ی يدا... نيکويی - درست شده بود ،با امير پرويز پويان مواجه شدم . دم در خانه مان ، با ساکی در دست که از تهران به مشهد آمده بود و از ايستگاه راه آهن يک راست آمده بود خانه ما - از راه آهن مشهد تا خانه ما پياده ۱۵ دقيقه بيشتر راه نبود - امير بی مقدمه گفت : می خواهم ترک تحصيل کنم و آمده ام در اين باب مشورت کنم . گفتم : می بينی که عازم حمام هستم تو هم بيا با هم برويم . حمام نو ساز خوبی است و به خنده افزودم : حکمای قديم يونان در حمام بحث می کردند ! امير در آن هنگام دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران بود . پذيرفت و رفتيم به حمام « مَر مَر » . گوهر استدلال امير برای ترک تحصيل به فشردگی اين بود : داشتن دانشنامه برای روشن فکری که بخواهد به مسايل اجتماعی عمیقاً بپردازد ، می تواند عاملی بازدارنده و مشکل ساز شود به اين معنی که با داشتن دانشنامه آدمی معمولا جذب کارهای دولتی می شود و کم کم با پيشرفت در دستگاه حکومتی از رسالت های اجتماعی اش باز می ماند و من به خاطر پيشگيری از چنين احتمالی در آينده ، می خواهم با ترک دانشگاه ، خيالم را راحت کنم ... !

 

وفشرده ی پاسخ من اين بود : نخست اين که در جامعه ی ما " دولت " و " حکومت " يکی نيست ! درست است که حقوق همه ی کارکنان دولتی از خزانه ی عمومی پرداخت می شود اما به اندازه ی فاصله ی " حق " و " باطل " تفاوت است ميان فلان دبيرکه درگوشه ای از پهناوران اين سرزمين برای تربيت زنان و مردان آينده ی کشور می کوشد تا مفسر راديو - تلویزيون دولتی که سياست های حکومتی را تبليغ می کند و فلان مأمور امنيتی که آزادی مردم را از آنها می گيرد ! تو خودت می دانی که به خلاف طبقه ی کارگر که به انگيزه ی دفاع ناگزير از منافع طبقاتی اش به ميدان مبارزه روی می کند ، روشن فکر جايگاه اجتماعی خودش را به اختيار و بنابراين با مسووليت بر می گزيند . اين اصلاً درست نيست که تو به خاطر دفع يک خطر محتمل از ضرورت قطعی مفيد بودن مثلاً در مقام دبير علوم اجتماعی چشم بپوشی .اگر قرار باشد که همه ی تحصيل کردگان جذب حکومت شوند و غير تحصيل کردگان انقلابی ، الان بايد در ميهن ما طبقه ی کارگر پيشرو مبارزه های اجتماعی باشند و تحصيل کردگان در سازمان امنيت .......... ! در حالی که عموماً معکوس است ... ! البته گاه ، شرايطی پيش می آيد که روشن فکران واقعی بايد به آن وظايف اجتماعی يا انقلابی بپيوندند . آن امر ديگری است و اضافه کردم : يادم هست چند ماه پيش در خانه مان از من پرسيدی : اگر هم اکنون جبهه ی آزادی بخش ملّی به وجود بيايد تو چه می کنی ؟ و من بالافاصله در پاسخ گفتم : به عنوان شاعر قطعاً به آن جبهه می پيوندم . حالا هم می گويم اگر چنين جبهه ای کارش را آغاز کرد البته تو می توانی دانشگاه را رها کنی و از سوی من هم وکالت بلاعزل داری که اعلام آمادگی کنی ... سرانجام امير قانع شد ... تا دو سال و چند ماه ديگر که طبل عظيم توفان را او و ياران جان برکفش نواختند ...

 

نعمت آزرم -پاريس

سوم فروردين ۱۳۸۴ خورشيدی

nemat_azarm@hotmail.com


 

ای عجب دل تان بنگرفت ونشد جان تان ملول

                                          زین هواهای عفن،زین آب های ناگوار

                                                         

 

 

 برای عزیزم نعمت آزرم شاعر

 

 

 

 آیینه و خورشید را بردار می ترسیم

ازسایه ی افتاده بر دیوار می ترسیم

 

بالهجه ی آیینه ها بیگانه خوییم و...

ازصافی ِ تصویر خود انگار می ترسیم

 

عمری ست درحلق حقیقت سرب می ریزیم

ازیک تکان سایه ای بر دار می ترسیم

 

چشمان مان پوشیده ازخواب زمستانی است

ازچشم های« زنده ی بیدار »می ترسیم

 

درکوچه اما سایه ای جزسایه ها مان نیست

ای سایه ی افتاده بردیوار می ترسیم.

 

 

 

(از دفتر دوم ترانه های آدم وحوا ،انتشارات آفرینش ،بخش ترانه های آدم،

   چاپ اول ،1384)

 

 

 

دکتر اسماعیل نوری علا

1:دوستان پر تلاش در روزنامه ی شرق!

 

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

                        که آن چه زنده و زیباست نفس این سفر است.

                                                                     (حسین منزوی)

 

      

                                                         خسته نباشید.

 

 

 

 

2:

 

 

همدلان و همراهان عزیز

 

درود برشما

 

متاسفانه دیر زمانی است که بلاگفای عزیز با من سر ناسازگاری دارد.قسمت پیام های دیگران مدتی است که پی در پی حذف می شود.بنابراین من نتوانستم پیام های دوستان را بخوانم.پس من به جای بلاگفای عزیز از همه ی دوستان پوزش می خواهم.

بخت با من یار است که با بسیاری از عزیزان غربت گَزیده و گزیده آشنا هستم و با بسارانی روابط دوستانه ای دارم .یکی از این افراد عزیزم دکتر اسماعیل نوری علاست.

طرح از عباس کيارستمی 1356

       دکتر اسماعيل نوری علا (پيام) در بيست و سوم بهمن ماه 1321 در تهران به دنيا آمد. در 1340 از رشته رياضی دبيرستان مروی فارغ التحصيل شد، در همان سال در رشته زبان و ادبيات انگليسی دانشکده ادبيات تهران پذيرفته شد، در سال 1343، پس از اخذ مدرک ليسانس، تحصيل در دانشسراي عالی را نيز به پايان رساند. در سال 1347 دوره فوق ليسانس رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران را گذراند و در سال 1361 از دانشگاه لندن در رشته جامعه شناسی سياسی فارغ التحصيل شد.

       او از 15 سالگی کار در مطبوعات را با همکاری با صفحه کودکان مجله آسيای جوان آغاز کرد و نخستين ترجمه هايش درباره مسائل مربوط به سينما را از 1337 در مطبوعات سينمایی به چاپ رساند. پس از سال ها تمرين در قالب غزل و قصيده، نخستين شعرهای نوی او از سال 1341 در مطبوعات ايران به چاپ رسيد و از سال 1344 به جمع منتقدان شعر نوی فارسی پيوست. از او تاکنون 9 مجموعه ی شعر منتشر شده است. او در سال 1348 کتاب مفصل خود درباره ی تاريخ و مقولات شعر نو را با نام «صور و اسباب» منتشر کرد. در سال 1374 نيز کتاب مفصل ديگر او به نام «تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق» در لندن به چاپ رسيد که اکنون در سايت او در دسترس عموم گذاشته شده است.

     از سال 1342 دست به ترجمه کتاب های متعددی در زمينه ی نقاشی، معماری و سينمای مدرن زد و از سال 1344 به نوشتن نقد فيلم پرداخت. از سال 1347 در فستيوال های متعدد سينمایی به عنوان عضو هيئت داوران شرکت داشت و در سال 1349 نخستين فيلم سينمایی خود را با نام «مردان سحر» نوشت و کارگردانی کرد. سال بعد دومين فيلم او به نام «مطرب» ساخته شد. در سال 1356 نيز دست به توليد 8 فيلم مستند درباره هنرهای ايران زد که به زبان انگليسی و برای پخش در تلويزيون های اروپا و امريکا تهيه شده بودند.

      در سال 1342 يکی از موسسان «انتشارات طرفه» بود و در سال 1343 نشريه ادبی ـ فرهنگی آن را سردبيری کرد و در همان سال به عنوان منتقد شعر و سينما در مجله «بامشاد» به کار پرداخت. در سال 1344 به عنوان معاون سردبير مجله «نگين» در انتشار آن نشريه همکاری کرد و در همان سال مجله ای ويژه شعر مدرن ايران با نام «جزوه شعر» را منتشر ساخت که جريان «موج نوی شعر ايران» از آن برخاسته است. او در سال 1345 مسئول صفحات فرهنگی مجله «خوشه» شد و اين صفحات را با نام «هوای تازه» اداره کرد. از سال 1346 به عنوان يکی از مسئولان صفحات شعر مجله «فردوسی» انتخاب شد و فعاليت های خود را در آن نشريه متمرکز ساخت.

      در سال 1347 يکی از 9 نفر موسسين «کانون نويسندگان ايران» و منشی تمام دوران نخست فعاليت اين کانون بود. اما پس از انقلاب در اعتراض به سياست های هيئت دبيران کانون که منجر به اخراج برخی از اعضاء موسس کانون شد از آن استعفاء داد.

      در سال 1354 برای ادامه تحصيل به انگلستان رفت، دو ماه پس از انقلاب به ايران بازگشت و سپس، در سال 1361 برای آخرين بار از ايران خارج شده و به کشور انگلستان پناهنده شد.

      در انگلستان موسس «گروه ايران کوچک» و يکی از موسسان «انجمن نويسندگان و هنرمندان ايرانی در بريتانيا» بود و در سال 1989 نيز، به اتفاق شکوه ميرزادگی «انجمن فرهنگی پويشگران» را تأسيس کرد. نشريه «پويشگران» نتيجه اين همکاری محسوب می شود.

    اين دو تن در سال 1990 با هم ازدواج کرده و در سال 1994 به کشور امريکا مهاجرت کرده و در ايالت کلرادوی اين سرزمين ساکن شدند.

      آنها در طی سال های اقامت خود در کلرادو نخست به باز تأسيس «انجمن فرهنگی پويشگران» اقدام کرده و سپس به ادامه انتشار نشريه «پويشگران» پرداختند.

 آنها از سال 2002 برنامه تلويزيونی «کارگاه انديشه» و از سال بعد برنامه راديو ـ تلويزيونی «بر ميز تشريح» را برای کانال های ماهواره ای فارسی زبان و سياسی توليد کرده اند. آخرين فعاليت های آنان تأسيس «کميته بين المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد» است که دارای سايت مستقل خود است:

www.savepasargad.com

 

===================

کتاب ها، مقالات

و فعاليت های فرهنگی او:

 

 { شعر }

قصه ها... 1342

اطاق های در بسته 1345

با مردم شب 1348

سرزمين ممنوع 1357

از اين سوی ديوار 1357

هنوز، دماوند 1369

سه پله تا شکوه 1370

موريانه ها و چشمه 1374

کليد آذرخش 1376

غروب در آتش  (آماده برای چاپ)

 

{ نقد ادبی }

صور و اسباب در شعر امروز ايران 1348

تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق 1373

 

{ ترجمه }

ديد نو و کارنامه ی يک هنرمند 1342

بسوی يک معماری ارگانيک 1343

ساويتری از مهابهاراتا 1344

امپرسيونيسم 1344

هنر نقاشی مدرن 1345

تاريخ هنر ايران 1346

هنر فيلم 1347

گمشده (رمان) 1364

 

{ جامعه شناسی }

جامعه شناسی افکار عمومی 1353

جامعه شناسی سياسی تشيع اثنی عشری - 1357

تاريخ اجتماعی تشيع در ايران 1357 (توقيف و خمير شد)

 

{ فعاليت های مطبوعاتی }

سردبير « جُنگ طرفه » 1343

سردبیر « جزوه ی شعر » 1344

مسئول صفحات هنری « بامشاد» 1344

معاون سردبير « نگین » 1344

سردبیر بخش « هوای تازه » در «خوشه » 1345

مسئول صفحات شعر « فردوسی » 1346/7

مسئول صفحات «کارگاه شعر » در « فردوسی » 1351/2

سردبیر نشريه « آوند» ـ لندن 1365

سردبیر مشترک « پویشگران » ـ لندن و دنور 1378 تا اکنون

 

{بيش از 500 مقاله پراکنده}

 

{ فعالیت های سینمائی }

«مرغ سحر» ـ سناریو 1347

«مردان سحر» ـ فیلم بلند 1349

«ایوب» ـ سناریو 1349

«مطرب» ـ فیلم سینمائی 1350

7 فیلم مستند درباره هنر و فرهنگ ایران به زبان انگلیسی

برای قسمت مبادلات برنامه ای تلویزیون ایران و بی.بی.سی 1356

 

{ فعالیت های فرهنگی }

شرکت در تأسیس «سازمان انتشارات طرفه» - 1342

کارشناس فرهنگ و هنر سازمان برنامه 1343/1358

عضو هیئت داوران جایزه سپاس 1347

عضو موسس و دبیر 

«کانون نویسندگان ایران» - 1346/9

دبیر «سندیکای هنرمندان ایران» 1351

عضو هیئت برنامه ریزی برای رشته سمعی و بصری دبیرستان های ایران 1352

موسس «گروه هنری ایران کوچک» ـ لندن 1360/5

عضو موسس «انجمن هنرمندان و نویسندگان ایران در بریتانیا» 1365

عضو موسس « انجمن فرهنگی پویشگران » 1373 تا اکنون

 

{ فعالیت های آموزشی }

تدریس زبان انگلیسی دبيرستان درالفنون 1344

 

تدریس «جامعه شناسی فرهنگ» ـ دانشکده علوم اجتماعی

 

دانشگاه تهران 1351

 

تدریس «فرهنگ ایران» - دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران 1352

 

تدریس «زبان و ادبیات فارسی» یونیورسیتی کالج ـ دانشگاه دنور کلرادو  ـ اکنون

 

 

                  برگرفته از سایت اسماعیل نوری علا

 

                   با اندکی تغییر:

 

http://www.puyeshgaraan.com/Esmail.htm

                                                                                                                        

 

 

من کوشیدم  تا گفت و گویی با او در زمینه شعر و نقد ادبی و کلا بررسی سیر شعر نیمایی از آغاز تا امروز داشته باشم و در این میان به شخصیت شاعری و منتقد ادبی او نیز بپردازم.البته این گفت و گوی اینترنتی متاسفانه به دلیل مشکلاتی ادامه نیافت و گمان می برم ادامه نیابد .باری این شروع گفت و گوی ما که پایان آن نیز بود را حضورتان تقدیم می کنم.این روزها اسماعیل نوری علا مادر خود را از دست داده است به او تسلیت می گویم و امیدوارم همچنان پرتلاش بنویسد.شیون فومنی زیبا می گوید:

 

ادامه ی سفر کولیانه ی بادند

 

وطن پذیر نشد یک تن از اهالی عشق

 

 

 

 

 

 

*******

 

- چطور شد که سراغ شعر رفتيد؟

- من سراغ شعر نرفتم. شعر، قبل از آنکه بدانم شعر چيست، به سراغ من آمد. البته من نمی خواهم مثل يدالله رويائی وارونه گوئی کنم يا امری عادی را اسرارآميز جلوه دهم. داستان اين بود که پدر پدرم «اسماعيل خان علا» ی نوری دينه کوهی شاعر بود و سه سال قبل از اينکه من ـ در 1321 ـ متولد شوم چشم از جهان فرو بسته بود. پدرم، که بدلايلی که خواهم گفت از مرگ پدر سخت آزرده دل شده بود، نام او را بر من گذاشت و به من تلقين کرد که روح آن شاعر درگذشته نيز در جسم حلول کرده است. بايد مدتی طول می کشيد تا من شر عقل آمده و خود را از شر اين تحميل بی مورد رها کنم اما نه تنها آن اسم تا امروز با من مانده است که همان مدت آلودگی به يقين هم توانست کار خود را بکند آنسان که امروز هم در يقين شاعر بودن باقی بمانم.

اما چرا من «اسماعيل علا» نيستم و «نوری علا» شده ام؟ حکايتش آن است که پدرم، پيش از تولد من، افسر ارتش رضاشاهی و رئيس املاک او در مازندران بود و در شناسنامه اش نوشته بودند که: «به امر مطاع ملوکانه نام فاميل از علا به نوری علا تبديل شد.» او می گفت رضاشاه اين کار را کرده است تا «علا» های ديگر مازندران از قـِبل هم اسم بودن با رئيس املاک اش دست به تطاول دارئی های مردم نزنند، هرچند که پدرم خود به نقشش در ضبط املاک مردم به نفع شاه اقرار می کرد. بدينسان، با اينکه خاندان علا در نور مازندران خاندان بزرگی است اما خاندان نوری علا به من و برادر و سه خواهرم و پسرهای من و دختر و پسر برادرم و نوه پسری او محدود می شود.

از مطلب دور نيافتم، اسماعيل خان علا شاعر بود و پدرم گهگاه شعری از او را زمزمه می کرد. دلش از اين می سوخت که وقتی پدرش از جهان رفت او در زندان غضب رضاشاهی گرفتار شده و نتوانسته بود بر سر بستر نزع پدر حضور يابد و با او يک وداع جانانه کند. رضاشاه رئيس املاکش را سه سال در حبس انفرادی تاريک نگاه داشته بود ـ گويا با اين باور که او هم جزو افسرانی بوده که با «تيمسار آيرم» قصد کودتا داشته اند. و پدرم هم اين مطلب را نه تأکيد و نه تکذيب می کرد. هرچه بود لبخندش نشان می داد که از اين شايعه بدش نمی آيد.

حالا من نوباوه، که به حکم باور پدری در معرض تشعشع تناسخی قرار گرفته بودم، برای بازشناخت خويش بايد در احوال پير مردی کنکاش می کردم که در زير خاک های امامزاده عبدالله شهر ری خوابيده بود. می گفتند اسماعيل خان علا ـ که کارمند وزارت خارجه بود و ابياتی هم عليه «علاء السطنه»، وزير امور خارجه (که مازندرانی نبود و قرابتی هم با علاهای مازندران نداشت) سروده بود (از جمله اينکه «علا، به جای حنا، گه به ريش خود بسته») مردی بود شاعرپيشه و خوش مشرب. اگرچه پدرش، ملا علی دينه کوهی، آخوند ده بود و احترامی داشت و هوز هم قبرش در شهر ساری مورد احترام قديمی هاست (اگرچه در اين سه دهه اخير ديگر آدم قديمی باقی نمانده است و من خود اينک قديمی تر از آنها شده ام) اما خود او ابتدا در همان ده «دينه کوه» به کارهای کوچکی مثل قاطرچی باشی و حمل هيزم به دست آمده از «قطع اشجار» مشغول بوده و در سلسله بزرگان خاندان علا جائی نداشته است. اما روحيه لطيف و خوش زبانی هايش عاقبت دل بلقيس خانم، دختر عزيز کرده بزرگان خاندان علا، را می ربايد و او، پس از ماجراهای سنتی مخالفت و دعوا و قهر و غيره بالاخره به همسری اسماعيل خان در می آيد. پسر اولشان در کودکی می ميرد و پسر دومشان حيدرخان، پدر من، فرزند ارشد خانواده می شود، دبيرستان سن لوئی فرانسوی ها را تمام می کند، از اولين افسران ژاندارمری ايران می شود، و بعد به دسته قزاق ها می پيوندد و، در رکاب رضا خان ميرپنج، در کودتای قزاق های قزوين شرکت می کند و در شب کودتا مأمور حفاظت از سفارتخانه ها می شود و پس از شاه شدن رضاخان هم ابتدا به رياست کارخانه چوب بری تميشان و سپس به رياست املاک پهلوی در مازندران می رسد.

سال ها بعد، که گذار من برای يک سالی به شهر بابل افتاد و در آن شهر به دبيرستان رفتم، پدران چند نفر از همدرسانم می گفتند که در آن روزگار سرمستی لقب پدرم در افواه مردم «شاه مازندران» بوده است. خودبخود، شاه مازندران برای پدرش، اسماعيل خان شاعر، آسايشی فراهم می کند تا پيرمرد ـ کناردست بلقيس خانم ـ روی تشکچه اش بنشيند، ترياکش را بکشد و غزل ها و قطعه ها و قصيده هايش را بسرايد يا بخواند. اما پدرم که به زندان می افتد و مال و منالش (باز به فرمان مطاع ملوکانه) غارت می شود، روزگار اسماعيل خان شاعر هم برمی گردد و ناچار دست به دامان خانواده بلقيس خانم می شوند تا آنها آن زن و شوهر ديرينه سال را به حلقه خود در خانه ای که در خيابان اميريه داشتند راه دهند. اسماعيل خان در همان خانه از جهان می رود.

باری، دو سال بعد ارتش متفقين از راه رسيد، در زندان ها گشوده شد، و حيدرخان نوری علا، افسر سابق ارتش شاهنشاهی، با دو تا پيژامه و يک عدد پتوی چرک سربازی از زندان به عالم واقعيت های روزگار جنگ دوم جهانی پرتاب شد. مادرم با او خويشاوندی داشت و همين موجب شد تا پدرم او را ـ به عنوان دوازدهمين همسر عقدی خود ـ به خانه علاها و دو اطاق بلقيس خانم که در آن خانه تنها مانده بود ببرد. من يک سال ديگر به دنيا آمدم. پدرم در گذاشتن نام «اسماعيل» بر من لحظه ای ترديد به خود روا نداشت. و تا ياد دارم به من تلقين کرد که روح پدرش اسماعيل خان علا ـ آن شاعر بذله گوی دينه کوهی ـ در بدن من به جهان بازگشته است. بدينسان، من اصلاً قرار نبود روزی شاعر بشوم چرا که شاعر به دنيا آمده بودم.

اما پدرم ـ اگرچه در سرمستی های شبانه اش تارکی هم می زد و آوازکی مستانه هم می خواند ـ اما خود چندان ذوقی در شاعری نداشت و، با وجود زندان و خلع درجه، همچنان افسر رضاشاهی باقی مانده بود و آنسان هارت و پورتی داشت که فريادش دل گربه های خانه را از ترس اب می کرد و به فرارشان وا می داشت. در واقع، آنکه مرا واقعاً و رسماً با شعر آشنا کرد مادرم بود که دو اسم را با خود يدک می کشيد: فاطمه سلطان و اقدس الملوک. بعدها فهميدم که از زمان صفويه ببعد، برای تحقير سلاطين عثمانی، درباريان و اشراف ايران به نام دختران خود يک لقب «سلطان» هم اضافه می کردند. نام خانوادگی مادرم «منوچهری» بود ـ نامی که قرابت خانواده را با منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان و پناه دهنده سيد باب در عهد امير کبير، گواهی می داد، هرچند که خود منوچهر خان صاحب عقبه نبود و پدر مادرم از تخم و ترکه برادر او، گرگين خان، بشمار می آمد. اين دو برادر صاحب مکنتانی مسيحی از گرجستان بوده و به اسارات به ايران کشانده شده بودند و در آنجا «جديد الاسلام» لقب گرفته و بعلت مهارت در کارهای ديوانی به مقامات مختلفی (همچون حاکميت اصفهان) رسيده بودند. اسم پدر مادرم ميرزا دادود خان منوچهری بود، مردی شاعر و شعر دوست و ديوانسالار که زمانی مباشرت املاک خاندان «صاحب جمع» (از اقوام مصدق السلطنه) را بر عهده داشت و سپس در آستان «قدس» رضوی شغلی دفتری گرفته و زن و بچه هايش را به مشهد برده بود و دو سالی پيش از تولد من بازنشسته شده و به تهران برگشته بود و من در واقع در خانه او، در محله سنگلج تهران، کوچه ناموس، متولد شدم.

ميرزا داود خان در تربيت بچه هايش سعی تمام داشت و به همين لحاظ مادرم هم اهل ادب و شعر و شاعری شده بود ـ از همان روزهای زندگی در مشهد. عاشق حافظ بود و به جای لالائی برای من، اين اسماعيل خان جديدالولاده، غزل های حافظ را زمزمه می کرد. او البته قبول نداشت که روح اسماعيل خان علا در قالب من به دنيا برگشته است، چرا که از پيش از ازدواجش با پدرم، تصميم گرفته بود صاحب يک پسر و يک دختر شود، با اسم های پيام و پرتو. تصميم پدرم به اينکه مرا اسماعيل بخواند توفانی برانگيخت و اين توفان تنها زمانی فرو نشست که توافق شد نام من در شناسنامه اسماعيل باشد، اما همه مرا پيام صدا کنند. به عنوان نکته معترضه اين را هم بگويم که من، اگرچه روانشناس نيستم اما می دانم که همين ماجرای کوچک می تواند به دو شخصيتی شدن يک کودک بيانجامد. چندان که حالا هم اين را که کدام شخصيت من دارد اين خطوط را می نويسد نمی دانم. خدس می زنم دست و قلم اسماعيل خان بيشتر در کار باشد تا نفس ميرزا داود خان، هرچند که من پيش از انقلاب موفق شدم ديوان اشعار اين يکی را چاپ کنم اما انقلاب فرصت رسيدگی به شعرهای اسماعيل خان را از من گرفت و اکنون آن اشعار، درون پوشه ای از عهد رضاشاه، در صندوقچه ای در جائی از تهران خفته اند و مرا به آنها دسترسی نيست. گاهی اما نيم بيتی يا بيتی از آن مجموعه از ميان حافظه فرسوده ام بيرون می جهد و روح ميرزا اسماعيل خان علا در واژه واژه آن با من تجديد عهد می کند.

بدينسان، می توانم پرسش شما را اينگوه پاسخ دهم که شاعر بودن را پدرم بر من تحميل کرد و شعر را مادرم به من آموخت. در آن ميانه من، گوئی مأموريتی تاريخی داشته باشم، مجدانه در پی آن بودم که هرچه زودتر به سرايش اشعاری بکر و قديمی بپردازم. مادرم خواندن و نوشتن را پيش از رفتن به دبستان يادم داد؛ پدرم مشق با قلم نئی را به من آموخت، و مادرم کوشيد تا من هرچه زودتر بتوانم نشريه «آسيای جوان» را بخوانم. اما وقتی در آغاز هفت سالگی قلم بدست گرفتم و توسن خيال را به جولان در آوردم، آنچه به روی کاغذ آمد روح هيچ کدام از پدر بزرگ های مرا شادمان نکرد. مادرم نگاهی به آن انداخت و يخ کرده تحويل پدرم داد. او هم خواند و سرفه ای کرد و، لابد، فاجعه را به «پيام» شدن «اسماعيل خان علا» نسبت داد. نوشته بودم«صدائی از ته چاهی برون آمد / که سطلی از لب چاهی درون آمد.» مطمئنم که اين را اگر آلبرت انشتين نوشته بود الان می گشتند و حضور ذهنی منطقی و دو دوتا چهارتائی و علت و معلولی را در آن کشف می کردند. اما من ـ که قرار نبود انشتين شوم ـ به چه حقی بايد کار شاعری را اينگونه شروع کرده باشم؟ من پاسخ اين پرسش را در جيب بغل دارم و اگر مثل بعضی شاعران، که در شأن نزول اشعارشان بسيار می نويسند، رو و جسارت کافی داشتم می توانستم در مورد همين يک بيت، که همه اسرار کائنات و درهمفرورفتگی عينيت و ذهنيت ما در آن حضور دارند، داد سخن دهم. اما فکر می کنم همينقدر نوشتن درباره خود نيز گام نهادن به بيرون از دايره حجب و حيا محسوب می شود که عملی است، بقول سعدی، «خلاف رأی اولالباب».

روایت

 

 

به تو نیازمندم،

 که می توانی

 به آوای بلند شکوه کنی

                                 سورن کی یر که گارد

 

 

 

 

 

روایت اول:غزلی.

 

ای عجب دل تان بنگرفت ونشد جان تان ملول

                       زین هواهای عفن،زین آب های ناگوار

                                      

                                    کمال الدین اصفهانی

                                                         

 

 

 

 

 

 

 

برای عزیزم نعمت آزرم شاعر

 

 

 

 

 

 

آیینه و خورشید را بردار می ترسیم

از سایه ی افتاده بر دیوار می ترسیم

 

با لهجه ی آیینه ها بیگانه خوییم و...

ازصافی تصویر خود انگار می ترسیم

 

عمری ست درحلق حقیقت سرب می ریزیم

از یک تکان سایه ای بر دار می ترسیم

 

چشمان مان پوشیده از خواب زمستانی است

ازچشم های« زنده ی بیدار»می ترسیم

 

درکوچه اما سایه ای جزسایه هامان نیست

ای سایه ی افتاده بردیوار می ترسیم.

 

 

 

(از دفتر دوم ترانه های آدم وحوا ،انتشارات آفرینش ،بخش ترانه های آدم،

   چاپ اول ،1384)

 

 

 

 

 

 

 

روایت دوم :خبرها

 

1- تا به یاد آورم که انسانم.

 

این روزها با خستگی روزگار می گذرانم.«غم نان»آدمی را به «کارگل»وا می دارد٬ کارهای ویرایشی امانم را بریده است خستگی وکسالت از فرایندهای این غربت وطنی است.وتو ی مثالی، آفریده شده ای که رنج بکشی واین جاست که سخن «کافکا »را با گوشت وپوستت حس می کنی:«این زندگی که مرا کشت»اما راستی را، این دنیای مجازی غنیمتی است برای من غریب در وطن.

 

دوستان خوبم! من با  محمود کیانوش درارتباط هستم .می کوشم در قالب کتابی با عنوان شناخت نامه ی محمود کیانوش وجوه گوناگون هنری اورا نمایان کنم.او از جمله بزرگانی است که فرهنگ انتقادی ی حزبی و مجامله گرانه مان به علت صراحت گفتاروعدم گرایش به گروه وحزبی درموردش سکوت کرده است . از دیگر سومتاسفانه محمود کیانوش را فقط به عنوان شاعر یا منتقد کودک می شناسند واین ازیک سو ریشه در تنبلی مزمن ما ایرانیان دارد واز دیگر سو ریشه در نقد پسافویی ومجامله گرانه مان.اوپرتلاش کارمی کند.کتاب های شعرش را ناشران انگلیسی چاپ می کنند واز آن جمله است of Birds and Men.کتاب دیگر اوکه بایک مقدمه ی جالب درانگلستان چاپ شده است بهگزینی شعرمعاصرایران است باعنوان

:Modern Persian poetryکه ناشرآن:The Rockingham Prees,Englandاست. 

 

من از او خواستم که زندگی نوشتی بنویسد واو هم بزرگوارانه «محمود کیانوش به روایت محمود کیانوش »را نوشت.کتابی که درحدودسی صدصفحه است ودربرگیرنده ۷1سال روزگاری است که او گذرانده است و دیدودریافت های او از جامعه ادبی و روشنفکری ماست .اوهم اکنون در بخش فارسی بی بی سی،به عنوان «همکار بیرون از دستگاه»outside contributorیا همکار آزاد freelanceبه کار مشغول است.وپرتلاش،« شدن» را ادامه می دهد. کتاب «شعر زبان کودکی انسان»که بخشی از آن را برای من فرستاده است وهم چنین«راز ورمز های نیما یوشیج» از جمله کارهای پژوهشی اوست که اگر رنجوری تن مجالی دهدمی کوشدتابه سرانجامی برساند.گذشته ازروابط عاطفی که میان من واو هست در این مدت دریافته ام که او متعهداست، نه به اجتماع که در گروه یا حزبی خلاصه می شود او متعهد به من انسانی خود است. در یکی از شعر هایش می سراید:تا به یاد آورم که انسانم.واو تلاش می کند مانند یک انسان مسوول زندگی کند وکاری نیز به قور قور قورباغه ها نداشته باشد.

 

جان هیث استابزjohn heath – stubbsشاعر معاصر انگلیسی زیبا می گوید:

 

خورشید درکسوف است ،وپرندگان

یک یک از خواندن باز می مانند-

و بال ها را فرو می بندند:

اما من هرگز نشنیده ام

که قور باغه ها از قورقور باز مانده باشند.

 

 

 

2-ققنوس در جهنم

 

عزیزم نعمت میرزازاده  (م.آزرم) کتاب جدیدش را برایم فرستاد.دوست نویافته ی گرامی  آقای پرویز جاهد، کوشنده ی کتاب مصاحبه با ابراهیم گلستان که عنوانش «نوشتن با دوربین»است، آن را از پاریس برایم آورد.نام این مجموعه شعر «میان افق های دیروز وفردا»ست.من در کتاب «نسل ستاره درشب توفان »وجوه گوناگون شخصیت شاعری آزرم را بررسی کرده ام.این کتاب در مراحل حروف جینی و...است.یک شعر از این مجموعه را تقدیم تان می کنم:

 

 

 

 

نوروز و روز نو

 

 

يعنی که چندين روز ديگر باز نوروز است؟

يعنی که يک سال دگر بر سال‌های گمشده افزود؟

باور کنم سالی دگر بگذشت؟

اما همين ديروز بود اِنگار

– اسفند سال پيش –

ديروز بود اِنگار و من هم از برای سبزه نای سفره‌ی نوروز

چون سال‌های سال

                  دور از خانه‌ام 

                             از  سرزمين مهر

باری به آيين باز يک مشت عدس در تاس آبی خيس می‌کردم.

و شمعدانی‌های کوچک را درون باغچه می‌کاشتم با شوق

دل خوش کنان با خويش می‌گفتم

باشد که روز نو برويد پا به پای سبزه‌ی نوروز

می گفتم و بی‌خويشتن اشکی به روی گونه می‌سفتم

 

 

انگار چندين روز ديگر باز نوروز است

تقويم می‌گويد چنين سالی دگر از عمر من بگذشت

تاريخ ‌اما من نمی‌دانم چه خواهد گفت

                                              بايد گفت؟

حافظ ولی دانم چنين گفته ست:

روز جدايی را نشايد در شمار روز‌های عمر خود آورد! *

 

ای هر که‌ها!

               ای گسترانده سفره‌ی نوروزتان را زير سقف خانه‌تان

                                                                 در خاک ميهن هرکجا هستيد ،

نوروزتان خوش باد!

در لحظه‌ی تحويل سال نو

ما را به ياد آريد!

ما را به ياد آريد و از اين دور دستان در کنار آريد

ما را که توفان بُرد

در لحظه‌ی آغاز سال نو

                                     کنار سفره‌ی نوروزتان

                                                     - آنجا که خالی مانده – باری در شمار آريد!

 

 

ما در نبردی نابرابر بر سر نوروز و روز نو

با پاسداران دژ ديرين نشکفتن

با کار ورزانِ دروج و خشکی و سرما و پژمردن در افتاديم

نيروی نادانی فزون‌تر بود!

اهريمن بيداد بر ما چيره شد

                               در ما شکست افتاد

با خستگی‌هامان به ناچاری از آن پس هر يکی در دوردستانی ازين گيتی پراکنديم

در هر کجا از گسترای نا کجا آباد.

 

 

ما سفره‌ی نوروز را در سرزمين‌هايی که حتا در خيال آنجا نمی‌رفتيم ، گسترديم

نوروز در گوهر جهانی بود زيرا اين جهان پير را هر سال از نو باز آغاز جوانی بود

با سفره نوروز ِ ما هر سال در اقصای عالم اين بهين آيين ملی‌مان جهانی شد

ما در هوای روز نو بسيار‌ها  نوروز را در پشت سر داريم

ما سال‌های سال هر نوروز را با فال ِ روز نو پذيرا بوده‌ايم  آری

با يک دگر هر بار در نوروز‌ها ما گفته‌ايم و باز می‌گوييم:

چندان دوام آريم تا روز نو ِ ميهن برويد از دل نوروز

نوروز ما با روز نو آغاز خواهد شد

نوروز با نيروی رويش بی‌گمان بر خشک سالی می‌شود پيروز

اين گونه‌مان عمری گذشت آری

پولاد هم می‌بود اگر زين بيشتر طاقت نمی‌آورد

يک چند از ياران ما

                            با چشم جان سوی وطن

                                                                 در خواب بی‌رؤيای خود خفتند

آنان که در هنگام خواب جاودان در خاک‌های سرد بيگانه

در زير لب نجوا کنان

                               در واپسين دم

                                                      از وطن گفتند.

 

 

با اين همه نوروز دارد می‌رسد از راه

از پنجره آن سوی باری در حياط خانه‌مان اسفند مهمان درختان است

سبزينه رويانَد نفس‌هايش بر اندام کبود شاخه‌های لخت

اندام سبز نسترن از غنچه‌های تازه روييده چراغان است

گنجشک‌ها با واژه‌های شاد زرّين در سپيده دم

با هم سرود زادن خورشيد را پيوسته می‌خوانند

هنگامه‌ی خورشيد خيزان است

برخيزم و با  تکّه‌ای خورشيد

                            سرما را بتارانم

در خانه‌مان نوروز مهمان است!

 

 

 

 

                                              پاريس بيست و پنجم اسفند ١٣٨٣

 

 

 

* بی‌عمر زنده‌ام  من و اين بس عجب مدار

   روز فراق را که نهد در شمار عمر؟

                                                  حافظ

 

 

 

 

 

3-احمد افرادی

 

 

 

یکی از ویژگی های این دنیای مجازی یافتن دوستان فرهیخته ای چون احمد –جان –افرادی است.احمد افرادی محقق مازندرانی ساکن آلمان است.از فرهیختگانی پر تلاش که در برون مرزان فعالیت می کند.از طریق شاعر عزیز  رضا -جان- مقصدی با او آشنا شدم اگر چه با نوشته های او آشنا بودم.نعمت آزرم عزیز از پاریس مقاله ای را برایم فرستاد که شیادی های آقای علی میر فطروس را آشکار کرده بود .نویسنده ی آن مقاله احمد افرادی بود. باری ...می کوشم در مجالی دیگر شما را نیز در خواندن  نوشته های ارزشمند او شریک کنم .تا چه پیش آید.

 

 

 

 

 

 4- اسماعیل خویی وصمصام کشفی

 

يك پنجره‌‌ست شاعر

شاعر كسی‌ست كه می‌پرسد

و سخت می‌ترسد:

و از همين روست

كه رو به‌آفتاب

می‌نشيند؛

و هرچه‌هست‌،

حتّـا‌،

آن مخملِ سياه را نيز

بازيچه یی به‌دستِ رنگرزِ آفتاب

می‌بيند؛

و‌،‌مثلِ آفتاب‌پرستی هشيار‌،

درمخملِ سياهی‌ی شب حل می‌شود:

يعنی‌كه‌، درسپيده‌ی فرجام‌،

به‌آفتاب بدل می‌شود‌.

. . . . .

اسماعيل خويی

(بريده يی از شعرِ با آسمان)

 

 

 

تلفن شاعر گرامی، اسماعیل خویی را نعمت آزرم عزیز به من داد. با اوتماس گرفتم .مهربان وبزرگوار پاسخم گفت .مرابا دخترش سبا خانم خویی آشنا کرد وقرار شد کتاب های چاپ شده ی آن طرف ها را از سبا بگیرم .سبا نیز از هیچ کوششی دریغ نکرد .راستی تا یادم نرفته است بگویم که آقای علی رضا رییس دانایی مدیر هوشمند انتشارات نگاه در این روزگار تلخ ، کتابی از

شعرهای عاشقانه ی خویی چاپ کرده است با عنوان «زین سایه سار پر برگ» که سبای عزیز آن را به من داد. این کتاب نشان می دهد که اسماعیل خویی یکی از جاودانه گان عرصه ی شعر است، حالا دیو دروغ وسانسور هر چقدر بر انکارش بکوشد.به قول شیون فومنی:

 

پشت سر دوست یاوه سر دادن خصم

عوعوی سگان هرزه در مهتاب است

 

در آمریکا به همت دکتر عبقری بنیادی برای اسماعیل خویی تشکیل شده است واو دیر زمانی است که در آن سو ها« شدن» را ادامه می دهد.او کتابی را برای من پست کرده است اما گویا مقرر است که به دستم نرسد. آخر چه معنا دارد جوانانی چون من بدون اطلاع واجازه ی بزرگانی که بر ما حق ولایت دارند؛ جنین کتاب هایی را بخوانیم!!

 

اما درود بر آقای صمصام کشفی  که کتاب «جان دل شعر »را برای من فرستاد.این کتاب گزیده ای از نقدهای دیگران برشعر اسماعیل خویی است . می توانید  از طریق بخش پیوندها با آقای کشفی بیش تر آشنا شوید

 

نقد کوتاه یدالله رویایی را از کتاب «جان دل شعر» نقل می کنم:

 

یداله رؤیایی

 

غایتِ اشیاء: نوعی دیدن

به بهانه¬ی یادداشتی بر شعرهای خویی

 

در خود شئ  شعری نيست. برعكس‌، شئ سرپوش‌ خفه‌كننده‌ای است برای شعر. به همين جهت است ‌كه شعر در جايی  نشسته است كه شئ به آن نمی‌رسد، يعنی نشسته در نهايت شئ. جايی كه شئ ‌هرگز به آنجا نمی‌رسد. و شاعر است كه آن را كشف می‌كند و در كشفِ شعر، شئ به نهايت ‌خود می‌رسد. اين كشف، كار مشاهده نيست، كار چشم نيست. چشم

 برای اينكه به پشتِ شئ برسد ‌از شئ عبور می‌كند و آن را پشت سر می‌گذارد: «پشتِ سر». مثل پشتِ اثر. مثل تابلوی ‌روی ديوار كه ما را به پشتِ ديوار می‌بَرد، و به آنكه خودش‌ را در تابلو گذاشته است ‌يعنی به نقّاش‌. به اثر هم اگر تنها به نگاهی بسنده كنيم، به زندگی اثر نگاه كرده‌ايم، ‌و به سرگذشتِ آن. و نه به نقّاش‌، و به آنكه ما را به  پشتِ اثر می‌بَرد. آنچه در اثر ‌هست بين من و اثر هست، در فاصله است. جدا شدن از اثر شناختنِ اثر است، نه گم شدن در‌آن.اين طرز برخورد با شئ، يك خطاب خالی است كه خلاِء شئ ا پر می‌كند. مثل هويی در كوه، ‌كه از پژواكِ خودش‌ پُر  می‌شود.

 به شئ كه نگاه می‌كنم شئ را گم می‌كنم. اين ديگر يك مشاهده¬ی معمولی نيست. مشاهده را ‌همه می‌كنند. مشاهده را همه  بلدند. شاعر معمولی وقتی كه می‌بيند عادت چشم خودش‌ را ‌دنبال می‌كند. امّا شاعری كه خَرْقِ عادت می‌كند، شعر را در چيزهايی كه نمی‌بيند می‌بيند.‌يعنی همان وقتی كه شاعران سطح دنيای ديدنی‌هاشان را تصوير می‌كنند، شاعر حجم

 تصويری ‌از نديدن دنيا می‌دهد.

 در اينجا « سطح »  را دست كم نمی‌گيرم. بلكه در معنای لغتی آن ( سطح ) می‌گيرم يعنی در ‌معنای حقيقی و هندسی آن، كه  در اين معنا شاعرانِ سطوح لزوماً شاعران « سطحی» به معنای ‌مجازی اين كلمه نيستند، و تواناترينِ آنان به علّتِ اِشرافی كه بر زبان دارند، و ‌به علّت تسلّطی كه بر بازی با سطوح دارند، گاه فراتر از مسير مستقيم چشم می‌روند. ‌و در اين بازی با سطوح، گاه برخوردِ دو سطح (حجم) آنها را به رؤيت ديگری از جهان ‌مشاهده‌هايشان می‌رساند. به ديدنی ديگر، و يا حتّی به « زبانی ديگر» ، كه شاعر خود ‌يكسره از آن بی‌خبر بوده است. آنها سطوحشان را به رؤيا می‌دهند و رؤياهايشان را به‌جهان. و در اين بی‌خبری، از جهان تصويری می‌گيرند كه لنگر در تصويری ديگر دارد كه خود حلقه در تصويری ديگر زده است. و در اين داربستِ تصوير علامتی از دنيا به ما می‌دهند‌كه علامت دنيای امروز ما است. نوعی ديدن است. و شاعران واقعی را همين نوعی ديدن، همين ‌جادو، شريك سرنوشت جهانيان می‌كند. بی‌آنكه خود بدانند. كه در اين كارشان نه سفارش‌‌است و تصميم، و نه تعهّد و تسليم.

 

چطور می‌شود بدون عبور از ظاهر به باطن رسيد؟ برای رفتنِ به بطن نمی‌شود از ظاهر غافل ‌شد. چرا كه عُمق لزوماً  برای مقابله با سطح نيست. و برای رسيدن به عمق نبايد به سطح ‌خيانت كرد.

 

« از میان یادداشت¬ها»

 

 

 

 

 

5- شاعری ساده با شعری بی دروغ وبی نقاب

 

 

دوست مهربانم عبدالرضاشهبازی عزیز سه کتاب برای من فرستاد

1-مجموعه شعر نمی خواهم کسی خواب های مراببیند.

2-مجموعه شعر چرا اینقدر از گریه های من لذت می بری

3-همه ی اردی بهشت های جهان،گزینه ی شعر امروز لرستان .

 

شعری از دفتر دوم را تقدیم تان می کنم وبررسی سروده ها را به مجالی دیگر وا می گذارم:

 

 

برای من که هنوز

به کودکی هایم عادت دارم سخت است

آن گونه که تودوست داری

آفتاب را تماشا کنم

و حالا پس از این همه سال  که

از کنارم می گذرد

هنوز عادت نکرده ام

پشت عینک دودی

کسی را دوست داشته باشم

هنوز وقتی صدای لالایی می آید

یادگهواره ومادرم می افتم

من هنوز یاد نگرفته ام

سیاست باز خوبی باشم

آن گونه که تو می خواهی

وزیر را یک خانه جلو ببرم

ودوستم را برای همیشه مات کنم

من هنور کودکی هستم

که بهترین سیاست دنیا را

لالایی مادری می دانم

که برای فرزندش می خواند

من هنوز عادت نکرده ام

برای دیدن ماه

ستارگان را کنار بزنم.

 

 

پری منصوری و یک شعر برای او

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پری منصوری(کیانوش)دربهمن ماه1314ش.درتهران به دنیاآمد.ازدانشگاه تهران لیسانس زبان وادبیات انگلیسی وفوق لیسانس علوم اجتماعی گرفت و هنوزدانشجو بودکه به استخدام وزارت آموزش وپرورش در آمدوبه تدریس ادبیات فارسی وزبان انگلیسی پرداخت.اولین کتابی که ترجمه کرد«مادام کوری»،نوشته ی آلیس ثورن بود که برنده ی جایزه ی بهترین کتاب سال 1342شناخته شد.پس ازآن به کارترجمه وهمچنین نوشتن داستان برای کودکان ونوجوانان روی آورد.درضمن داستان هایی هم برای بزرگسالان می نوشت .درسال1975م.باشوهرش ،محمود کیانوش ودوفرزندش،کاوه و کتایون ،به انگلستان رفت.اولین رمانش که آن رادر انگلستان نوشت با عنوان «بالاترازعشق»درسال1369ش.درایران انتشاریافت .یک مجموعه ازداستان های کوتاهش هم با عنوان «اسب سفید بالدار»چند سالی است که درایران چاپ شده ولی هنوز اجازه انتشار نیافته است .اما آخرین کتابی که از او منتشر شده است ترجمه رمانی با عنوان«روزی از روزهای زندگی» از نویسنده ای السالوادری به نام «مانیلو آرگه تا» است که توسط انتشارات مروارید منتشر شده است

 

ترجمه ونوشته های اوعبارتند از:

 

 

ترجمه:

1-    مادام کوری،نوشته ی آلیس ثورن ،انتشارات خانه ی کتاب،1342ش.

2-    هشتاد روز دوردنیا (رمان)،ژول ورن،انتشارات نیل،تهران،1345ش.

3-    سلطان وغزال،افسانه های تانزانیا وزولوند،برای نوجوانان،انتشارات نیل،تهران1347ش.

4-    بافنده ی تنها(رمان)،جورج الیوت ،انتشارات نیل ،تهران،1349ش.

5-    خیک خانیها ولاغربیگیها(رمان)آندره مورآ،نشرنیل،تهران،1352ش.

6-    بچه های راه آهن (رمان)ادیث نزبیت،انتشارات کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان،تهران،1355ش.

7-    دود(رمان)ایوان تورگینف،نشرنیما،مشهد،1370ش.

 

 

 

   

نوشته:

 

 

1  - بالاتر ازعشق(رمان)،انتشارات شباهنگ ،تهران،1369ش.

2- اسب سفید بالدار(مجموعه داستان های کوتاه برای نوجوانان)،انتشارات کاوشگر،تهران

 

 

 

 آماده برای چاپ:

 

1-    مجموعه ی داستان های کوتاه از نویسندگان جهان ،برای بزرگسالان.

2-    مجموعه ی داستان های کوتاه از نویسندگان جهان ،برای نوجوانان.

3-    درجنگل غرب (داستان های کوتاه برای نوجوانان)نوشته ی الینور فارجن.

4-    دبی،به خانه ات برگرد(داستان )،نوشته ی آلن پتون.

 

 پری کیانوش دیر زمانی است که بابیماری های گوناگون درجدال است اما هم چنان امیدوار و پرتلاش «شدن»را ادامه می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

برای پری مهربانی ها

-         پری کیانوش –

ودردهایی که امان نمی دهند.

 

 

 

 

 

زندگی رابر گرده

                       می کشانی

                                            تاقله

و خوب می دانی

که این سرنوشت توست:

«میان ماندن ورفتن

                             رفتن وبازگشتن

پیرمی شوی»

اینک

      تو

         نیستی

                    هیات دردی.                          

برخیز

روبه روی آینه بنشین

تیغ بردار و

برصورتت خنده ای راجراحی کن

برخیز

گهواره رابجنبان

لالایی بگو

شاید بخوابد

این بی پیر

                نامرد

                      درد.

 

 

 

 

 

                                                مهدی خطیبی

1384/10/16                                              

                                                    تهران

          
 
  BLOGFA.COM