تبليغاتX
تاول حکایت راه است

سلام

دخترم

گاهی وقت ها واژه ها نمی توانند احساس آدمی را منتقل کنند . مثلاً هر چقدر بگویم : شرمنده ام . باز هم احساس می کنم کم است ، باید واژه ای دیگر بیابم که عمق شرمساری ام را نشان دهد . بیشتر مواقع در این ورطه گرفتار می شوم . واژه ها یاری ام نمی کنند و شاید  آن ها یاری ام می کنند اما من نمی توانم بیابم شان .

این روزها می بینم  به یاری واژگان ، بی قراری هایم اندکی کم می شوند . می نویسم تا هجوم های سیل آسای ابر را در درونم به باران تبدیل کنم . گاهی پس از تمام شدن آنچه هجوم می آورد ، معنای فراغت را در می یابم . واژگان ، مهربان اند . نمی دانم چرا ، اما فکر می کنم مادینگی  تبلور جان شان است . می نویسم تا آرامش را از دل همین زنان مهربان ، از رجعت به زهدان شان به دست آورم.

این روزها دور از چشم تو و مادرت با واژه ها خلوت می کنم . البته اگر سرک کشیدن های گاه و بی گاه مادرت به بهانه های مختلف و حضور شیطنت آمیز تو مجالی بدهد . به هر حال ، من همین کلمات را دارم تا قدری از بی قراری هایم بکاهم و از این بابت مدیون کلماتم .

امروز وقتی به یادم آمد که ششمین سال است که زمستان  – فصل دلخواه مرا- می بینی . احساس شرم کردم . به خودم نهیب زدم : چرا یادت نبود ؟ چرا اینقدر دیر ؟ چهارم بهمن کجا ... امروز کجا؟ و شرمی که از درونم جوشید و بارانی سرخ را بر پیشانی ام گذاشت. یگانه ارمغانش بهت سکوتی بود که هیچ واژه ای توان بیانش را نداشت.

دخترم !

انسان وقتی شرمسار خودش می شود ، دردناک ترین وضعیت را دارد ؛ تلخ ترین موقعیت . زمانی که انسان در برابر کسی شرمسار می شود با نهیب و تشر او و حتی با نگاه عتاب آمیزش قدری رهایی می یابد . انگار منتظر است تا این نهیب و تشر یا حتی نگاه عتاب آمیز ، بار شرم را از گرده اش کمتر کند . و اگر این ها نباشند سنگینی شرم برای جان های راستین تحمل پذیر نیست . اما وقتی شرمسار خودت هستی هر چقدر هم به خودت دشنام بدهی باز هم رها نمی شوی . گریبان خودت را گرفته ای و رها نمی کنی و هر زمان به مناسبت های گوناگون این شرم رخ می نماید . گاهی از تو پنهان نباشد . از شرم بعضی از کارهایم نمی دانم کجا خودم را پنهان کنم . اگر بزرگ شدی و این نامه را خواندی ، دستی از سر مهر بر سرم بکش شاید درمانی باشد برای این درد که نه زمانی می شناسد و نه مکانی . شرم فراموش کردن زادروز کسی که معنای واقعی زندگی است برای من . این شرم ماهیت درد می یابد و آزارم می دهد  .

دخترم

 نمی دانی چقدر حرف دارم که با تو بزنم . یک سینه سخن دارم . نه یک سینه نه ، هزاران سینه سخن دارم . بیهوده نیست که از بی قراران عالمم . ای کاش می شد تمام آن ها را گفت یا نوشت .

می دانی؟ ما ایرانی ها برکنار از عدم صداقت ، بزدل هم هستیم . جرأت بیان آنچه را که در ما جاری است ، نداریم . ماهیت وجودی مان  را  لابه لای دروغ و غرور و هزار چیز دیگر پنهان می کنیم . مثل من . گاهی غرورهای پدرانه گریبانم را می گیرد و گاهی مصلحت اندیشی های معمول . بیهوده نیست که از میان شاعران جهان بیشتر دلبسته ی چارلز بوکوفسکی ام . او صادقانه و بی هراس تمام آنچه را که خویشکاری اوست ، روایت می کند . همواره غبطه می خورم به این یلگی .   

البته ما ایرانی ها همواره در هراسی تلخ به سر خواهیم برد  اگر بخواهیم آنچه را که در دل داریم بی هیچ ملاحظه ای بیان کنیم . چرا که  دیگرانی هستند منتظر تا دل گویه های صادقانه را زیر ذره بین ببرند و یا به باد نیشخند بگیرند و یا با تفسیرهای من در آوردی ،  به شکلی مضحک بیافرینندشان .

دوست داشتم با تو بی هراس از چیزی یا کسی و بدون مصلحت اندیشی های خاص ، سخن بگویم . نمی دانم آیا زمان فرصت چنین کاری را به من می دهد . یا تو اصلاً پذیرنده هستی ؟

دوست دارم از دوگانگی اضطراب آوری که هر لحظه ویران ترم می کند با تو سخن بگویم . بگویم چرا من که پدرت هستم ، همیشه خودم را با کتاب سرگرم می کنم . بگویم تمام این ها ریشه در سرشت کودک خیالانه ای دارد که به هر حال هویت واقعی مرا روشن می کند . نیچه در «چنین گفت زرتشت»  پیوسته به این سخنم به واقعیتی می پردازد که ذکر آن خالی از لطف نیست :

« کودکی در مرد از زن بیش است . در مرد راستین کودکی پنهان است که خوش دارد بازی کند .»

و کودکی هویت جان من است گیرم مظاهرش در سنین گوناگون ، مختلف است . اما به هر حال هر مرد راستین کودکی است که دوست دارد بازی کند . مظاهرش را بعدها خودت می بینی و احتمالاً می خندی و می گویی : این مردها ...

شاید با همین شناخت بود که پدرم همواره نهی  می کرد مرا از ازدواج . بیهوده نگفته اند : التجربه فوق العلم ... فکر بد به ذهنت خطور نکند . مادرت دردانه ی یکتایی است که مانند ندارد . دردانه ای که حضور مرا با تمام بدی هایم تاب می آورد . اگر چه او به زلالی جانم باور دارد . اما ای کاش می شد ، خود بود ، آنچنان که خویشکاری انسان حکم می کند.  

دخترم

 من سال هاست که به مقوله ازدواج بی باورم . شاید بپرسی ؟ مگر می شود تنها به بودن هویت داد . می گویم : نه . اما دوست دارم زندگی ایده آلم  را با مدد از مارین مور  Marianne Moore شاعر آمریکایی (1972-1887) ، كه بر زمینه اسطوره آدم و حوّا ، شعری بلند با عنوان «زناشویی» دارد ،برایت ترسیم کنم  .. دیالوگ زن و مرد را  در این شعر بخوان:

-       «من می خواهم تنها باشم!»

-       «من هم می خواهم تنها باشم ؛

-       پس چرا كه با هم تنها نباشیم ؟»

خود بودن ، تنهایی و اصالت خود بودن در مقوله ای به نام ازدواج ، هویتش را از دست داده است . و این برای من ناگوار است . و بی باورم می کند نسبت به این مقوله اجتماعی . شاید همزیستی بی آنکه سقف پذیری در میان باشد ، دلچسب تر باشد  . اما هر انسانی توان این موقعیت سهل ولی دشوار را ندارد . خاصه ما ایرانی ها که زلال جان مان با غبارهایی پرشده است . اینجا دیگر تعهد به من ِ انسانی است نه پایبندی های مضحک اخلاقی و آئینی که به هر روی روزی از هم گسسته می شوند و فرایندش بهت و اندوه است و تا انسان خود را بیابد و ترمیم کند این دریده شدن جان را  ، نیمی از عمرش بر باد رفته است.

گاهی با خود می اندیشم : چون در مرد راستین کودکی پنهان است ... از این رو زندگی کردن با این مرد اگر چه متصف به صفت راستین هم باشد ، سخت است . چرا؟ چون خوش دارد بازی کند و به همین دلیل است که زنان می کوشند تا مردان را خانگی کنند تا بازی – هر گونه بازی ای – از سرشان بیفتد . می اندیشم : آیا مرد وسیله ای است برای زن ؟نیچه می گوید هدف برای زن هماره بچه است . اما برای مرد چه ؟ وسیله ای برای سیراب کردن آتش عطش تن . یا یافتن مادرانگی نهفته در او ؟  به هر روی این گمان ها بی باورم می کند به چیزی که ازدواج می نامندش.

می خواستم زادروزت را تبریک بگویم اما هی ها ... از کجا به کجا رسیدم به قول بیهقی : و ناچار از حدیث ، حدیث شکافد . دوست دارم بعدها استوار ، شدن را ادامه دهی و اگر هم زمانی خواستی ازدواج کنی با هم تنها بودن را بر گزینی . اگر چه  نمی توانم باور کنم آنچه را که دوست دارم ، بعدها می پذیری اما آرزو که می توانم بکنم ؟

دخترم

زاد روزت خجسته. همواره گفته ام به تو و باز می گویم . به زنانگی ات بناز . زن می آفریند . زن مادر می شود  و این موهبت بزرگی است

دوستت دارم

 

+ نوشته شده توسط مهدی خطیبی در پنجشنبه ششم بهمن 1390 و ساعت 14:54 |

آقای میر کریمی

سلام

« یه حبه قند » شما ، باران را به من هدیه داد . باران ِ شوق و حسرت. بارانِ مهر.

با شوریِ گونه هایم ، کامم شیرین شد . انگار منتظر یک تلنگر بودم . منتظر بودم در زیر آسمانِ سترون ، هوای بد تهران ، باران میهمانم شود و میهمانم شد. میهمانی که اگر مهر ببیند خویش و  میزبانت می شود .

سپاسگزارم.

نوستالژی دلنشین فیلم ، گواراتر  از هر چیزی بود . من شیفتۀ نوستالژی آن هم از نوع ایرانی ام. نه شعر گونه ، نه فراواقع . آن گونه که هست .

و شما  آن را آن گونه که هست به تصویر کشیدید.

می دانید که یک ملت نوستالژی دارد نه یک امت. من همواره جست و جوگر و ستایندۀ مظاهر ملت ایرانم . شکوه این مظاهر در دم دست ترین جاهاست : در روابط سادۀ نسبی ، سببی یا حتی آشنایی های معمول ، باورها ، سنت های اقلیمی و حتی محلۀ خاص یک اقلیم ، در گپ و گفت های عادی روزمره و حتا در گفت گوی دو نگاه که وصف آن ناگفتنی است ، در همین ها جلوه می کند . من دوستار این حقیقت غبار گرفته ام . این حقیقت زیبای غبار گرفته . شما غبار نشسته بر این حقیقت را  زدودید و برابر چشم هایم گذاشتید.

من همواره فیلم های علی حاتمی را به دلیل همین مشخصه دوست داشته و می دارم . اما یک تمایز آشکار در فیلم های شما  و حاتمی- در روایت آنچه هست یا بهتر بگویم آنچه می گذرد - وجود دارد. علی حاتمی غلو می کرد . شخصیت های اغراق آمیز با دیالوگ های شعر گونه می آفرید. گویی انسان هایی را برابر چشم مان می گذاشت که در این دنیا نبودند . یا خوب ِ خوب بودند ، یا بدِ بد . او آنچه را که دوست می داشت در دل روایت و در جان شخصیت ها می نهاد . اما شخصیت های فیلم شما نظایر بسیاری دارند . دست کم برای من . اگر چه  این روزها در به در به دنبال آنان  محله های دروازه دولاب ، دردار و امام زاده یحیی تهران را می گردم. اما این ها – این خاطره های ازلی من – جایی در همین شهر ِ دود و دروغ وجود داشته اند یا شاید وجود دارند . گه گاه در محلۀ دردار تهران در کوچۀ آشتی کنانی به گمان آن که این شخصیت ها را یافته ام ، غبار کوبه ای را می روبم . اما دریغ ... ولی ایمانی پا سفت می کند که اینان بوده اند ، اینان هستند ... باید غبار دروغ را بروبم تا رخ بنمایند .

آقای میر کریمی

هر ایرانی که فیلم « یه حبه قند» را ببیند ، حسرت را به جان لمس می کند . این روزها تنهایی گریبان تمام انسان ها را گرفته است . همان موقعیت دردناکی که سال ها پیش « هانا آرنت» پیش بینی کرده بود:

« عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هرجا که می رود تنها با خودش رو به رو می شود» و این دردناک است.

سفره ها بی برکت شده اند . خانه ها هستند ولی نشانی از خانه ندارند . غبار رخوت و کین تمام محله ها را فرا گرفته است . همۀ چهره ها در غبار است . پس پشتِ خنده های معصوم کودکان ، سرمای زمستان سترون تهران ، خانه کرده است. غبار حتی در زهدان ننه سرما هم جا خوش کرده است . ننه نمی تواند بگرید ، تنها آه سردش سر پناه خانه ها شده است . در این سرما حتا گرمای دلدادگی هم توان آن را ندارد  که خانۀ دلی را گرم کند . عشق ها اینترنتی است . جوانان در برابر اینترنت مسخ شده اند نه شوری است نه جنبشی . مثل همان سکانسی که دخترک با شور نوجوانانه ای به پسر می نگرد اما پسر غرق در کامپیوتر و اینترنت ، شعلۀ پرعطش نگاه را نمی یابد . جوانان اخته شده اند . جان شان ، شورشان ، جوانی شان اخته شده است. اینجاست که صدای نزار قبانی به گوش می رسد :

چه بدبختی بزرگی است

اختگی فکری

اما برای من مویۀ جمال الدین عبدالرزاق که فریاد می شود ، آشناتر است :

ای عجب دل تان بنگرفت و نشد جان تان ملول

زین هواهای عفن ، زین آب های ناگوار

آقای میر کریمی

در جایاجای فیلم « یه حبه قند» تقابل زندگی و مرگ است . در سکانسی که دایی می میرد و غبار سوگ خانه را می پوشاند . دخترکی تور عروسی بر سر می نهد ؛خرامان خرامان اندرونی را پشت سر می گذارد . به راستی از همان دری که مرگ می آید ، زندگی هم داخل می شود. این نگره ناب ایرانی است : همو که ستایندۀ زندگی است . ایرانی شادباش است . با تمام سختی ها شادباش است . هر فرصتی که دست می دهد ، مغتنم می دارد . این را سخنگوی فرهنگ اصیل ایرانی سال ها پیش که  عبوس ِ زهد ریایی دلیری می کرد ،  بازگو کرده بود:

هر فرصتی که دست دهد ، مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست

این شادباشی را شما نیز نشان داده اید . رقص بی ریا و ساده در مواجه با یک شادی خانوادگی ، بی هراس از حرف همسایه ، بی هراس از آنچه بد بنامند در سکانس های مختلف فیلم نمایان است . گیرم در جنبش های ساده و بی نظام شخصیت های مرد فیلم.

آقای میر کریمی

اکتاویو پاز برای بی قرارانی چون من پیشنهاد می کند : نوشتن بهتر از منفجر شدن است . اما این نوشته این بار واکنشی به انفجار نیست . ادای دینی است که بر شانه ام سنگینی می کند . من جز این کلمات چیز دیگری ندارم که به نشان مهر و سپاس به شما تقدیم کنم . امیدوارم همین خرده کلمات را که نشان از صداقت و مهر دل من به شماست ، بپذیرید . گریه – حرف های آتشگون بسیار است اما ابر رند شیرازی سر در گوشم می فرماید :

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش

گفتا : نگفتنی است سخن ، گرچه محرمی

در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش

با مهر و دوستی

مهدی خطیبی

+ نوشته شده توسط مهدی خطیبی در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 16:27 |