سگ ها و آدم ها داستانی از پری منصوری ( کیانوش)

پیش در آمد :

 پری منصوری(کیانوش)در بهمن ماه1314ش.در تهران به دنیا آمد.از دانشگاه تهران، لیسانس زبان وادبیات انگلیسی وفوق لیسانس علوم اجتماعی گرفت و هنوز دانشجو بود که به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و به تدریس ادبیات فارسی و زبان انگلیسی پرداخت. نخستین کتابی که ترجمه کرد« مادام کوری»،نوشته ی «آلیس ثورن» بود که برنده ی جایزه ی بهترین کتاب سال 1342شناخته شد.پس ازآن به کارترجمه وهمچنین نوشتن داستان برای کودکان ونوجوانان روی آورد.درضمن داستان هایی هم برای بزرگسالان می نوشت .درسال1975م.با شوهرش ،محمود کیانوش ودو فرزندش،کاوه و کتایون ،به انگلستان رفت.اولین رمانش که آن را در انگلستان نوشت با عنوان «بالاترازعشق»درسال1369ش.درایران انتشاریافت .یک مجموعه ازداستان های کوتاهش هم با عنوان «اسب سفید بالدار»چند سالی است که در ایران چاپ شده ولی هنوز اجازه انتشار نیافته است .اما آخرین کتابی که از او منتشر شده ، ترجمه رمانی با عنوان«روزی از روزهای زندگی» از نویسنده ای السالوادری به نام « مانیلو آرگه تا» است که توسط انتشارات مروارید منتشر شده است. برخی از داستان های او به زبان انگلیسی برگردانیده شده است از جمله داستان « تیله های بلورین » که در کتاب « مهمانی در غربت » چاپ شده است و به کتاب درسی ادبیات ( شامل داستان، نمایشنامه و شعر) شاگردان کلاس یازدهم پاکستان راه یافته که تقدیر نامه ای را نیز برای پری منصوری به همراه داشته است گذشته از این کتاب درسی  ، داستان تیله های بلورین در کتاب « Crossing the border» که توسط انتشارات « five leaves » چاپ شد ه بود نیز دیده می شود  . داستان « دلهره های از آب گذشته» هم در کتابی با نام « Another sea, another shore» چاپ شد که« ان تیلور مدرسی» رمان نویس مشهور آمریکایی و همسر روانشاد تقی مدرسی در نامه ای به نویسنده از تاثیر شگفت انگیز داستان بر خود نوشت . پری کیانوش در حوزه داستان نویسی با نثر جویباری اش به دغدغه های زن اسیر غربت می پردازد بی آن که این موضوع را در زمان و مکانی خاص محدود کند

ترجمه ونوشته های اوعبارتند از:

ترجمه:

1-    مادام کوری،نوشته ی آلیس ثورن ،انتشارات خانه ی کتاب،1342ش.

2-    هشتاد روز دوردنیا (رمان)،ژول ورن،انتشارات نیل،تهران،1345ش.

3-    سلطان وغزال،افسانه های تانزانیا وزولوند،برای نوجوانان،انتشارات نیل،تهران1347ش.

4-    بافنده ی تنها(رمان)،جورج الیوت ،انتشارات نیل ،تهران،1349ش.

5-    خیک خانیها ولاغربیگیها(رمان)آندره مورآ،نشرنیل،تهران،1352ش.

6-    بچه های راه آهن (رمان)ادیث نزبیت،انتشارات کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان،تهران،1355ش.

7-    دود(رمان)ایوان تورگینف،نشرنیما،مشهد،1370ش.

نوشته:

1  - بالاتر ازعشق(رمان)،انتشارات شباهنگ ،تهران،1369ش.

2- اسب سفید بالدار(مجموعه داستان های کوتاه برای نوجوانان)،انتشارات کاوشگر،تهران

3- مهمانی در غربت مجموعه داستان های کوتاه ، چاپ لندن  

 آماده برای چاپ: 

1-    مجموعه ی داستان های کوتاه از نویسندگان جهان ،برای بزرگسالان.

2-    مجموعه ی داستان های کوتاه از نویسندگان جهان ،برای نوجوانان.

3-    درجنگل غرب (داستان های کوتاه برای نوجوانان)نوشته ی الینور فارجن.

4-    دبی،به خانه ات برگرد(داستان )،نوشته ی آلن پتون.

 

 پری کیانوش دیر زمانی است که بابیماری های گوناگون درجدال است اما هم چنان امیدوار و پرتلاش «شدن»را ادامه می دهد. داستان سگها و آدمها نخستین داستانی است که با اجازه ی او در اینترنت و در این تارنما منتشر می شود. با سپاس از او

 

مهدی خطیبی

تهران / آبان ۱۳۸۹ خورشیدی

 

 

 

سگها و آدمها

 

 Dogs and Mem

 

داستان برای نوجوانان

A story for young adults

 

نوشتۀ

 

پری منصوری

 

Pari Mansouri

 

 

       با دستهایش پوزه اش را پاک کرد. از پیاده رو گذشت. به خیابان رسید. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. وارد کوچه ای تمیز شد. زیر سایۀ درختان کوچه به راه افتاد. دم در یکی از خانه های چهارطبقه سگی پشمالود ایستاده بود. پشمهایش مثل برف سفید بود. از دور یک برّۀ قشنگ و مامانی به نظر می آمد. یک قّلادۀ  چرمی گرانقیمت به گردنش بود. توی دلش آرزو کرد که با او دوست شود. دو چشم سیاه و برّاق از لابلای پشمهای پرپشت نگاهی مهربان کرد. شجاعت کرد و جلو رفت. دمش را تکان داد و آرام گفت:

        « تو چه قدر پاک و سفیدی ؟»

        پشم آلود جواب داد: « تو هم با آن پوست قهوه ای، قشنگی. همشهری، اسمت چیست؟ اسم من فلافی است.»

        سگ ولگرد گفت: « من اسمی ندارم. نمی دانستم که سگها هم اسم دارند.»

        فلافی با تعجب گفت:« عجب! مگر صاحب نداری؟»

        سگ ولگرد گفت: « صاحب؟ صاحب یعنی چه ؟»

        فلافی گفت: «آخر من بعد از یک ماهی که به دنیا آمدم صاحب مادرم مرا به پیت در روز تولدش هدیه داد. پیت خیلی مهربان است.»

        سگ ولگرد، در حالی که نگاهش از تعجب ثابت مانده است، می گوید: «عجیب است! برای من باور نکردنی است. مگر می شود یک سگ را به عنوان هدیه به کسی داد ؟ این یک توهین بزرگ است. آخر می گویند که ما سگها نجس و کثیف هستیم.»

        فلافی گفت: «نه، اینها این طور فکر نمی کنند. خدمتکار خانه هر روز مرا با آب و شامپو می شوید. تازه ماهی یکبار هم مرا به آرایشگاه می برند تا همیشه قشنگ و مرتب باشم.»

        سگ ولگرد گفت: « تو عجب خوش اقبالی. چه زندگانی راحت و خوبی داری. خوشحالم که لااقلّ یک همنوع خودم را خوشبخت می بینم. من که هر چه از رفتار آدمها به یاد می آورم همه اش درد و شکنجه است. بچّه ها با سنگ به ما حمله می کنند، و بزرگها هم با لگد و چوب از ما پذیرایی می کنند. تازه عجیب تر  اینکه هر وقت می خواهند به کسی ناسزا بگویند، او را پدر و پدر جدّ و همۀ خانواده اش را سگ می نامند! خلاصه رفیق، ما زندگی بدی داریم و یا به قول خودشان زندگی سگی داریم! خیلی دلم می خواست با تو دوست باشم و درد دل کنم .»

        فلافی گفت: «من هم همین طور. من در زندگی مثل تو آزادی ندارم که بتوانم با همه دوست باشم. فقط گاهگاه دوست پیت با سگش به اینجا می آید. ولی ما هم حرف زیادی نداریم که بزنیم. گاهی هم هوشنگ، دوست ایرانی پیت، که در طبقۀ دوّم همین ساختمان زندگی می کند، پیش پیت می آید، و آنوقت هر سه با هم بنای شیطنت را می گذاریم. من از سر و کولشان بالا می روم، آرام دست و صورتشان را به دندان می گیرم، و هوشنگ مرتباً به دهانم حبّه قند می اندازد تا آن قدر به او نزدیک نشوم. خلاصه از حرف و گفتگو خبری نیست. امّا حرفهای تو خیلی جالب است و مرا وا می دارد که راجع به زندگی فکر کنم. اگر ناراحت نشوی، می خواهم بگویم که دلم برایت می سوزد. کاش می توانستم تو را در خوشیهای خودم شریک کنم.»

       در همین لحظه در یکی از خانه های روبرو باز می شود و نوکر خانه سبد به دست خارج می شود. فلافی را با سگ ولگرد مشغول گفتگو می بیند. دستی به علامت آشنایی برای فلافی تکان می دهد. سگ ولگرد هراسان می شود. می غرّد و با عجله فرار می کند.

        فلافی پشت سر هم فریاد می زند: « کجا رفتی؟ برگرد! داشتیم با هم حرف می زدیم. چرا ترسیدی؟»

        سگ ولگرد در حالی که نفس زنان دور می شود، سرش را به عقب برمی گرداند و فریاد می زند: «نه ، حالا نه. بعداً برمی گردم. مگر آن مرد را نمی بینی؟ تازه درد پهلویم کمی بهتر شده. همین دو روز پیش بود که یکی از همین مردها با چوب به جانم افتاد. فردا... بر ... می گردم .»

        وقتی از خم کوچه رد شد و به عقب برگشت، دیگر نه فلافی را دید، نه آن مرد را. آنوقت آرام گرفت. قدمهایش را آهسته کرد و پیش خود گفت: «عجب کاری کردم. داشتم یک دوست خوب برای خودم پیدا می کردم. داشتم یک سگ حسابی می شدم. حالا دربارۀ من چه فکر می کند؟ دیگر رویم نمی شود پیشش بروم. بیخود نیست که آدمها به آنهایی که مثل من هستند می گویند: مثل سگ می ترسد.» از خودم بدم آمد. به هیچ دردی نمی خورم!»

        با این افکار پریشان و ناراحت خودش را به خرابه ای که از دو هفته پیش برای استراحت پیدا کرده بود رساند، و بیحال و غمزده روی گچ و آهک دراز کشید .

 

2

 

        خودش را می بیند که در کنار فلافی توی یک دشت سبز و پرگل راه می رود . عجب روز قشنگی است ! نور طلایی خورشید از میان علفهای باران خورده می گذرد. جا به جا گلهای سفید و زر ، سرخ و بنفش، با نسیم ملایم تاب می خورند. نگاهش را که تا دور دست روانه می کند، رنگ سبز فیروزه ای و بلورین دریاچه ها، دریا ها و آبگیرها را یکجا بر سینۀ دشت می بیند. پروانه ها، شاهپرکهای سفید و طلایی، آزاد و بیخیال، بر گلها می نشینند. شادمان و رقص کنان پرواز می کنند. عجب حال خوشی دارد. دردهایش تمام شده است. غمهایش فراموش شده است. سرش را بلند می کند و آسمان آبی و صاف را با چند ابر سفید برفی می بیند و به وجد می آید و به فلافی می گوید:

        « آن بالا، آسمان را نگاه کن. آن تکه ابر را ببین. آن تو هستی. ببین چه قدر قشنگی! گوشهایت را می بینی؟ آن هم دمت است.»

        فلافی سرش را بالا می کند و با شادی گوشهایش را تکان می دهد و با زبانش گوشهای او را می لیسد و می گوید:

        «خیلی ناقلایی. می خواهی به من بگویی که تو مرا پیدا کرده ای و من      نمی توانم تو را پیدا کنم. این طور نیست؟ رنگ سفید مرا فراموش کن. دوباره آن بالا را ببین. تو هم آنجایی. با آن هیکل استخوانی و کشیده و گوشهای دراز و افتاده.»

        به دنبال هم می دوند. به نهری می رسند. فلافی خودش را توی آب          می اندازد. او هم به میان آب می جهد. امّا یکدفعه  جریان آب تند می شود. او را می برد. فلافی را صدا می کند. فریاد می زند و از خواب بیدار می شود.

        سایه روشن غروب بر خرابه و همۀ خانه ها و کوچه های اطراف افتاده است. گچهای سفید به رنگ سربی در آمده است . می فهمد که آن دشت زیبا و فلافی را در دنیای خواب جا گذاشته است. دلش از گرسنگی مالش می رود. پلکهایش با حسرت و اشک دوباره روی هم می افتد.

        دوباره خودش را در همان دشت می بیند، در میان همۀ آن زیباییها.  فلافی در کنارش است. هر دو گرسنه و بیحالند. دیگر جست و خیز ندارند. پوزه هاشان را در میان علفها فرو می کنند. یکدفعه می بیند که توی دشت همه جا به جای گلهای سفید و زرد، سرخ و بنفش، پر از استخوان است. استخوانهای قلم، سر دست، ران و دنده، چه استخوانهای تازه و پر مغزی! امّا همین که با ولع آنها را به دندان می گیرد،    طعم گچ و آهک به سرفه اش می اندازد. چشمهایش را باز می کند. شب رنگ گرفته است. همه جا تاریک است. حس می کند که پوزه اش تا گردن توی گچ رفته است. با ناتوانی خود را تکانی می دهد. آرام در میان خرابه می گردد، ولی از غذا خبری نیست. دوباره بیحال می افتد.

        پسرکی ده، دوازده ساله را می بیند که چند استخوان بزرگ در دست دارد و به او نزدیک می شود. چشمهایش مثل چشمهای فلافی سیاه و برّاق است و نگاهش همان طور مهربان. با شادی روی دو پا بلند می شود و از روی حقشناسی دمش را تکان می دهد. می خواهد استخوانها را بگیرد که یکباره چند پسر بچّۀ دیگر با چوب و سنگ به او  و پسرک حمله می کنند. پسرک می افتد، سرش می شکند. استخوانها در کنار اوست . امّا او که نمی تواند پسر را ببیند، بدون اینکه به استخوانها اعتنایی بکند، از رفتار بچّه های دیگر خشمگین می شود. همۀ نیرویش در خشمش جمع می شود و با تمام قدرت حمله می کند. بچّه ها یک یک هراسان می شوند و پا به فرار می گذارند و او راضی از عمل شجاعانۀ خود بیدار می شود. این بار که چشمش را باز می کند، روشنی صبح را در اطراف خودش می بیند. بلند می شود و پیش خودش می گوید:

        « اول کاری که می کنم این است که بروم سراغ فلافی. خدا کند مثل دیروز کنار در باشد. آنوقت از رفتار دیروزم عذرخواهی می کنم. امّا نه. با این شکم خالی که نمی توانم با او حرف بزنم. نمی خواهم بفهمد که چه قدر گرسنه ام. اوّل هر طور شده غذایی گیر می آورم. بعد پیش او می روم.»

        به راه می افتد. سطل آشغالی را در کنار در خانه ای می بیند. پوزه اش را در میان آشغالها، پوست پرتقال، کاغذ ها، و چیزهای دیگر فرو می کند و بالاخره به چند تکه استخوان مرغ و کلّۀ ماهی می رسد. انها را با ولع می جود. وقتی همۀ آنها را تمام می کند، نیمه سیر بلند می شود، خودش را تکان می دهد، پوزه اش را با دستهایش پاک می کند. با یاد ملاقات فلافی با شادی سر و دمی تکان می دهد. با تکان دادن بدنش ذرّات گچ و خاک در هوا پخش می شود. دوباره سرفه اش  می گیرد . نگاهی به تنش می کند، می بیند که خیلی کثیف و خاکی است. به خود می گوید:

        «نه، نه، با این همه کثیفی نمی توانم پیش فلافی بروم. با کثیفی که نمی شود به دیدن دوست رفت. باید خودم را تمیز و مرتب بکنم. بعد او را ببینم.»

        سر راهش به جوی آبی رسید. خودش را میان آب انداخت و شروع کرد به دست و پا زدن. یکدفعه از طرف کوچه سنگی به وسط آب پرتاب شد. سرش را برگرداند. پسر بچّه ای را از فاصله ای با همۀ شیطنت در چشمها دید. به سرعت از میان آب درآمد. با دیدن پشمهای خیس و حالت هراسان او ، پسرک به خنده افتاد، و او در حالی که صدای خندۀ پسر در گوشهایش زنگ می زد ، از آنجا دوان دوان دور شد.

        وقتی که به سر کوچۀ فلافی رسید، پشمهایش نیمه خشک شده بود و قلبش از شادی می تپید. از سر کوچه به حوالی خانۀ فلافی نگاه کرد، ولی توی کوچه خبری از فلافی نبود. ناامید نشد. فکر کرد که شاید در خانه باز باشد و او را از لای در ببیند. جلوتر آمد، ولی در آهنی بزرگ سبز رنگ بسته بود. باورش نشد. جلوتر رفت و با پوزه اش امتحان کرد. بعد دستهایش را بالا برد، ولی در همچنان سرد و بی حرکت بود. دلش گرفت. آرزو داشت که همان لحظه او را ببیند، حرف بزند، از خوابهایش بگوید، از خاطراتش بگوید، از پدر و مادر از دست رفته اش حرف بزند، امّا هیچ صدایی برنخاست و هیچ قیافۀ آشنایی از در بیرون نیامد.

        غمگین به آن طرف کوچه رفت و رو به روی خانۀ فلافی روی زمین نشست و نگاهش را به آن ساختمان چهار طبقه دوخت. دلش سوخت که چرا روز پیش از فلافی نپرسیده بود که در کدام طبقه زندگی می کند. آنوقت می توانست همۀ لحظه ها فقط به همان طبقه نگاه کند.

        ساعتی گذشت. خبری نشد. روی پا ایستاد و دمش را تکان داد. امّا از میان چهارچوب پنجره چهرۀ پسر بچّه ای با موهای قهوه ای پیدا شد. پسرک نگاهی با مهر به او کرد و از پنجره دور شد. باز هم همه چیز به حال اوّل برگشت و او هم دوباره به همان حال اوّل روی زمین نشست. مدّتی بعد، از همان پنجره صدای سوتی شنید. سرش را بالا کرد. باز هم همان چهرۀ مهربان پسرک را دید. پسرک چند حبّه قند را یکی یکی به سمت او انداخت. اوّل بی اعتناء ماند، ولی کم کم شوق پسرک وعلامتهای دوستانه اش او را از جایش تکان داد. روی دو پا بلند شد و حبّه های قند را در هوا گرفت و بلعید و برای تشکّر دمش را تکان داد و پسرک هم رفت.

        بعد از آن مدّتی دراز گذشت و دیگر از آن خانۀ چهار طبقه و آن پنجره و پسرک خبری نشد. سگ ولگرد، ناامید و دل گرفته، بلند شد و برای این که غذایی پیدا کند، از آنجا رفت .

 

3

 

        آن شب تا صبح نتوانست درست بخوابد. لحظه ای فکر فلافی و امید دوستی او آرامش نمی گذاشت. گاه فکر می کرد که نکند خدای ناکرده مریض شده باشد و دیگر نتواند راه برود و نزد او، به دم در خانه بیاید . گاه به خیالش می رسید  که شاید فلافی و صاحبش از آن خانه و آن کوچه رفته باشند، و گاه پیش خودش    می گفت: «شاید دوستی آن موجود تمیز و منظّم با یک سگ ولگرد مناسب نبوده است و به او اجازه نمی دهند که دیگر با این سگ بی صاحب حرف بزند!» هربار که این فکرها را می کرد، دلش از غم بیشتر می گرفت و هراسان و دوان دوان خودش را به آن کوچه می رساند، ولی هر بار با آن در بزرگ آهنی بسته بر می خورد. با چنین حالی شب را به صبح رساند.

        صبح با قدمهای آهسته و دم و گوش آویزان به طرف خانۀ فلافی راه افتاد. ساعتی در همان نقطه ای که روز قبل نشسته بود، چمباتمه زد و به آن ساختمان چهار طبقه خیره ماند. بعد همان پنجره باز شد و چهرۀ آشنای پسرک موقهوه ای در چهارچوب آن پیدا شد. با دیدن او شادی کنان خنده سر داد و لحظه ای بعد ، چهرۀ مُوّقَر و متین مرد جوانی هم در کنار چهرۀ او قرار گرفت. آنوقت آن دو، در حالی که پسرک هر بار به او اشاره می کرد، با هم شروع به حرف زدن کردند و از پنجره دور شدند.

        سگ ولگرد که هنوز هم نتوانسته بود فلافی را ببیند. شروع کرد به واق واق کردن و او را صدا زدن. تصمیمش را گرفته بود که به هر قیمتی شده است او را ببیند . بعد از چند لحظه در بزرگ آهنی باز شد و خانمی بیرون آمد و بلافاصله او از میان در دید که پاهای سفید و پشم آلود فلافی با عجله پلّه ها را پایین آمد و فلافی خود را به کنار در رساند. دو استخوان بزرگ در دهانش بود. وقتی سگ ولگرد را دید، استخوانها را پیش او گذاشت و گفت:

        «رفیق ، اینها را برای تو آورده ام. حالت چطور است؟ دلم برایت تنگ شده بود.»

        سگ ولگرد، اوّل باورش نمی شد که واقعاً بیدار است و این خود فلافی است که دارد با او حرف می زند. خیره و مات به او نگاه کرد و نگاه مهربان و روشن آن دو چشم سیاه به او فهماند که هرچه قبلاً فکر کرده است، همه خیالهای تلخ و بیهوده بوده است. پس نزدیکتر رفت و شادی کنان گوشهای او را لیسید و دمش را تکان داد و گفت:

        «آه، فلافی! نمی دانی دیروز چقدر دلم می خواست تو را ببینم. دلم برای دیدنت پر می زد. چندین بار به اینجا آمدم ولی تو را ندیدم. کجا بودی؟»

        فلافی جواب داد: «دیروز تعطیل بود و من از صبح زود با پیت و پدر و مادرش به پیک نیک رفته بودم . خیلی خوش گذشت . جای تو خالی بود . من و پیت بازی کردیم. با هم مسابقۀ دو هم دادیم، و من از پدر و مادر پیت مرتباً جایزه می گرفتم. یک پاپیون قرمز رنگ قشنگ هم گرفتم که گذاشته ام بعدها آن را به تو بدهم، و یک عالم بیسکویت و شکلات.»

        سگ ولگرد گفت: «خوب ، خدا را شکر که تو حالت خوب بوده ، ولی در عوض من از نگرانی تو داشتم دیوانه می شدم. نمی دانم چرا. مدام فکر می کردم که نکند مریض شده باشی.»

        فلافی گفت: «تو خیلی احساساتی هستی. نه عزیزم، این فکرها چیست ؟ خیالت راحت باشد. من پوست کلفت تا به حال به یاد ندارم که مریض شده باشم. البته هر ماه همین طوری پدر و مادر پیت مرا پیش دکتر می برند، آن هم برای این که دکتر معاینه ام بکند و به آنها اطمینان بدهد که کاملاً سالم هستم.»

        سگ ولگرد مات و متعجّب در جواب گفت: «هر وقت که تو از زندگیت حرف می زنی، آن قدر به نظرم عجیب می آید که گاه فکر می کنم همه چیز را خواب می بینم. پیک نیک رفتن، دکتر رفتن، حمّام رفتن، شیرینی و شکلات خوردن و سلمانی رفتن، اینها همه چیزهایی است که به نظر من با زندگی سگی جور در نمی آید.»

        فلافی گله مند گفت: «طوری حرف می زنی که انگار این طور زندگی کردن را بد می دانی. اگر این طور است، من دیگر چیزی نمی گویم.»

        سگ ولگرد جواب داد: «نه، نه، به خدا این طور نیست. خیلی هم خوشحالم که تو برایم حرف می زنی و من چیزهای تازه ای می فهمم. تو را به خدا باز هم بگو. از پیت، از زندگی خودت، از دوستان خودت و دوستان پیت، از همه برایم حرف بزن.»

        فلافی خوشحال گفت: «خیلی خوب، می گویم. ولی من از زندگیم خیلی گفته ام، در صورتی که تو هنوز چیز زیادی نگفته ای. دلم می خواهد که تو هم از خودت و خانواده ات برایم بگویی. از پیت بگویم. ده ساله است. موهای طلایی و چشمهای آبی دارد. لحظه ای از من دور نمی شود. البته به جز روزها که باید به مدرسه برود. وقتی که به خانه می آید، من همیشه در کنارش هستم. با او سر یک میز غذا می خورم. با او بازی می کنم و موقعی که تکلیفهایش را می نویسد و درسهایش را حاضر می کند، من آرام کناری می نشینم و او را نگاه می کنم. حتّی موقع خواب هم در کنارش می خوابم. البتّه نه همیشه، چون خودم خوابگاه مخصوص دارم. یک سبد قشنگ با یک دشک نرم. پیت چند تایی دوست هموطن دارد. راستی، او توی همین ساختمان هم یک دوست ایرانی دارد. اسمش هوشنگ است. او هم پسر خوبی است، چون می دانم که حیوانات را دوست دارد، بخصوص ما سگها را. هر وقت پیش ما می آید، با مهربانی دستی به سر و گوش من می کشد. حالا دیگر نوبت توست که حرف بزنی. من هر چه از خودم می دانستم، برایت گفتم.»

        سگ ولگرد در جواب او گفت: «همۀ اینهایی که گفتی، برای من به صورت یک رؤیا و آرزوست. امّا اگر بدت نمی آید، تنها در یک مورد می خواهم از طرز زندگی تو ایراد بگیرم. می دانی، راستش از اینکه پیت با تو در یک تختخواب می خوابد و سریک میز غذا می خورد زیاد خوشم نیامد. ناراحت نشو. نمی گویم که تو راه زندگیت را عوض کن، ولی می گویم اگر قرار بود که من هم مثل تو صاحب مهربانی داشته باشم، همین قدر که به من غذایی می داد و محلّی برای خوابم تعیین می کرد، برایم کافی بود و حاضر بودم که تا آخرین لحظۀ عمرم سپاسگزارش باشم، و اگر اشکالی در زندگی برایش پیش می آمد، از جانم هم برای او می گذشتم ...»

        در این لحظه صدای بوق اتوبوس مدرسه در کوچه بلند شد و بعد پیتر موطلایی با عجله از پلّه ها پایین آمد. وقتی که به فلافی و سگ ولگرد رسید، کیفش را زمین گذاشت و سرفلافی را بوسید و دستی هم به تن سگ ولگرد کشید و سوار اتوبوس شد و رفت، و بلافاصله پسرک مو قهوه ای با آن جوان متین از پلّه ها پایین آمدند. سگ ولگرد که حرفش را ناتمام گذاشته بود، با دیدن آنها کمی پا به پا شد. فلافی متوجّه ناراحتی او شد. نزدیکتر رفت و خودش را به او چسباند و آهسته گفت:

        «تو را به خدا مثل آن روز نترسی و پا به فرار نگذاری. اینها مردم خوبی هستند. این همان هوشنگ است که برایت گفتم. آن هم پدرش است. »

        در همین موقع پسرک و مرد جوان به آن دو نزدیک شدند. پسرک با شادی هر دوی آنها را ناز کرد و با حسرت به سگ ولگرد نگاهی انداخت و دستش را به پدرش داد و با هم گفتگو کنان دور شدند. فلافی شادی کنان دمش را تکان داد و روی دو پا بلند شد و گفت:

        « نمی دانی چقدر خوشحالم. می دانم که تو نفهمیدی که هوشنگ به پدرش چه گفت. من هم به تو نمی گویم. این طوری نگاهم نکن. بدجنسی نمی کنم. امروز بعد از ظهر خودت می فهمی. راستی، ببینم چرا استخوانهایت را نخوردی؟ مگر سیری؟ زود باش رفیق، بخور . باید قوی باشی. باید خوشحال باشی. الان می روم و آن پاپیون قرمز را برایت می آورم. خدایا، نمی دانی چقدر خوشحالم! چقدر ... »

        و راه افتاد که برود، ولی سگ ولگرد او را نگهداشت و گفت: «نه، نه، نرو. پاپیون قرمز را نمی خواهم. خیلی ممنونم. ولی آخر خودت فکر کن با این هیکل دراز من و پوست قهوه ای، پاپیون قرمز چه حالتی به من می دهد! مسخره می شوم. ولی پاپیون قرمز با آن پشمهای سفید تو معرکه می شود. می فهمی؟  خوب، حالا به من بگو که چه شده که این قدر خوشحالی؟ بگذار من هم بدانم که آنها با هم چه گفتند. منظورت از بعد از ظهر چیست؟ حرف بزن. همان طور آنجا نایست و با چشمهای شیطانت به من زُل نزن! به من بگو. من هوشنگ را دیروز شناختم. به من چند حبّه قند هم داد.»

        فلافی جواب داد: «در مورد خوشحالی من بیخود اصرار نکن که بدانی، چون حالا نمی گویم. خودت امروز بعداز ظهر می فهمی. حالا موضوع را فراموش کن. امّا از اینکه پاپیون را قبول نکردی، خیلی دلم سوخت، چون نمی دانی که وقتی پیت آن را به گردنم بست و من فکر کردم که می توانم آن را به تو هدیه کنم، چقدر تقّلا کردم و با دستهایم آن را کشیدم تا عاقبت پیت بیچاره حالیش شد که آن را نمی خواهم و آن را از گردنم باز کرد. خوب، بگذریم. امّا استخوانها را باید بخوری و باید هم که از خانواده ات برایم حرف بزنی.»

        سگ ولگرد گفت: «خیلی ناقلایی. حرف توی حرف می آوری که من دیگر چیزی نپرسم. باشد. چیزی نمی پرسم. و امّا پدر و مادرم: خوب یادم می آید که من مهربانترین مادرها و پدرها را داشتم. خیلی کوچک بودم. یک روز مادرم را دیدم که زوزه کشان و اشک ریزان از پایین تپّه ای که ما در یکی از گودالهایش منزل کرده بودیم، بالا آمد و به برادرم که از من بزرگتر بود گفت:  پدرت را آدمها سمّ داده اند، و من الآن از کنار بدن بیجان او می آیم. و باز یادم می آید که مدّتی بعد بچّه های آن محلّه روزی با سنگ و چوب مادرم را دوره کردند و چند جای بدنش زخم شد. از همان زخمها مریض شد  و بالاخره هم یک روز صبح که بلند شدم، دیدم بدنش سرد شده است. خواهرها و برادرهای همسنّ خودم هم یکی یکی در همان بچّگی از بی غذایی مردند و برادر بزرگترم را هم چوپانی قّلاده به گردنش بست و به کوهستان برد، و من ماندم و تنهایی و سرگردانی.»

        وقتی حرفش به اینجا رسید، بغض گلویش را گرفت و به سرفه افتاد. فلافی به کنارش آمد و غمگین گفت: «رفیق، مرا ببخش که ناراحتت کردم. تو را به خدا دیگر غصّه نخور. فراموش کن. غمها را فراموش کن. با گذشته کاری نداشته باش. تو دیگر تنها نخواهی ماند. دیگر بی صاحب نخواهی بود. همۀ آدمها بیرحم نیستند. نمی خواستم به تو بگویم. ولی از امروز بعد از ظهر تو در طبقۀ دوّم همین ساختمان زندگی خواهی کرد. هوشنگ تو را از پدرش خواست. او هم موافقت کرد. پس دیگر غصّه نخور. حالا این استخوانها را بخور، گشتی بزن و بعد هم خود را حسابی تمیز کن. بعد از ظهر همین جا منتظرت هستم.»

        عصر همان روز سری به کوچه می زنیم. به در بزرگ آهنی سبز رنگ نزدیک می شویم. در باز می شود. هوشنگ و پیتر در حالی که هر کدام بند قّلاده ای را در دست دارند، به کوچه می آیند. فلافی، سگ سفید پشم آلود، پاپیون قرمزی به گردن دارد، و سگ آشنای ما هم که حالا اسمش را گرگی گذاشته اند، با قّلادۀ چرمی قهوه ای رنگ در کنار صاحب کوچکش راه می رود. همه خوشحالند ، و ما هم از خوشحالی آنها خوشحالیم .  

 

 

 

 

 

 

 

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

چقدر دوستان خود را می شناسیم و چقدر حرمت دوستی ها را حفظ می کنیم ؟


به دوستم :

دکتر محسن کمالی

 

این روزها بدجور هوای شنیدن صدای پدرم را دارم ، صدایی روشن که آبی می نمود با ترنمی شیرین :

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد/ حضرت حافظ

زمزمه هایی شیرین که گاهی با تکان دادن سر دریافت عاطفی خود را نشان می داد . این روزها پژواک صدایش بیش از تصویر او همنشین خیال من شده است

غمی دارم که باد از دوستان دور

به حق دوستی کز دشمنان هم / امیرخسرو دهلوی

وقتی انبوه غباری بر دلت بنشیند، خلوتی نمی جویی ، دوستی می خواهی که سنگ صبورت باشد . به زمزمه با او بگویی ، بخوانی  ، باران شوی ، بباری و غبار را بشویی .اگر چه به قول سنایی:

کس به دعوی به دوستی نرسد

چون ز معنی درو سرایت نیست

 فرصتی دست داد تا به یمن خرید خانه ی دوستی یا به قولی میهمانی دو نفره ای ، دو شبی نزد او بمانم . بگوییم و بخندیم و بگرییم . در این احوال دیگر نیازی نیست که ریاکارنه دیگری باشی . خود ِ خودت هستی . فارغ از هر اما و اگر و پرهیزی  . آنچه می خواهد دل تنگت بگوید ، می گویی و سبکبار می شوی . رها . رهای رها ... انگار بر شانه های باد  این سو و آن سو می روی .

زمانی ، در دوران دانشجویی که دبیر مدرسه هایی بودم که خود از همان مناطق بر آمده بودم . در یکی از روزهای نمی دانم کی . خطاب به یکی از شاگردان که هنوز زمختی دستش را احساس می کنم ، گفتم : پسر ! چرا دوستت را اذیت می کنی . او آهسته پاسخ داد :

- آقا ! اون رفیقم نیست ، دوستمم نیست . آشناست با من .

برای من جالب بود وقتی می دیدم این نوجوان که در محله ی دروازه غار تهران زندگی می کرد اینقدر خوب به تفکیک روابط خود با اشخاص پرداخته است :

1.      رفیق

2.      دوست

3.      آشنا

از آن نوجوان یاد گرفتم که دیگران را که با آن ها خویشی ِ نسبی یا سببی ندارم در این سه دسته قرار دهم . البته باید دشمنان را نیز به این سه تیپ افزود . گو این که دشمنان از دل همان ها  بیرون می آیند وگرنه انسان به خودی خود دشمنی ندارد .

بله ...فرصتی دست داد و اسباب عیش و سرخوشی نیز فراهم بود . بالاخره دوست من ، خانه ای در حوالی منطقه پونک تهران خریده بود و به جای این که با یک شیرینی گیرم خامه ای سر و ته قضیه را هم بیاورد ، لطف کرد و دو شبی مرا دعوت کرد تا با یکدیگر وقت را خوش کنیم . به قول حضرت حافظ:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

بله ... من ارادتمند حافظم . این ابر رند را دوست دارم . چند روز قبل از این دیدار فرمود:

فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

پاسخ دادم : چشم ، بفرمایید . و فرمود

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

من هم فرموده ی این پیر ، این پیر نظرباز خوش باش را آویزه ی گوش کردم و رخت به میخانه ی دوست کشیدم تا شاید وقت را خوش کنم و الحق هم درست می گفت . خوش بودم ... خوش خوش . درست مثل این ریتم بیت سعدی :

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

یا نه اصلا انگار غزل زیر را حضرت مولانا برای این لحظات من سروده بود :

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم در خانه ی خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

...

و عجبا ... وقت به تمام معنا خوش بود .باز ابر رند در گوشم زمزمه کرد :

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

 دوست که دید ، مستی و راستی است رو کرد به من و گفت :

می دانی ؟ در ایامی که صاف و ساده بود / دم کرباس در استاده بود . البته هیچ چیز من به جنبش در نیامد فقط وسوسه ای در من جان گرفت آن هم به وعده ی دوستی و به کاری فراخوانده شدم که برایم جالب بود . نامش network marketing بود بازار یابی شبکه ای و یکی از انواع این بازار یابی ها نامشcoust   است که با نام های گوناگون در ایران شهرت دارد مثل گلد کوئیست و من هم رفتم و ...کاری ندارم که چقدر سود بردم و چقدر ضرر کردم . اما آموزه های خوبی داشت خصوصا در نتورک ایرانی . نمی خواهم برایت شرح و تفصیل بدهم . یکی از مسائلی که برایم جالب بود طریقه ای بود به نام « فال و اعتبار » تو برای این که بتوانی محصولی را معرفی کنی باید ابتدا آن را می خریدی و برای این خرید باید از این طریقه استفاده می کردی یعنی تعدادی اسم می نوشتی با توجه به روابطتت با افراد متفاوت از دور و نزدیک و خویشاوند نسبی و سببی حتی آنانی که یک بار بیشتر ندیدیشان . مثلا از 600 اسم تا  2000 اسم بعد به قول اسپنسر جانسون در کتاب چه کسی پنیر مرا برداشته است . پنیری برای شان می گذاشتی و بعد باز به قول فیشر در کتاب فرزانگی و دولتمندی آخرین قرض خود را از آن ها می گرفتی بدین منظور که به قول پل گتی به جای این که از 100درصد سرمایه خود استفاده کنی از یک درصد سرمایه دیگران استفاده می کردی و محصول خودت را می خریدی . نمی خواهم وارد جزئیات بشوم اما با این روش من رفیق و دوست و آشنای خودم را پیدا کردم . می خواهی امتحان کنی؟چیزهایی که می خواهد یک دفتر است که نام ها را بنویسی و یک تلفن است که آن را هم ، خودت داری . انجام می دهی ؟

گفتم : ول کن دکتر ! من الان به پول نیاز ندارم . چطور زنگ بزنم و پول بخواهم . اصلا زشت است . روم نمیشه . بگم چی ؟

گفت : هیچی نمی خواد بگی.  اول باور کن. باور کن که الان نیاز به 12 میلیون تومن پول داری  . بعد  در ذهنت موقعیت را تصویر کن ؟ بعد کوتاه همراه با حالت اضطرار به آن ها چنین بگو :

الو ، سلام . فلانی این شماره را بنویس . شماره حسابت را بگو . بعد با توجه به ظرفیت مالی افراد بگو که الان به فلان مبلغ نیاز داری . روی کمک او حساب کرده ای . زمان باز پرداختش را هم تعیین کن و بگو که جبران می کنی و زمانی هم در نظر بگیر تا او جواب بدهد . به همین سادگی به شرطی که باور کنی که اکنون پول نیاز داری . مهدی ! کوتاه باید صحبت کنی . حالت اضطرار را باید به مخاطبت منعکس کنی . نامش را مکرر بر زبان بیاور . اگر سوال پیچت کرد . سریع به بهانه ای مثلا شارژ موبایلم تمام شده است ، سر و ته قضیه را هم بیاور ...

گفتم : دکتر ! من دوستانم را با پول نمی سنجم . شاید دست شان خالی باشد

گفت: مطمئن باش اگر به معنی واقعی کلمه دوست تو باشند و تو را به خاطر خودت دوست داشته باشند  در حد حتی هزار تا تک تومنی هم کمکت می کنند . باور کن ...

گفتم : دکتر ! خیلی سخت است . نمی توانم ...

اما وسوسه اش در جان من ریشه می گرفت درست مثل درخت مو که می پیچد و حرکت می کند تمام ذهنم را فرا گرفته بود

دوست گفت : مهدی ! همین جاست که می فهمی رفیقت ، دوستت و آشنایت کیست . باور کن . آن وقت هست که می بینی یک آشنا با 5000 تومن دوست توست و تو نمی دانستی . مهم پول نیست . مهم این است که معمولا دوست در وقت درماندگی به دوست کمک می کند. خیلی از دوستان نزدیک من یا به قول تو رفقای من که ادعا می کردند که اگر مشکلی داشتم سریع به یاری ام می آیند در این لحظات به راحتی شانه خالی کردند . خیلی ها هستند که از خود زندگی شان می زنند و با کمترین مبلغ یاری ات می کنند . امتحان می کنی؟

لحظات سختی بود . از یک سو دوست داشتم دوستانم را بشناسم و از دیگر سو گفتن این که نیاز به پول دارم برایم سخت بود . اما دل را به دریا زدم و گفتم : باشه امتحان می کنم

اول با دوست قدری تمرین کردم . بعد یک لیست سی نفره نوشتم و آغاز کردم .

دکتر ! می دانی به این دوستم اگر زنگ بزنم مطمئنم که اگر هم نداشته باشد ، تهیه می کند و تا فردا برایم می فرستد .

دوست پاسخ داد : کی ؟ آها ...فلانی ... عجله نکن ... آماده ای . زنگ بزن .

-         الو محمد جان ! سلام

-         سلام

- سلام مهدی

- خوبی مهدی جان

- محمد جان این شماره رو بنویس

- شماره چی رو

- بنویس . یه ذره زودتر

- خوب ، بگو

و گفتم

محمد جان ! این شماره حساب من است . تا فردا به 3 میلیون تومان پول نیاز دارم . روی کمک تو حساب باز کرده ام . تا 20 روز دیگر هم به تو می دهم . اگر چک هم خواستی به تو می دهم ...

ابتدا پاسخ من سکوت است . اما 30ثانیه ای بیشتر طول نمی کشد : والله مهدی جان ! الان دست و بالم خیلی تنگ است ...

نمی گذارم حرفش را تمام کند . می گویم هر چقدر که می توانی ؟

مهدی ! بگو یک قرون ... باور کن ندارم

سپاسگزاری می کنم و گوشی را می گذارم . هشیارتر شده ام . تمام بدنم داغ داغ شده است . دوست که پی به حال درونم می برد ، با لیوان آبی نزدم می آید و می گوید : مهدی ! این تازه اولین تماس توست

تماس می گیرم و پیش می روم . با خود یک کلمه را زمزمه می کنم : عجب . لیستم از سی نفر به 100 نفر می رسد . از ساعت 19 آغاز کرده ام اما روز بعد هم می خواهم ادامه دهم .

دوست به ظاهر مرا رها کرده است و گه گاه خودش را با چیزی سرگرم می کند : گاهی با کتابی ور می رود ، گاهی سری به آشپزخانه می زند.گاهی از این اتاق به آن اتاق می رود . اما هوش و گوشش با من است . بی تفاوت می نماید اما احساس می کنم تمام جانش با من است . تلفن ها و sms   ها آغاز می شود :

-         جناب خطیبی ، متاسفانه برایم مقدور نیست .

-         مهدی جان ! الان دستم خالی است اما تا ده روز دیگر می توان 700-800 هزار تومان تهیه کنم .

-         مهدی جان ! من 500 هزار تومن تهیه کرده ام . الان کجایی تا با پیک برایت بفرستم .

حال خوشی دارم . گاهی می خندم . گاهی می گریم . گاهی به وجد می آیم که اینقدر اعتبار دارم اما از همه مهمتر دوستانم را می شناسم . دوست درست می گفت . با همین محک است که خیلی از دوستان و آشنایانت را می شناسی . رفقا اما هنوز رفیق اند . من رفیق اندک دارم که هیچ کدام اهل شعر و کتاب و اهل فضل نیستند . آنان اهل صدق اند . رو راست . مثل کف دست . به آنان که از انگشتان یک دست تجاوز نمی کنند نیز زنگ زدم . آنان ثابت کرده اند که هماره از تمام هستی خود مایه می گذارند .

-    مهدی بی شرف ... هر چی می پرسم ازت که چی شده ... جواب نمی دی ... مرد حسابی من دارم تو شلوارم می شاشم از دلهره ... واسه شهره ....اتفاقی افتاده ....بگو لامصب ... چک کشیدی ...لامصب بگو ... الان من هفده شهریورم این لگنمو دارم می فروشم می گه شش میلیون و نیم . پونصد تومن زیر قیمته اما فدای یه موی گندیده ات ... الو مهدی ... خفه خون گرفتی ...بسه یا بازم دنبال پول باشم ...

گونه هایم نمناک شده است .

-    حجت جان زنگ می زنم اما الان هیچ کاری نکن ... خواهش ازت می کنم . جون سپیده ات ... تا نیم ساعت دیگه زنگ می زنم ... برو خونه

و دیگر نمی گذارم حرف بزند . فقط فریاد او را می شنوم که نامم را بریده بریده صدا می کند . در ذهن خودم وضعیت او را بررسی می کنم یک پراید دارد که با آن کار می کند و....سکوت می کنم ... چشم هایم را می بندم ... چیزی در من است که نامش را نمی دانم . می خواهم هم بخندم ، هم بگریم ، فریاد بزنم ، راه بروم ... بنشینم . دیگر حضور دوست را احساس نمی کنم . بلند بلند با خودم حرف می زنم . راه می روم ، می ایستم ، دراز می کشم ... نمی دانم چه می کنم ... تلفن ها ادامه دارد .

آشنایی که تا به اکنون ندیده ام و از طریق یک سایت با هم آشنا شده ایم . بی چون و چرا و بدون آن که از من چکی یا سفته ای یا دست کم کاغذی بخواهد  قول می دهد که فردا یک میلیون تومن برایم بفرستد . او معلمی است که در استان خوزستان زندگی می کند . هاج و واج مانده ام ... نمی دانم چه کار بکنم . با جوان دانشجویی به تازگی آشنا شده ام . او می خواهد 10هزار تومان به من کمک کند . او کجا و دوستی که به او بارهای بار سود رسانده ام و حتی راضی نشد ... خیلی ها نیز واقعا نداشتند اما هر ده دقیقه زنگ می زدند و جویای حالم می شدند . برخی هم به همان یک بار اکتفاء می کردند . برخی از افراد پولی نزد من داشتند ... از این طریق هم آن ها را آزمودم ...از خیلی ها غبار بر دلم بود که دریافتم که مشکل از جانب من است و آن دوستان در طریق خود ثابت قدم اند . به قولی حقه ی مهر بدان مهر و نشان است که بود .

دوست ، کنارم می نشیند و می گوید : بس کن ... دو روز آمدی که خوش باشیم ، اذیتت کردم . بالاخره ما مشهدی ها این طوری هستیم دیگه ... الکی الکی به کسی شیرینی نمی دیم که ...

گریستم و خندیدم . سخن ها گفتم تلخ و شیرین . از بسیار کسان گله کردم و از سپاس حیرت آمیزم که نثارشان کرده ام در خلوت خود برای او گفتم  . دوست صبور و آرام گوش داد و سخنی نگفت . بعد از  ساعتی که آتش من فرو نشست . رو کرد و به من گفت :

-    مهدی جان ! همه ی این ها که گفتی درست . اما قرار شد که هیجان زده نشوی و با اصل صحت به این موضوع نگاه کنی . خوب ، اول به آنهایی که قرار است برایت تا مدت زمانی معین ، پول تهیه کنند sms بزن و بگو که مشکلت برطرف شده است و به آن هایی که صد در صد گفته اند که تهیه می کنند همین الان تماس بگیر و بگو که نیازی نیست که پول واریز کنند و بگو که مشکلت برطرف شده است .سعی کن به گونه ای مجاب شان کن طوری که ناراحت نشوند و... حالا سوالی از تو دارم. تو در ارتباط با افراد چقدر رفیق شان ، چقدر دوست شان و چقدر با آن ها آشنایی ؟  چقدر حرمت دوستی ها را بجا آورده ای . چقدر برای رفقای انگشت شمارت ، رفیق بوده ای ؟....

یکه می خورم ... هیچ چیزی به یادم نمی آید . هر چه بیشتر می کاوم ، کمتر می یابم . از خودم سوال می کنم که چقدر حرمت رفاقت ها و دوستی ها را داشته ام ؟

صدای پدرم در گوشم طنین می اندازد :

درخت دوستی بنشان

هایدگر زیبا می گوید : سکوت شکل متین سخن گفتن است .

   

 
  BLOGFA.COM